قبل از ماه رمضان تمام اشعاری که - از کودکی تا شدستم بزرگ (به تعبیر فردوسی) - مرتکب شده بودم را از بین بردم دو تا را تصادفی انتخاب کردم و یکی هم آخرین شعر را نگه داشتم که تقدیم می کنم.با این توضیح که در این مسودات ممکن اشعار دیگری نیز باشد که من گفته باشم البته هیچکدام دارای ارزش ادبی نیست
ای حکیم من کجایی درد را درمان تویی
ای انیس من دل شوریده را سامان تویی
جان ز تنهایی به لب آمد کجایی سنگ دل
بی مروت جسم بی روحم ز هجرت جان تویی
شرط نبود من بمیرم در فراق و اشتیاق
چون در این محفل کنون سر کرده ی خوبان تویی
رفت سر چون گوی بی چون و چرا
مهربانا این سر بی عقل را چوگان تویی
گفته بودی یک شبی با من برآری تا سحر
قاصدت آمد،بگفتا بر سر پیمان تویی
می گذشتم دوش از کویت زبهر کار خویش
تا مرا دیدی بخندید ی که سر گردان تویی
چون ننالم ای بت فارغ زدرد و آه من
دلبر من جان من جانان تویی
من ازآن ساعت که گشتم از غلامان درت
با منت یک لحظه چشمی نیست چون سلطان تویی
چون نشان کوی تو پرسند از من دوستان
هر کجا باشم تو هستی لیک در بکران تویی
درد دارد این دل بی چاره از جور رقیب
ای حکیم من کجایی درد را درمان تویی
سروده شد بعد از ظهر 13/4/1370
ساقیا جامی بده این مفلس بی خواب را
تا که در مستی زنم چنگی دل بی تاب را
ذوق مستی چون رباید عقل و هوشم را زسر
لاجرم بی پرده می گویم حدیث ناب را
ما به دوری مبتلاییم وحجاب خود خودیم
غمزه ی شوخت ندایی می دهد احباب را
گرچه ما را بار عامی نیست در دولت سرا
حضرت عشقی تو ما و جمله ی اصحاب را
گر نباشد جذبه ای از سویت ای والا مقام
حد این بنده نباشد حضرت ارباب را
الغرض ای مه لقا ای فارغ از توصیف من
گوشه چشمی کن عنایت مفلس بی خواب را
سروده شد 26/6/82
دمی که سر بگذاری به شانه ام زهرا
شهید شوق نگاه زمانه ام زهرا
خدا و شعر و من وچند باور کوچک
خوش آمدی که همین است خانه ام زهرا
فدای چشم خطا پوش ولطف بی حدش
وگرنه من به حقارت نشانه ام زهرا
زشوق شربت شیرین وصل تو عمریست
اسیر وسوسه ای کودکانه ام زهرا
تو را نسیم خراسان به دامنم آورد
گدای شوکت آن آستانه ام زهرا
مرتکب شدم 5/2/1394
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ساعت 0:7 توسط حسن رستمی
|