استاد ٍمحقق و محقق ٍ استاد

 

اختلاف   خلق از نام    اوفتاد

چون به معنی رفت آرام اوفتاد

                                                                                         مولوی

 

آموزش و پژوهش در علوم انسانی ، آن چنان که باید و شاید جنبه ی علمی پیدا نکرده است . یافته های آن در مقایسه با یافته های علوم تجربی و ریاضی و فنی ، جتی در دانشگاهها از اعتبار کافی برخوردار نیست ، دانشکده های علوم انسانی باید اساتیدی را جذب کند که از نظر روش شناسی افراد کاردانی باشند چرا که اکثریت مدرسان علوم انسانی به لحاظ روش شناسی در حد مطلوبی نیستند و صرفا اهل تدریسند نه تحقیق و تحلیل یعنی مدرسان خوب و محققان ضعیف یا نه چندان خوب در حالی که این محقق است که علم تولید می کند نظریه می سازد مدرس مصرف کننده است لذا در شرایط فعلی محقق استاد و استاد محقق کم داریم کما اینکه مدیر دارای نظر و نظریه دان مدیر هم کم داریم .

حرف بعد این است که تحقیقات علوم انسانی باید به مسایل بومی و پیرامونی بپردازند یعنی مشکلات و مسایل مطرح شده در جامعه را حل کند چه بسا رساله هایی که پیرامون مشکلی نوشته شده است و پاسخ کاملی هم به آن مشکل داده است که هرگز مطرح نبوده است اگر تحقیقات در علوم انسانی منطبق بر مسایل عینی و واقعی جامعه نباشد چطور می توان بر وجاهت علمی آن افزود

نکته بعد این است که در اندیشه های علوم انسانی

تب طفل

 

بگذار به هذیان تو طفلانه بخندند

ما هم به تب طفل طبیبانه بگریم

                                                                                               شهریار

بله عرض می کردم بی مهری به علوم انسانی ،واقعیت تلخی است که ریشه در تاریخ دارد.یعنی نمی توان آن را فقط به شرایط کنونی ربط داد. وقتی در قرن ۱۹با ممالک به اصطلاح راقیه مواجه شدیم ، پیشرفت را در علم دیدیم ، و علم را با فن اشتباه گرفتیم به عبارت امروزی تر علم را با تکنولوژی اشتباه گرفتیم وقتی قشون ایران در جنگ تر کمانچای شکست خورد و کار به معاهده های ترکمن چای و گلستان کشید،بخشی غنی از کشور ما از دست رفت . در این گیر وداد دارالفنون تاسیس شد خب می بینید که گفتند دارالفنون نگفتند دارالعلوم یعنی ایرانی متوجه شد برای جبران این کمبود ، باید با فنون خاصی مثل اسلحه سازی یا پزشکی آشنا شود بنابراین راهی را که غرب رفته بود از بی راهه آغاز کردیم.

دارالفنون به این دلیل تاسیس شد که ما از نطر فنی از ممالک راقیه عقب بودیم بنابراین عجولانه به فکر کسب فنون افتادیم .داشتن فنون هم مستلزم توسعه علوم ریاضی و تجربی بود و صد البته در این زمینه با فرایند تولید علم کاری نداشتیم و فقط سعی میکردیم نتیجه این فرایند را بگیریم اینجا بود که علوم انسانی در زمره ی علوم قرار نگرفت

زمین به دوش خود البرز و بیستون دارد

غبار ماست که بر شانه اش گران آمد

این علم گرایی خاص به معنای تجربی در جامعه شایع شدیعنی به کسی گفتیم عالم که دانشمند رشته های پزشکی فیزیک ریاضی شیمی و... باشد

در آن زمان ایرانی فکر می کرد که شناخت انسان و مسایل اجتماعی او چندان مهم نیست یا حداقل در اولویت قرار نداردالبته این شرایط در آن زمان فقط در ایران یا شرق حاکم نبود حتی درخود اروپا هم نوعی افراط در جهت علوم تجربی وریاضی و فنی در جریان است

در نیمه دوم قرن ۱۹ بود که به تدریج علوم انسانی و اجتماعی اهمیت پیدا کرد. اگر امروز در جامعه به علوم انسانی توجه کافی نمی شود در نخستین مرحله پول ساز نبودن این رشته هاست در واقع جامعه واقع بین تر از حد تصور ماست مثلامقایسه  میزان در آمد یک معلم تاریخ با یک مهندس الکترونیک تامل بر انگیز است اینکه اقبال به بعضی از رشته های علوم انسانی مثل حقوق زیاد است به علت اعتبار اجتماعی و در آمد زایی آنهاست

باید نشان داد که جامعه بدون تمسک به یافته ها و رهنمود های حوزه ی علوم انسانی و اجتماعی توان و توسعه وظرفیت ترقی را ندارد هر گاه جامعه پی ببرد که که سازکارهای آن بدون دیدگاه تاریخی و وجود مورخ بدون دیدگاه جامعه شناسی و جامعه شناس درست عمل نخواهد کرد به سراغ رشته های علوم انسانی می رود.

نکته بعدی این است که بعضی از عامه مردم و برخی از خواص فکر می کنند که علوم انسانی در ادبیات خلاصه می شود و ادبیات هو فقط شعر است و داستان و این دو هم تشریفاتی است و در جامعه کاربردی ندارد.... خلاصه این که بقول ما اول باید برادریت را ثابت کنی بعد ادعای ارث داشته باشی تا ما نتوانیم اهمیت و سودمندی علوم انسانی را نشان دهیم وضع همین است

حتی در خود دانشگاه هم همین است تلقی خیلی ها این است که علمیت علوم انسانی زیر سوال است چرا که فکر می کنند هر کس می تواند پیش خود آن را بخواندیعنی بدون درس و مدرس می توان دانشمند علوم انسانی شد. حال اینکه این علم چون با مسایل روانی و اجتماعی انسان سرو کار دارد به مراتب دشوار و پیچیده تر از سایر علوم است

نکته بعدی پژوهش در

علوم انسانی

 

                         جامعه اي كه بزرگترين دشنامش به انسان علوم انساني است !

                                            در  نظر سلام آمده بود تا بهانه نوشتن شود

 

مشکل اساسی علوم انسانی ، بویژه در چند دهه اخیر معرفت شناختی است.یکی از مشکلاتی که علوم انسانی بویژه در این سالها با آن مواجه بوده است ، این تصور است که در تقسیم بندی دانش بشری ،دین جزء فرهنگ است و چون فرهنگ در برگیرنده علوم انسانی و اجتماعی است ،پس ما از علوم انسانی و اجتماعی امروز تا حدود زیادی مستغنی هستیم و نیاز ما به علوم تجربی و طبیعی بیشتر است تا علوم انسانی همین تصور باطل بنیان همه ی بی توجهی و مشکلاتی بوده است که امروز شاخه های متعدد علوم انسانی با آن مواجهند

حل این مساله نخست مستلزم تفکیک هویت علم وهویت دین است  .بدین معنی که هریک از این دو ، کارکردهای خاص خود را دارندو هیچ یک ظرفیت پر کردن خلا دیگری را ندارد.نمی توان گفت چون ما دین داریم نیازی به علوم انسانی نداریم .حرف دوم این است که نه تنها ذهن جامعه با واقعیات و اقتضائات علوم انسانی آشنا نیست ،بلکه اندیشمندان علوم انسانی نیز در صدد رفع معضلات تحول علوم انسانی بر نمی آیندو حداکثر سعی خود را صرف آموختن علوم انسانی به گونه ای که در سایر کشورها بسط یافته است می کنند.بنابراین شناخت ذهن جمعی جامعه نسبت به علوم انسانی ضعیف است وشناخت ضعیف انگیزه و رغبت ضعیف در پی دارد.

شاید برای کاستن از شرایط نوشته شده لازم باشد ابتدا بپرسیم اندیشمندان علوم انسانی در جامعه ما چه جایگاهی دارندووسعت عمل آنها تا کجاست ؟ باید جامعه را مطلع نمود که خلا در کاربرد و یافته های علوم انسانی بوده است که جامعه با بحران های جدی مواجه شده است .تحصیل کردگان علوم انسانی باید نشان دهند که منشاء چه خدماتی برای اجتماع هستند و فقدان آنها چه آسیبهایی را برای جامعه در پی خواهد داشت

خوشبختانه امروز ما به تدریج به تجارب دنیا در این زمینه توجه می کنیم ،می بینیم که سرمایه گذاری روی علوم انسانی در غرب چه دستاوردهای بزرگی برای آنان به بار آورده است ،امروز انگیزه های فرهنگی و اجتماعی زیادی برای گرایش به علوم انسانی وجود دارد که خود حاکی از اهمیت علوم انسانی است .

اگر بناست علوم انسانی ،جایگاه واقعی خود را در جامعه پیدا کند لازم است در صدد حل مشکلات موجود اجتماعی باشد،تا مردم حس کنند علوم انسانی توانایی حل مسایل مربوط به قلمرو خود را دارد، دانشکده های علوم انسانی باید میدان دار این تحول باشند،اساتید علوم انسانی بیشتر مصرف کننده هستند تا تولید کننده این معضل در علوم انسانی نمود بیشتری دارد،اساتید علوم انسانی به جای اینکه نظریه پردازی کنند بیشتر مروج یک نظریه معین هستند .ترویج نظریه کافی نیست .کسی که یک ایده را تدریس می کند چه حرفی برای گفتن دارد، در علوم انسانی کمتر کسی را در کشور می شناسیم که نظریه داشته باشد .

از طرف دیگر با انگ غرب زده بودن اعتبار واقعی علوم انسانی زیر سوال رفته است و باعث برخورد ایدیولوژیک با این دسته از علوم شده ایم

اگر جامعه ای علوم انسانی پویا نداشته باشد ،جمعیتی بیمار خواهد داشت چرا که از فرهنگ پذیری سر باز می زند یعنی مکان فرهنگ ساز جامعه یا به عبارتی دستگاه تعلیم و تربیت دچار معضل خواهدبود

اما نکته بعد تعادل علم و اندیشه در علوم انسانی و طبیعی است که برای رسیدن به توسعه علمی ضروری است .مثلا اگر علم ؤژ

سقراط و سه پرسش

هر زمان شایعه ای روشنیدیدو یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید!

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی. مرد پرسید:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصدگفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟مرد جواب داد: نه،فقط در موردش شنیده ام. سقراط گفت: بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست.

حالا بیا پرسش دوم را بگویم،"پرسش خوبی"آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟"مردپاسخ داد: نه،برعکس…"سقراط ادامه داد: پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟"مردکمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟"مرد پاسخ داد: نه،واقعا…"سقراط نتیجه گیری کرد: اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت داردونه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟

توخنده ی چمن و من داغ لاله می بینم

 

نوشتن سفر نامه آنهم چند ماه بعد از سفر مثل این می ماند که به آدم بگویند نوشته های خودت را دوباره بخوان سفر ما به هلندوبلژیک مصادف بود با ایام عید پاک مسیحیان که ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه از آن نام برده است صبح بچه ها که بیدارشدند و صبحانه خوردند آرام آرام راه افتادیم ساعت 40/10رسیدیم به شهر لیل به کسر لام شمالی ترین شهر فرانسه از سمتی که به بلژیک وارد می شوی لیل که در ۳۸ دقیقه‌ای بروکسل، یک ساعتی پاریس ،دو ساعتی لندن و سه ساعتی کلن قرار دارد، چهارمین شهر بزرگ فرانسه‌است و زادگاه امیل زولا است نویسنده فرانسوی، ونمونه از دبستان ادبی ناتورالیسم  این دبستان را من به جای مکتب ادبی به کار می برم چون هم فارسی تر است هم سابقه دبستان از مکتب بیشتر است هم معنی درست تری می دهد یک کتاب هم داریم به اسم دبستان المذاهب این کتاب درباره‌ی اعتقادات  مذاهب مختلف  است و مشتمل است بر دوازده تعلیم و دریک  بخش معرفت عقاید پارسیان مشتمل بر پانزده نظر ، ۲- عقاید یهود و ترسا  عقاید هندوان در ۱۲ نظر ، ۳- در عقیده ی تبتیان شامل یک نظر ، ۴- در پاره‌ای از عقاید یهود در دو نظر ، ۵- در عقاید ترسا 

 امیل زولا که من در نوجوانی یک رمان از او خوانده بودم و البته الان اسمش یادم نیست عامل مهم در توسعه تئاتر ناتورالیسم بود. او یکی از چهره های اصلی در آزادی سیاسی فرانسه است  همان کتابی که من خوانده بودم یا زادگاه یا محل پرورش زولا را لیل ذکر کرده بود در هرصورت شهر از قدیم کارگری و معدنی بوده است بادی و آفتابی شبیه دامغان داشت اما از پسته اش خبر ندارم البته الان بیشتر دانشگاهی و فرهنگی است

چون یک خروجی را اشتباه رفتم فرصت شد دوری هم در شهر بزنم خلوت و کوچک باز هم به فراتی بر نخورد مثل دامغان

درادامه مسیر اگردقت نکنی متوجه ورودت به بلژیک نمی شوی فقط یک تابلو کوچک با آرم اتحادیه ی اروپا علامت تمام شدن فرانسه است ما به سمت بروکسل نرفتیم چون جزءمسیر برگشت بود به سمت شهر بروژ ادامه مسیر دادیم بروژ شهری توریستی و زیباست شهری است که در بعضی قسمتها مردم برای رفت و آمد از قایق استفاده می کنند آنتورپ شهر بعدی بود که عبور کردیم  تا Den Haagشهر بعدی که در هلند است راه زیادی نبود شهری با فاصله کم ازدریای شمال و دریای مانش و البته بعد ازرتردام  پس از آمستردام دومین شهر بزرگ هلند است وگویا با توکیو به عنوان بزرگ‌ترین بندر جهان رقابت می‌کندشهر رتردام در کرانه رودخانه نیوه ه ماس قرار داد. رودخانه راین در این محل به دریای شمال می‌ریزد.

 اروپایی ها توان بخصوصی دارند در جذب توریست و درآمد از این محل در همین شهر دن هج به این کوچکی یک موزه بسیار جالب ساخته اند حالا اسمش یادم رفت اما این موزه تشکیل شده است از یک ساختمان بزرگ به شکل یک انسان ، از قسمتی وارد می شوی و طرز کار هر دستگاه را در حالی که داخل آن قسمت نشسته ای می بینی و به اکثر زبانها غیر از فارسی توضیح داده می شود، نمای ساختمان هم جالب است تور سیمی که داخل آن با قلوه سنگ پر شده است حالا در کشور هلند که یک کوه وجود ندارد چطور توانسته اند سنگ جور کنند خدا می داند تخصص دیگر هلندی ها در خشک کردن دریا و افزودن به زمین های کشاورزی است و البته این جدا از پرورش گل و گاو است از دیگر نام های هلند  سرزمين لاله ها، آسياب هاي بادي و سدها ناميده مي شود و با زنجيره اي از شهرهاي زيباي ساحلي و پايتختي چون آمستردام، سواحل فرح بخش و ميراث غني و تاريخي از کشورهاي جذاب اروپا به شمار مي رود.

ادامه دارد

هر چیز جدیدی که در اروپا وارد می شود نمونه قدیمی از رده خارج نمی شود مثلا ضمن وجود دوچرخه با مدل های جدید هنوز هم هستند کسانی که از همان دوچرخه های قدیمی استفاده می کنند یا دورشکه یا ماشین های خیلی قدیمی  ادامه دارد....

 

 

نوشتن سفر نامه آنهم چند ماه بعد از سفر مثل این می ماند که به آدم بگویند نوشته های خودت را دوباره بخوان سفر ما به هلند مصادف بود با ایام عید پاک مسیحیان که ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه از آن نام برده است صبح بچه ها که بیدارشدند و صبحانه خوردند آرام آرام راه افتادیم ساعت 40/10رسیدیم به شهر لیل به کسر لام شمالی ترین شهر فرانسه از سمتی که به بلژیک وارد می شوی لیل زادگاه امیل زولا است نویسنده فرانسوی، ونمونه از دبستان ادبی ناتورالیسم  این دبستان را من به جای مکتب ادبی به کار می برم چون هم فارسی تر است هم سابقه دبستان از مکتب بیشتر است هم معنی درست تری می دهد یک کتاب هم داریم به اسم دبستان المذاهب این کتاب درباره‌ی اعتقادات  مذاهب مختلف  است و مشتمل است بر دوازده تعلیم و دریک  بخش معرفت عقاید پارسیان مشتمل بر پانزده نظر ، ۲- عقاید یهود و ترسا  عقاید هندوان در ۱۲ نظر ، ۳- در عقیده ی تبتیان شامل یک نظر ، ۴- در پاره‌ای از عقاید یهود در دو نظر ، ۵- در عقاید ترسا 

این امیل زولا که من در نوجوانی یک رمان از او خوانده بودم و البته الان اسمش یادم نیست عامل مهم در توسعه تئاتر ناتورالیسم بود. او یکی از چهره های اصلی در آزادی سیاسی فرانسه است  همان کتابی که من خوانده بودم یا زادگاه یا محل پرورش زولا را لیل ذکر کرده بود در هرصورت شهر از قدیم کارگری و معدنی بوده است بادی و آفتابی شبیه دامغان داشت اما از پسته اش خبر ندارم

چون یک خروجی را اشتباه رفتم فرصت شد دوری هم در شهر بزنم خلوت و کوچک باز هم به فراتی بر نخورد مثل دامغان

در

آیش

به خاطر روز ملا صدار می خواستم یک مطلب بنویسم که ذهنم در حاشیه گیر افتاد بر خلاف توصیه ی آن استادی که به طلابش گفته بود

الا یا ایهاالطلاب ناشی

علیکم بالمتون لا بالحواشی

حاشیه طبق معمول برایم پررنگ تر شد ، حالا تا وارد حاشیه نشدم یک حاشیه به همین حاشیه بزنم و اینکه من هنوز هم نتوانستم با کلمه همایش کنار بیارم بماند، من هنوز این پسوند آیش را هضم نکرده ام ، پسوندی که جدیدا با سرعت سرطان گسترش می یابد و پشت سر همه چیز می آید به گمانم برای بررسی این پدیده به یک همایش نیاز باشد .این پسوند بعد از بن های مضارعی که با الف پایان می یابد ، مسبوق به سابقه است مثل فرمایش ، سرایش و آرایش و الخ ، در حقیقت همان شین مصدری است که بعد ار تابش و بارش و الخ می آمده است ، اما امروز این آیش را که در بکران مرحله ای است بعد از کاشت و داشت و برداشت! ته هر چیزی می چسبانند از رزم بگیر تا هم!

دعا

 

دوستی که رفیق گرمابه و گلستان من بود در سال ۸۶می گفت : فرازهای آخر دعای کمیل حس و حال دیگری دارد ، از آن روز به بعد همیشه با نگاه همین دوستم این فقرات دعا را می خوانم امشب که خوب دقت کردم دیدم راست می گوید مطلب همین است اما خود دعا ظاهرا مقدار ی حرف است اما این جملات طوری تنظیم شده است که می تواند بسته به شرایطی خیلی از بیماری های جسمی و روانی را درمان کند بله درست شنید درمان با دعا و مهمتر اینکه می تواند باعث تعالی شخصیت انسان هم بشود اگر چه می دانم توضیح ندانم باعث می شود تا افرادی این موضوع را سطحی بگیرند اما بدانید کلام آنقدر مهم است که خداوند خلقت را با کلمه آغاز می کند ،و قرآن کلام خداست و خود ما با حرف زدن از مشکلاتمان می کاهیم یا به آن می افزایم ، و شاید اگر انسان روزی درست حرف زدن را بیاموزد به کمال خودش رسیده باشد ، شاید بالا ترین لذت همین باشد که انسان بتواند با یاری موافق حرف بزند و اینکه نقل شده است بهشتیان از مصاحب با هم لذت می برند دلیل دیگری بر همین موضوع است

یکی خرده بر شاه غزنین گرفت

 

۲۵ اردیبهشت سال روز برزگداشت حکیم فردوسی است در این مورد کم و بیش در همین صفحات نوشته ام اما این بار فردوسی را بهانه کرده ام تا از ایاز بنویسم ، ایاز غلام سلطان محمو د همان کسی است که به روایت مقدمه ادیب الممالک بر شاهنامه بیست هزار مثقال نقره از صله فردوسی سهم او شد ، خدا کند که خیلی اشتباه ننوشته باشم ، مولوی در مورد ایاز می گوید ظاهر امر را چنان آراسته بود که همیشه چارق و پوستین قبل از بردگی خود را در حجره ای آویخته بود که اگر سلطان بر او خشم گرفت به سلطان حالی کند که غیر از این چیزی ندارد و همین ها برای ادامه زندگی او کافی است و به هر حال کارش به جایی رسید که سلطان محمود به روایت مولوی در مورد او گفته است

ای ایاز از تو غلامی نور یافت

نورت از گردون به بالا برشتافت

حسرت آزادگان شد بندگی

بندگی را خود تو دادی زندگی

و روایتی هم هست که در مجلسی که فردوسی شاهنامه می خواند  به غیر از ایاز خاص و یک خواجه سرا ، دیگری را نزد او راه نبودی

و عجیب آنکه حتی بعضی تصور کرده اند که لقب قردوسی هم از آن ساعت به شیخ ابوالقاسم طوسی داده شد که در بدیهه ای در وصف خط ایاز گفت:

ادامه نوشته

روزمعلم

 

مراسم روز معلم به همت و زحمت همکاران و دانش آموزان و اعضای انجمن به خوبی برگزار شد جای همه شما خالی بفهمی نفهمی با سایر مراسم یک کمی فرق داشت ، اگر چه در این اواخر من به معلم بودن نزدیک تر شده ام یعنی گاهی از اوقات در حین تدریس بارقه ای در ذهنم می جهد که معلمم اما هنوز تا معلم شدن فاصله دارم

چند تا سفر نامه هم به شما بدهکارم که باید بنویسم ،بالا خره اسامه بن لادن را هم بعد از دهسال جنگ و ۱۸۰۰۰کشته و بیشتر آواره امریکا مدعی است کشته است نمی دانم می شود باور کرد که اینهمه برای کشتن یک نفر بوده است

گهی بر طارم اعلا نشینم

گی تا پشت پای خود نبینم

گل فروش سر کوچه که حالا دیگر دوست شدیم امروز بن لادن ، بن لادن می کرد راستش نفهمیدم چی گفت اما گویا یک جوری می خواست نظر من را بداند ، در مقام مقایسه واقعا شعور سیاسی مردم ایران بالاست یا شاید هم این فرانسوی ها به من راستش را نمی گویند .