خارارچه جان بکاهد ،گل عذرآن بخواهد

 

مرا معلمی انتخاب کرد ،آنچنان که  خودش خواست نه از من پرسید ونه از دیگری لذا ضعف دفاع از معلمی را هرگز بر خود نمی پسندم چه نیازی است که خودرا از گناهی که همواره در آرزویش بوده ام تبرئه کنم تمام عمرم به خواندن نوشتن و گفتن سپری شده است تمام عمرم را یا دانش آموز بودم یامعلم ، بهتراین است بگویم هم دانش آموز بودم ،هم معلم .انسان می تواند در همان راهی که متولد شده است ،همین طور برود تا پیر شود و بعد هم مثل گاو مثنوی بمیرد .من بعضی از معلمانم را هرگز ندیده ام و ممکن است بمیرم و بعضی دیگر را نیز هرگز نبینم چرا که دیدن بعضی از انسانها به اعجاز می ماند. وقتی در معبد دلفی بودم در آن چند ساعت فهمیدم که با بعضی از معلمانم که هرگز آنها را ندیده ام خویشاوندم باور کنید دوست ندارم به قیمت تمام لذت های عالم یک گام در فهمیدن عقب تر بروم اگر چه انسان هر چه بیشتر بفهمد به خود ظلم کرده است اینها کلماتی است که به هیچ کس می نویسم سخنانی سرشار از حقیقت که هیچ مصلحتی در آن نیست من عمیقا معتقدم آنان که  عشق را در زندگی معلم جانشین نان می کنند به طرز مبتذلی فریبکارند چرا که معلمی بار سنگینی است بر دوش کسی که نمی داند آن را باید کجا ببرد؟ گاهی از اوقات دقیقا حال معلمی را دارم که در انبوه شاگردان درس خوانش بی کس و مجهول مانده است سر در گریبان خیالات رنج آلوده و اندیشه های دردناک و عمیقی فرو برده ام .یک معلم جزمغزش که کار می کند و دلش که می تپد چه دارد؟ و باز با خود می اندیشم این چه ارزشی دارد ؟که اگر داشته باشد دردلالت آن است . بله عرض می کردم کسانی که عشق را در زندگی معلم جانشین نان کرده اند فریبکارند اما یادم رفت بگویم پول در معلمی مثل راتبه ی پیشنماز مسجد یا سرقفلی محراب است .حداقل به همان کراهت .بهشت معلمی برای من پاداش دوزخی است که از کتمان ایمان  به دست آورده ام از شما چه پنهان گاهی انسان به حماقت محتاج است اما از آن هم محروم است .معلمی زمانی معنا پیدا می کند که انسان خود را مستقلا وجدان کند انسان وقتی نمی داند کیست چگونه می تواند به دیگری بگوید کیست ؟در همان معبد دلفی بود که فهمیدم روح من با سقراط خویشاوند است سقراط به من گفت به قونیه بروم تا مولوی را که با آفتاب شمس آبستن شده است ببینم در قونیه فهمیدم شمس عمری بی تابی کرد اما هرگز نتوانست جمله  ای بنویسد چرا که برای نوشتن باید در سطح مولوی ماند. برای معلمی باید در سطح مولوی ماند تا بدانی هر انسانی کتابی است که منتظر خواندن است خداوند هم نمی خواست مجهول بماند می خواست خوانده شود. چه اطمینان آمیخته با لذتی احساس می کنم هنگامی که در چهره نسل جدید موج بد بینی را نسبت به خویش می خوانم .ریختن این همه نا امیدی بر کام این نسل سرشار از امید مسموم کردن است.

 

                                             

مقرری ماه اول

چند روز قبل یک از معلمها فیش حقوقی فروردین ماه را دستش گرفته بود و می گفت :چهارده درصد به حقوقم اضافه شده اما همزمان کل مبلغ را به عنوان مقرری ماه اول دولت برداشته است علاوه بر آن ده درصد هم مالیات کم کرده اند در نتیجه حقوقم بعد از افزایش کمتر از اسفند ماه شده است .خودش اضافه می کرده که نصر الدین یک خری داشت که یک چشمش نابینا بود لذا از سمتی که چشم الاغ سالم بود برایش علوفه می ریخت و از سمتی که چشمش معیوب بود بر می داشت برای روزمبادا می گفت :حکایت سمت راست و چپ فیش حقوقی من هم همینطور است از سمت راست واریز می کنند از سمت چپ بیشتر بر می دارند .

عرض کنم که به نظر نمی رسد هیچ قشری به اندازه کارکنان دولت در کشور مالیات بپردازند چرا که از وزیر اقتصاد پرسیده بودند چرا مالیات بعضی از کاسب ها را - لابد همان کاسب هایی که حبیب الله هستند-  تا دویست برابر افزایش داده ای در جواب گفته بود اگر اعتراض دارند اجازه بدهند تا برایشان صندوق هوشمند نصب کنیم و صد البته که اجازه نمی دهند چون در آمدشان خیلی بیشتر از از این حرفهاست

خوشتر آن باشدکه سر دلبران

گفته آید در حدیث دیگران