فرق پیمانه و پیمان

 ارزش ادبیات به دو اصل است و هر دو اصل به یک اندازه مهمّ است. اصل اوّل اینکه دور از «حقیقت» نباشد و در خدمت حقیقت باشد، و اصل دوّم اینکه «زیبایی» هنری داشته باشد. مثلاً شیخ عطّار نیشابوری در نوشتن داستان منظوم «منطق الطّیر»هم اصل اوّل ادبیات را رعایت کرده است، چون در این داستان سمبولیک خواسته است از یک «حقیقت» روشن در دنیای معنوی انسان حرف بزند، و آن اینکه اگر جویندۀ «خدا» هستیم، باید او را در خود بجوییم نه در بیرون از خود، و هم اصل دوّم را، چون این حقیقت را به صورت داستانی زیبا و با نظمی روان و محکم بیان کرده است.

امّا همین شیخ عطّار نیشابوری کتاب دیگری نوشته است به نثر با عنوان «تذکرة الاولیاء» در شرح حال و کرامات و اقوال هفتاد و دو تن از صوفیان بزرگ که «میرزا محمّد بن عبدالوهّاب قزوینی» در مقدّمۀ خودش بر این کتاب گفته است که یکی از دلیلهای اهمیت این کتاب این است که «با ملاحظۀ قلّت وجودِ نثر در زبان فارسی» در قرن پنجم و ششم هجری، کتابی که در آن عصر «به این درجه شیرین و ساده نوشته شده باشد، خیلی قدر خواهد داشت.»

و خود «شیخ عطّار» هم در «آغاز کتاب»، برای نوشتن این کتاب چندین و چند «سبب» و «باعث» ذکر کرده است، از جمله اینکه این کتاب «کتابی است که مخنّثان را مرد کند، و مردان را شیر مرد کند، و شیر مردان را فرد کند ، و فردان را عین درد کند، که هر که این کتاب را چنانکه شرط است برخواند، آگاه گردد که آن چه درد بوده است در جانهای ایشان...»

و «ایشان» همان هفتاد و دو تن از صوفیان بزرگند، از آن جمله «حسین منصور حّلاج» که «... در ابتدا که ریاضت می کشیدی، دلقی داشت که بیست سال بیرون نکرده بود. روزی به ستم از وی بیرون کردند. گزندۀ بسیار در وی آفتاده بود. یکی از آن وزن کردند، نیم دانگ بود...

و دیگری «اویس قرنی» که: «... یک سال و دو سال برآمدی که او را وجهی نبودی که بدان روزه گشادی. طعام او آن بودی که گاهگاه هستۀ خرما برچیدی و شبانگاه بفروختی و در وجه قوت صرف کردی و بدان افطار کردی...»

و دیگری «رابعۀ عَدَویَه» تنها زن در میان این هفتاد و دو صوفی بود که شبی چند تا مهمان داشت. «رابعه چراغ نداشت. ایشان را دل روشنایی خواست. رابعه به دهن پُف کرد در سر انگشت خویش، و آن شب تا روز انگشت او چون چراغ می افروخت و تا صبح بنشستند در آن روشنایی.»

حالا دیگر با شماست که یکبار دیگر «تذکرة الاولیاء» را بخوانید و ببینید به نظر شما مثل «منطق الطّیر» به تمامی «ادبیات» هست یا نه

دوران برزخ

 

خوشا ایام طفلی کاندران عهد

همه کاری مجاز و دلپذیر است

اگر خندی،وگر گریی،به هر حال

متاعت  را خریدار  کثیر  است

دریغا نوجوانی یعنی آن عهد

که تر کش ها پر از پیکان و تیر است

خطایت را به احساست ببخشند

که پر شور است و مغرور و دلیر است

چه باک ار می رسد عمری به هفتاد

دژ پیری حریمی دستگیر است

هر آنکس باشد اندر هر مقامی

هم از اکرام پیران نا گزیر است

بدا این مرز پیری وجوانی

حدود چهل ؛که عهدی کم نظیر است

   همه رنج است و حقد است و حسادت (اگر من بودم می گفتم: همه رنج است و سختی و مرارت)

نصیبی گر از این خلق شریراست

به پیران ناگواری کاین -جوان است

جوانان کهنه دانندت که -پیر است

شعر :باستانی پاریزی

هجران ستمی ایمایمیش بیلمزدیم

 

یک رمان در کتاب خانه حضرت ابوی بنده است به اسم عشق وسلطنت ،همین هفت هشت سال قبل من این رمان را با بی میلی تمام ولی از سر بی حوصلگی خواندم ،کتاب را هم یکی از اعضای خانواده به ایشان هدیه داده است بله این کتاب نوشته موسی نثری همدانی است حالا به یک نسخه ی قدیمی تر از همین رمان دسترسی پیدا کردم جالب ترین نکته این رمان که ظاهرا قدیمی ترین رمان تاریخی است که بر اساس تحقیقات اروپایی و منابع یونانی به فارسی به رشته ی تحریر در آمده است این است که وقتی در آخر کار هرمز منقلب گردیده ،این دوبیت را به زبان ترکی می خواند البته با لهجه قره داغ

هجران ستمی ایمایمیش بیلمزدیم

ایام وصال شکرنی دیلمزدیم

بیلسیدیم اگر بیه اولوردرد فراق

والهی اولو نجه سندون آیرولمزدیم

خب شعر ترکی و عهد کوروش و زبان فرس هخامنشی ؟!

به یاد حرف مرحوم زرین کوب افتادم که می گفت: ما امروزی ها در حکم کوته له هایی هستیم که بردوش غول های گذشته نشسته ایم ،و دنیا را تما شا می کنیم و البته به همین دلیل که بر دوش آنها نشسته ایم ،دنیای وسیع تری را می بینیم

چو بنگری همه برزیگران یکدگریم

 

به نقل  خواجه نظام الملک در سیاست نامه :روزی نوشروان عادل بر نشسته بود و با خاصگیان به شکار می رفت و بر کنار دیهی گذر کرد ،پیری دید نود ساله که گوز (بقول دهات ما جوز و به قول سعدی گردکان و به قول امروزی ها گردو) در زمین می نشاند.نوشروان را عجب آمد گفت : ای پیر  گوز می کاری ؟پیر گفت :آری ای خدایگان.گفت چندان بخواهی زیست که برش بخوری ؟پیر گفت کشتندو خوردیم ،و کاریم و خورند.نوشروان را خوش آمد ،و گفت زه! در وقت خزانه دار را گفت تا هزار درم به پیر داد.پیر گفت :ای خداوند ،هیچ کس زودتر از بنده میوه ی این گوز نخورد.گفت :چگونه ؟ پیر گفت : اگر من گوز نکشتمی و خدایگان اینجا گذر نکردی،آنچ به بنده رسید نرسیدی و(اگر) بنده آن جواب ندادی ،من این هزار درم از کجا یافتمی؟ نوشروان گفت :زها زه !خزانه دار در وقت ، دو هزار درم دیگر بدو داد .بهر آنک دوبارزه بر زبان نوشروان رفت ...وقتی در تاریخ ادب ما حرف از باغبان پیر می شود ،یک تعارف نیست یک واقعیت است اول اینکه آدمی که با سبزه و گل و هوای لطیف صبحگاهی و میوه تازه آفتاب رس سر و کار دارد ، دلیلی ندارد که عمر طولانی نکند با لاخره سلامت مزاج عمر طولانی در پی دارد البته این موضوع با غبان پیر مفهوم دیگری هم در پی داردو آنهم توجه به اهمیت تجربه و علم است هفتاد هشتاد سال تجربه در امرکاشت درخت و استحصال میوه خود حاکی از دانش و معلوماتی است که در اختیار دانشجویان دانشکده های کشاورزی نیست

آغشته ایم هر سر خاری به خون دل

قانون باغبانی صحرا نوشته ایم

اما سوال این است که چرا به معلم می گویند باغبان نمی گویند کشاورز