قافله‌ی نگاه من

پای پیاده می‌رود قافله‌ی نگاه من

تا برسد به چشم تو ای مه شامگاه من

هزار حرف گفتنی دارم و دم نمی‌زنم

کاش شود بخوانی از پنجره نگاه من...

وقت سفر عزیز دل ساز به دست من نده

اسیر مویه می‌شود مخالفِ سه‌گاه من

فؤاد توحیدی‌

 

این ابیات در نظر آقای مرادپور آمده بود

گرچه سپید کرد همه خانمان ما

 

سه روز پیش در پاریس ده سانت برف به زمین نشست ،حالا سه روز است که سطل های زباله توی کوچه ها مانده است ؛اتوبوس ها ،متروها نیمه تعطیل است ،موبایل ها خوب آنتن نمی دهد پیام ها با ۲۴ساعت تاخیر می رسد  بله همه ی اینها  مربوط به سال ۲۰۱۳و در مرکز اروپا است

گرچه سپید کرد همه خانمان ما

یارب سیاه باد همه خانمان برف

نکته بعدی اینکه پاپ جدید با اسم فرانسیس اول انتخاب شد با چهره ای آرام معنوی بدون انداختن گردنبد صلیب طلا به گردن و طراز پیرهن زرکش (البته به تعبیر حافظ )قرمز رنگ ،خیلی ساده از مردم خواست برایش دعا کنند حالا سیاستمدارانی که دست کلیسا را از همه جا کوتاه کرده اند انتظار دارند که ایشان همه مسایل از جمله مساله ی دگر باشان جنسی را حل کند

در میان چار دریا تخته بندم کرده ای

بعد می گویی که دامن تر مکن هوشیار باش

درآغاز کلمه بود

عید است و دلم خانه ی ویرانه بیا

عید نزدیک است از خانه تکانی دل غافل نشویم

کار مشترک

 

 اول :هوای پاریس مطبوع و روزها طولانی تر شده است اوضاع ما هم روبراه است دو سه روزی است کوچه ما را قرق کرده اند برای قیلم برداری بالاخره امروز قبل از ظهر انجام شد

دوم :به نظر مخلص بعضی از قسمت های نخ نخ شده ی تمدن ما را بایددوباره بافت

سوم : دوستی دیشب از نوشته های من در این وبلاگ انتقاد سازنده می کرداما به نظر ریچاردز منتقد ادبی شهیر انگلیس نویسندگی کار مشترکی است بین نویسنده و خواننده

چهارم : نوشتن به من امکان می دهد تا قضایای گوناگون را در یک کل کم و بیش استواربا هم تلفیق کنم و همواره مطلب در مقطعی قطع می شود که من فکر می کنم خواننده خود می تواند آن را ادامه دهد

پنجم :ما به شیوه هایی از نوشتن نیاز داریم که هم احساس و هم تفکر خواننده را توام در بر بگیرد

ششم :همزمان تلویزیون در حال پخش یک برنامه مشاوره ی خانواده است هر قدر مشاوران ما در ایران نصیحت می کنند این خانم دقیق و عمل گرا است

جنون مدرک و عنوان، علت رسوایی

اروپا - یک تحلیلگر مسائل آلمان معتقد است عشق جنون آمیز آلمانی ها به مدرک دکترا و عناوینی از این قبیل سبب بروز رسوایی می شود.

به گزارش خبرآنلاین استفان ایوانز با اشاره به رسوایی تازه وزیر آموزش وپرورش این کشور که منجر به استعفای وی از کابینه مرکل شد می نویسد: آلمانی ها عشق جنون آمیزی به القاب دکتر و پروفسور دارند و این موضوع سبب می شود که گاه برای به دست آوردن این القاب و عناوین رسوایی به بار بیاورند.
او که در وب سایت بی بی سی انگلیسی این تحلیل را ارائه کرده می نویسد:بیلد، پرفروش ترین روزنامه آلمان، گفت که وزیر آموزش و پرورش در دام سرقت ادبی افتاده است. پیش از این کارل تئودور زو گوتنبرگ وزیر دفاع آلمان در دام سرقت ادبی افتاده بود. او بخشی از تز خود را از اثار دیگران برداشته بود. این رسوایی سبب شد تا مطبوعات به او لقب دکتر کات و پیست بدهند و از او با عنوان دکتر زوگوگل برگ یاد کنند.
این موارد در آلمان عمدتا به خاطر عشق جنون آمیز به القاب و عناوین روی می دهد. سیاستمداران آلمانی این عناوین و القاب را خیلی جدی می گیرند و آنها را نشانه ای از احترام روشنفکرانه می دانند. بعنوان مثال این موضوع رایجی است که یک پروفسور با دو مدرک دکترا در آلمان توقع دارد او را پروفسور، دکتر دکتر خطاب کنند.

·         نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ... نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر
” آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند “
خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند. تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که
” مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. “
عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و «بی خودی» نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار
” یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. “
قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم .

 

 

قناعت دارم

 

من به سیبی خشنودم

         من به بوییدن یک بوته بابونه ،

                                               من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم

                                                                                                   سهراب سپهری

که تا خراب کنند اصل خود پرستیدن

 

این روزها ازجمله اخباری که مکرر می شود استعفای جناب پاپ بندیکت شانزدهم است ،همیشه ی تاریخ مسلمان ایرانی از بانگ ناقوس کلیسا نغمه ی توحید شنیده است ودر شعله آتشکده ی زرتشتیان تجلی همان نوری را مشاهده کرده است که در طور حضرت موسی عمران دید ،گواه عرضم سراسر ادبیات و عرفان ماست

عارف مسلمان ایرانی در کلیسای عیسویان به سماع بر می خیزد و دلهای ترسایان را فریفته ی رفتار اسلامی و انسانی خود می کند ودر پاسخ بلفضولی که : اگر شیخ اشارتی فرمودی همه زنارها می گشودند ،می گوید : ماشان نبسته بودیم که بگشایم

چه تفاوت فاحشی است میان انسان قرن بیستم با این عارف ایرانی که صدها سال پیش ازاین در عصر تعصبات دینی ملازمت آستان پیر مغان را برگزیده است که : جام می به کف کافر و مسلمان داد

به می پرستی از آن نقش خود برآب زدند

که تا خراب کنند اصل خود پرستیدن

شخص طراری

نوشته ای دیدیم از دکتر سریع القلم که به خلق و خوی ایرانیان مربوط می شد یاد کتاب مرحوم جمال زاده افتادم با همین عنوان و باز به یاد  کتاب نخبه کشی وجامعه شناسی خودمانی و...فراوان از این دست الان سال ۱۳۹۱است نوشته زیر را با تاریخ واقعه بخوانید:

محل: عودلاجان: تاریخ 28 رمضان 1305 هجری
« دیشب سه ساعت از شب گذشته شخص طراری درب دکان چلوکبابی بازار پای منار رفته می گوید دو هزار چلوکباب بده چلوکباب را گرفته با مجموعه به سر شاگرد چلوکبابی گذارده می گوید پول آن را به طرف می دهم بیاورد. قدری راه رفته به شاگرد چلوکبابی می گوید من ده شاهی کباب خالی لازم دارم فراموش نمودم. مجموعه را بگذار برو زود کباب را بیاور. مشارالیه مجموعه را گذارده می رود. او هم مجموعه را برداشته مفقود می شود. شاگرد هر قدر تفحص کرده او را ندیده است. به اجزای پلیس اطلاع داده اند. پلیس ها درجستجو هستند که آن شخص را به دست بیاورند مجازات شود» ( گزارشهای نظمیه از محلات طهران، به کوشش انسیه شیخ رضائی و شهلا آذری، تهران 1377، دو جلد، جلد دوم صص 708-09)
محل: سنگلج، تاریخ 17 رمضان 1305 هجری
« دیشب شخص طراری به دکان حاجی علی عطار رفته یک شیشه آب لیمو قیمت کرده می گوید بده به شاگردت همراه من بیاورد پولش را بگیرد. مشارالیه هم شیشه را به توسط شاگرد خود همراه او فرستاد. می برد درب خانه ای داخل شده بیرون آمده می گوید باید پول سیاه بدهم برو به استادت بگو اگر راضی می شود بیا بگیر. پسره می رود از استادش سئوال کند. مشارالیه شیشه را به آسودگی برداشته می برد. خبر به اجزای پلیس دادند پلیسها در جستجو هستند که آن شخص را به دست بیاورند» ( همان ص 667)
محل عودلاجان، تاریخ 4 ذیحجه 1304 قمری
« شخص طراری نزد آخوند محلاتی مکتب دار در حوالی مسجد حوض است رفته با کمال چرب زبانی می گوید پسری دارم می خواهم خدمت شما بیاورم درس بخواند و از او مواظبت نمائید. آخوند قبول کرده آن شخص یکی از شاگردهای مکتب خانه را برداشته می برد که طفل را همراه او نزد آخوند بفرستد. نزد یکی از سربازهای جمعی شجاع السلطنه رفته به زبان بازی پنج هزاردینار از سرباز قرض می کند و شاگرد آخوند را آنجا می گذارد که برود گرو برای سرباز بیاورد. بعد از مدتی طفل می خواهد برود سرباز مانع شد مطلب مکشوف شده اجزای پلیس مستحضر گردیدند و آن شخص را تعاقب نمودند که دستگیرش کنند» ( همان ص 539)
به گمان من در برخورد به خودمان و به فرهنگ‏ مان ، پرسش اساسی این است که چرا در ایران همیشه این رندی ها ...قانون گریزی ها و....بوده است این پرسش برخلاف ظاهر معصوم‏اش ، پرسش ساده‏ای نیست و جواب سرراستی هم ندارد . قبل از هر چیز به اشاره بگویم که در آن دوردست تاریخ وضع در همه‏ی کشورها همین‏گونه بود. به عبارت دیگر می‏خواهم بر این نکته تاکید دوباره‏ای کرده باشم که مقولاتی چون دموکراسی و آزادی مقولاتی تاریخی‏اند که با گذر زمان در شماری از جوامع پیدا شده‏اند.  کشورهای منطقه مااین نیکبختی را نداشته‏اند که این آزادی را تجربه کنند و به همین خاطر در قرن‏های بیستم و بیست و یکم هم از بیماری‏های قرن اول و دوم خود عذاب می‏کشیم . به ظاهر تغییر هم کرده‏ایم ، از بعضی از مظاهر زندگی مدرن بهره می‏بریم .اتومبیل سوار می‏شویم ،صاحب دانشگاه شدیم ، یخچال و فریزر داریم ، ولی هنوز مثل پدران و مادرانمان در قرن پنجم هجری زندگی و عمل می‏کنیم ، یعنی در عرصه‏های سیاسی یا فرهنگی ، با همه‏ی ادعاهایی که داریم به نظر می‏رسد که تغییر اساسی نکرده‏اییم ؛ در قرن بیستم و حتی در اولین سال‏های هزاره‏ی ....

باشد برای بعد

زینهار از دور گیتی و انقلاب روزگار

 

از معدود رجالی که با همه گرفتاری خاطرات می نوشته اند یکی خواجه نصیرالدین طوسی است ،که هفتصد سال پیش راه می افتد و قصد فتح بغداد می کند و رساله ای کوتاه در باب فتح بغداد می نویسد اودر پایان رساله از گفتگوی هولاکو خان مغول با مستعصم خلیفه سخن به میان می آورد ، می گوید هلاکو یک طبق زر پیش خلیفه نهاد که : بخور .گفت :نمی توانم خورد .گفت :چرا نگاه داشتی و به سربازان ندادی ، و این درهای آهنین چرا پیکان نکردی و به کنار جیحون نیامدی - تا من از آن نتوانستمی گذشت ؟

خلیفه گفت : تقدیر خدای چنین بود .پادشاه گفت : آنچه بر تو خواهد رفت هم تقدیر خداست .سعدی که از ارادتمندان مستعصم بود ودر مرگش مرثیه هم گفته است و البته جناب خواجه نصیر هم اور ا به چوب بسته و به نظر من به عبادان و خوزستان و نهایتا شیراز فراری داده است تا از مرگ حتمیش توسط خان مغول که به نقل عبید زاکانی معتقد بود شاعران و قصه خوانان در آفرینش زیادی اند نجات داده است وصدالبته خواجه نصیر با این کار خدمت بزرگی به ادبیات کرده است

بله عرض می کردم سعدی قطعه ای دلپذیر دارد که امشب من دوباره خواندم و آن این است

جهان بر آب نهاده است و آدمی بر باد

غلام همت آنم که دل براو ننهاد

بسی برآید و بی ما فرو رود خورشید

بهارگاه خزان باشد و دی و مرداد

برآن چه می گذرد دل منه که دجله بسی

پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد

البته این بماند که پنجاه سال بعد خواجوی کرمانی که در جواب سعدی البته نه بصورت معارضه که بصورت مکاشفه می گوید :

این گویند که بر آب نهاده است جهان

مشنو ای خواجه که بنیادجهان بر باداست

در همین قطعه خواجو که عصاره فرهنگ میان دو سقوط بغداد است ، و در واقع ناظر حوادث بعد از سقوط هولاکویی و هم مسایل قبل از سقوط تیموری بغداد است این بیت آسمانی را دارد :

خاک بغداد به خون خلفا می گردد

ورنه این شط روان چیست که در بغداد است

حالا یادم رفت که قرار بود در مورد چی صحبت کنم آیا من می خواستم در مورد اعتقاد به تقدیر صحبت کنم یا نه قراربود در مورد تفاوت فتح بغداد توسط خواجه نصیر و شاخ گاوش که خان مغول باشد و طلبه آسمان جلی به نام شمس الدین جوینی برادر عطاملک جوینی که خواجه از خراسان با خودش آورد اورا بر تخت فرمانداری بغداد نشاند و همسر ابوالعباس خلیفه زاده ، پسر مستعصم که ولی عهد بود ودر جنگ کشته شده بود که البته  زیبا هم بود و شمس الضحی نام داشت و اتفاقا کرد هم بود  و یکی از همان نازنیننان حرم بود که سعدی گفته است :نازنینان حرم را خون خلق بی دریغ /زآستان بگذشت و مارا خون چشم از آستین  بله خواجه این را داد تنگ بغل همان طلبه یعنی خواجه فهمیده بود آب دجله از کوههای کردستان می آید بله خواجه حساب صد سال بعد از فتح بغداد را هم کرده بود اما بوش پسر هرگز این حساب نکرده بودکه امروز فردایی هم دارد درست است که آمریکا فرانسه و آلمان را به حاشیه رانده و روسیه را هم با دم به طویله کرده است و سازمان ملل متحد را هم بقول بکرانی ها به صورت دو پول سیاه در آورده اما این برای کشورهای با تمدنی که هرسال حق عضویت خود را به سازمان ملل پرداخت کرده اند تا هی اعضای پر مدعای آن سوار هواپیما بشوند بیایند به ایران و برای جقوق بشر ومساله ی هسته ای ایران جوش بزند و گاهی برای فک های قطب شمال و مارهای وسط آمازون بودجه حفاظتی تنظیم کنند دو پول سیاه هم نمی ارزد نه شاید می خواستم در مورد این مسلمان کشی در عراق بنویسم  بالاخره طبق معمول شد بله

برآن چه می گذرد دل منه که دجله بسی

پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد