رو کشیده در سجاف
هرگز وجود حاضر و غایب شنیده ای ؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
با خودم فکر می کنم شاید استاد نظامیه در یکی از روزهایی که از خروس خوان سحر روی تخته پوستش می نشست و بقول خودش مشغول تذکیر وتکرار بود وشغل دوم و سومی هم نداشت حق التدریس و ...هم نداشت و به همان ادراری که مسوولین می دانند راضی بود چنانچه خودش گفته است
مرا در نظامیه ادرار بود
شب و روز تلقین و تکرار بود
و متوجه می شد که کسی به افاضات استاد توجه ندارد این شعر را گفته باشد .باید عرض کنم که شکل کلاس های دانشگاهی ما کم و بیش با دبیرستان دارد یکی می شود
مولا داستان دل نشینی دارد از نقشه ی کودکان برای غیبت اگر چه شنیدید بازهم بشنوید
کودکان مکتبی از اوستاد
رنج دیدند از ملال و اجتهاد
مشورت کردند در تعویق کار
تا معلم در فتد در اضطرار
هر تدبیری که به کار می بردند معلم از آن آگاه می شد و البته تنبیه کودکان را در پی داشت
آن یکی زیرک ترین تدبیرکرد
تا بگوید :اوستا،چونی زدرد؟
پیشنهاد کرد یک روز دسته جمعی بگوییم :استاد حالتان خوب نیست و این حرف را آنقدر تکرار کنیم تا استاد باورش شود
آن خیالش اندکی افزون شود
از خیالی عاقلی مجنون شود
متفق گشتند در عهد وثیق
که نگردادند سخن را یک رفیق
در واقع یک انجمن یا اتحادیه تشکیل داده بودند و رهبر آنها هم :
بعد از آن سوگند داد او جمله را
تا که غمازی نگوید ماجرا
مولانا بعد از یک یک بحث دقیق فلسفی و روانکاوانه پیش می کشد در اهمیت تخیل که بهتر در خود مثنوی ببینید ...اما توطئه بچه ها را ادامه می دهیم
روز گشت و آمدند آن کودکان
برهمین فکرت به مکتب شادمان
جمله استادند بیرون منتظر
تا در آید از در، آن یار مصر
او در آمد،گفت : استادا ،سلام
خیر باشد رنگ رویت زرد فام ؟
گفت استاد : نیست رنجی مرمرا
تو برو بنشین، مگو یاوه ، هلا
نفی کرد- اما غبار وهم بد
اندکی اندر دلش نا گاه زد
اندر آمد دیگری گفت این چنین
اندکی آن وهم افزون شد بدین
همچنین تا وهم او قوت گرفت
ماند اندرحال خود بس در شگفت
مولا باز به تفسیر روانکاوانه خود می پردازد و در اهمیت تخیل می گوید:
سجده خلق از زن و از طفل و مرد
زد،دل فرعون را رنجورکرد
برزمین گر نیم گز راهی بود
آدمی بی وهم ، ایمن می رود
بر سر دیوار عالی گر رود
گر دو گز عرضش بود ،کج می رود
بلکه می افتد ز لرز دل به وهم
ترس وهمی را نکو بنگر ، بفهم
با لاخره فکر بچه ها ی استاد بیمار کن نتیجه داد چرا که وقتی یک تیم سی نفر یا بیشتر پی در پی یک حرف را تکرار کردند
تا چو سی کودک تواتر این خبر
متفق گویند ،یا بد مستقر
از این جا می فهیم تعداد دانش آموزان در زمان مولا هم سی نفر بود در هر کلاس باز می دانیم که میز و صندلی هم در کار نبود بچه ها اغلب روی خاک می نشستند و تنها استاد بود که پوست یا گلیمی کهنه داشت
گشت استاد سخت و سست از وهم و بیم
بر جهید و می کشانید او گلیم
خشمگین با زن که مهر او ست سست
من بدین حالم ، نپرسید او نخست ؟
مکتب ظاهرا در خانه استاد بوده و استاد گله داشت که او بیمار بوده ، ولی همسرش از حال او پرسش نکرده است خیال بد نسبت به زنش هم پیدا کرد
باری استاد با خود می گفت :
خود مرا آگه نکرد از رنگ من
قصد دارد تا رهد از ننگ من
گفت دلش می خواهد من بمیرم و از زحمت من خلاص شود و بدتر از آن عروس هم بشود
آمدو دررا به تندی برگشاد
کودکان اندر پی آن اوستاد
گفت زن: خیر است چون زود آمدی ؟
که مبادا ذات نیکت را بدی
گفت کوری؟ رنگ وحال من ببین
از غمم بیگانگان اندر حنین
تو درون خانه از بغض و نفاق
می نبینی حال من در احتراق ؟
گفت : زن ای خواجه ،عیبی نیستت
وهم ظن شیئی بی معنی استت
مرد که که حال حسابی به زنش بدبین شده است و زن هم که اصول ارتباط موثر را نمی داند حسابی به هم زده اند پس استاد خشمگین رو به زن می گوید :
گر تو کور و کرشدی ما را چه جرم؟
ما در این رنجیم و دراندوه و گرم
زن لابد لابه کنان
گفت :ای خواجه ، بیارم آینه
تا بدانی که ندارم من گنه ؟
گفت : رو نه تو رهی نه آینه ات
دائما در بغض و کینی و عنت
جامه خواب مرا رو گستران
تا بخسبم که سر من شد گران
به هر حال دعوا خانوادگی طولانی شد زن هم آینه را نیاور چون تهدید کرد بود که آینه را می شکنم ،ناچار زن رختخواب را پهن کرد و استاد با سر درد خفت مولا اضافه می کند
فال بد رنجور گرداند همی
آدمی را که نبودستش غمی
جامه خواب افکند و استاد افتاد
آه آه و ناله از وی می بزاد
کودکان آنجا نشستند و نهان
درس می خواندند با صد اندوهان
مثلا با ناراحتی درس می خواندند و با خودشان می گفتند
کاین همه کردیم و ما زندانی ایم
بد بنایی بود و ما بد بانی ایم
هین دگر اندیشه ای باید نمود
تا از این محنت فرج یابیم زود
کودکان نا جنس که سال به سال لای کتاب را باز نمی کردند در این موقع شروع کردند به دسته جمعی درس خواندن و راست و دولا شدن وتکرار درس سردسته شیطان آنها که تعبیه را درست ریخته بود
گفت آن کودک ،که ای قوم پسند
درس خوانید و ،کنید آوا بلند
چون همی خواندند گفت ای کودکان
بانگ ما ،استاد را دارد زیان
دردسر افزاید استا را زبانگ
ارزداین کو درد یابد بهر دانگ؟
گفت : استاد راست می گوید ، روید
دردسر افزون شدم ،بیرون شوید
سجده کردند و بگفتند : ای کریم
دور بادا از تو رنجوری و بیم
پس برون جستند سوی خانه ها
همچو مرغان در هوای دانه ها
البته پدر و مادرها از زودآمدن کودکان تعجب کردن و بیماری استاد را باور نداشتند ولی کودکان می گفتند : اگر باور ندارید بروید عیادت
بامدادان آمدند ان مادران
خفته استاد همچو بیمار گران
معلوم می شود در آن زمان هم مثل امروز کار مدرسه با مادران بوده است
هم عرق کرده زبسیاری لحاف
سر ببسته رو کشیده در سجاف
مولا این قصه را استادانه ساخته و استادانه ختم می کند بقیه بماند تا بعد