این سنگ قبرها، هم سربسته نامه هاست

چند روز پیش آقای سید قربان که از خیلی وقت است به تعبیر خودش علاقه نشان می دهد تا من را ببرد به قبرستان بالاخره با هزینه کردن چهار عدد بلیط مترو و چند روز وقت موفق شد من را ببرد به قبرستان پر-لاشز البته از قبل هم مرتب در مورد وسعت و اهمیت این قبرستان به من یاد آوری می کرد ، من هم  - که البته باهیچ قبرستانی غیر از قبرستان بکران نمی توانم ارتباط برقرار کنم حتی با قبرستان شیخان قم که قدمت هزار و چند صد ساله دارد و افراد بزرگی از نزدیکان معصومین تا علمای بزرگ در آنجا بقول سعدی صندوقچه دارند البته پر-لاشز هم به نقل از ویکی پدیا یک میلیون قبر دارد که خیلی ها به قول فردوسی  هم از نامداران و گردنکشان  که الان گردنشان به خاک کشیده شده است در آنجا مدفون هستند - قبول کردم. سید قربان که برای چندمین بار سنگ قبرهای پرلاشز را می خواند خیلی راحت ما رابه قبر غلام حسین ساعدی راهنمایی کرد بعدهم صادق هدایت به سید قربان گفتم من جایی خوانده ام که هدایت به هرکس برایش فاتحه بخواند فحش داده گفت حالا فکرش نکشید ه ما بخوانیم بالاخره تصمیم گرفتیم قل هوالله بخوانیم  اما از شما چه پنهان این قبرستان ۴۳هکتاری خودش شهریست با خیابان کشی های مرتب و قبرهایی با مجسمه ها و سنگهایی گرانقیمت و بزرگ اصلا آدم فکرش را هم نمی کند که در اروپا مردم این قدر به قبر اهمیت بدهند با خودم فکر می کردم چی شد که آدمیزاد از سنگ برای قبر استفاده کرد در حالی که اول از خشت استفاده می کرد بقول شیخ شهاب الدین

اگر شاه باشیم اگر زردهشت

نهالین زخاک است و بالین خشت

تا صحبت زردتشت در میان است عرض کنم که سنگ قبرهای زردتشتی ها در پر لاشز از سنگ مرمر سفید بود با حجاری های از نگاره اهورامزدا یا نماد فروهر و در این در حالی بود که اکثر سنگ ها تشریفاتی از گرانیت مشکی بود.شیللر در داستان ویلهلم تل ذکر می کند بنایی که با دست بر پا شود با دست هم خراب می شود اما شما بهتر می دانید که سنگ خیلی دیرتر خراب می شود شاید هم به همین دلیل بوده که انسان بت را از سنگ تراشید چه بسا همان انسانی هم که بت می تراشید می دانست که این کار بی معناست اما مثل همین سنگ قبر تراشان بت خیالی برای آرامش بخشی و تسلا دهی نابسامانی های روحی خودش می ساخت  بقول عرفی شیرازی:

یکی کفر آزمایی دانش آهنگ

صنم بر می تراشید از یکی سنگ

یکی گفتش از این هیکل تراشی

عحب دارم اگر نادم نباشی

بگفتا می ندانی حنظل از قند

تسلی می تراشم نی خداوند

چو نتوانم بدست آورد آبی

نمایم تشنه را گه گه سرابی

خیلی سال طول کشید تا انسان بت سنگی را کنار گذاشت و خدای احد قاهر جبار را پرستید و بالاخره ازروزی که بقول اقبال لاهوری : بت گری، بت نگری ،بت شکنی ....پیدا شد که البته هر سه مایه گرفتاری بشر است

در کعبه و بتخانه سنگ او شد و گنگ او شد

یک جا حجر الاسود یک جا بت هندو شد

بله آن بت تراشان که بعد از خدا پرستی مردم  بی کار شدند با خودشان فکر کردند آخرین بت که باید بشکند و البته حالا حالا نخواهد شکست بت خودانسانهاست این حب ذات آدمی باعث رونق کار سنگ تراشان شد پس طرح ساخت سنگ قبر را ریختند چرا که بت بزرگ هنوز باقی بود

گفتی بت پندارشکستم ،رستم

آن بت که : زپنداربرستی باقی است

به به چه معامله ی پر سودی این دفعه چاه پای دریا کنده شد ه است هر سال میلونها سنگ قبر لازم است البته کار سنگ ، به قبرتمام نمی شود آنهم وقتی که که مردم شیراز می دانند که سنگ سیاه نام سیبویه را هزار سال زنده نگه داشته است اما هنوز کسی قدمت این سنگ را نمی داند خلاصه اینکه این سنگ قبرها ی پر لاشز این فرضیه را به ذهن متبادر می سازد که انسان می خواهد با قبر مجلل ،یا نیمه تنه سنگی و یا مجسمه کامل خودش را به ابدیت پیوند بزند هر چند ممکن نیست پس دو بیت از شعر فاخر صائب را می خوانیم و کلام را درز می گیریم

این خط جاده ها که به صحرا نوشته اند

یاران رفته با قلم پا نوشته اند

این سنگ قبرها هم سربسته نامه هاست

کز آخرت به مردم دنیا نوشته اند

 

 

منم آن هیچ و، چه باشد همه سرمایه ی هیچ ؟

دوست عزیز :

لابد شما هم داستان شیخ عارف و مرید تازه رسیده را که ترمذی نقل کرده است شنیده اید: یکی پیش شیخ در آمد،سوی بالا بنگریست و گفت : ای شیخ ! بام شما و سقف خانه شما خلل دارد . شیخ فرمود کفشش پیش نهید کی (که) پریشان نظر است،همین ساعت نشست از بام ،خبر دادن گرفت ...

عاقل به میان آب تا ره می جست

در متون بسیار سخن رفته از بر آب رفتن اشخاصی مثلا در تاریخ جهانگشا از بر آب رفتن و یا بر آب سجاد افکندن ونماز خواندن شخصی به اسم ملا حاجی یاد شده است این کرامت را به محی الدین عربی یا خواجه خضر هم نسبت داده اند سعدی هم که به قول خودش :جهاندیده بسیار گوید دروغ ذکر می کند که

قضا را من و پیری از فاریاب

رسیدیم در خاک مغرب بر آب

مرا یک درم بود برداشتند

به کشتی و، درویش بگذاشتند

سعدی از اینکه رفیقش در ساحل مانده نگران می شود ولی ناگهان متوجه می شود همسفرش

بگسترد سجاده بر روی آب

خیال است پنداشتم یا به خواب

والبته پیر بعد ار عبور از رودخانه به سعدی گفت

تولنگی به چوب آمدی من به پای

تورا نا  خدا  برد ،     ما را خدای

در جایی دیگر هم در گلستان زیر عنوان یکی از صلحای لبنان می گوید : شیخ به روی دریای مغرب برفت و قدمش تر نشد

تولستوی ، نویسنده ی شهیر و عارف مسلک روسی هم یک داستان زیبا دارد که به نظر زمان نوشتن از برآب روندگان شرقی آگاهی داشته است اما داستان در مورد اسقف شهر آرخان گل است  با کشتی عازم سفر به صومعه بود از ماهیگیری قصه سه زاهد را می شنود که در یک جزیره دوردست به تزکیه نفس مشغولند .... تا داستان با بر آب رفتن آن سه زاهد و تمنای دعای کشیش از آنها پایان می یابد و تولستوی به همان جا می رسد که ملای رومی در داستان موسی و شبان می رسد البته بماند که علاء الدوله سمنانی می گوید :

آن مرد که بر هوا رود چون مگس است

ور بر سر آب می رود همچو خس است

و با ز این تکرار همان حرف ابوسعید ابوالخیر است که در اسرار توحید آمده است : شیخ ابو سعید را گفتند فلان کس بر آب می رود گفت سهل است ، بزغی و صعوه ای نیز برود

اما من به چشم خودم هم بر آب رفتن را دیده ام توسط گروهی از ورزشگاران که سرعت می گرفتند و مسافتی را بر آب می دویدند  هم بر هوا نشستن را در اسپانیا دیدم که فردی معلق نشسته بود وکاسه ای جلوش بود تا کسی چیزی از زرد و سرخ (ده سانیم که زرد است یا کمتر که سرخ است)به او هبه کند

به گمان می رسد تصور بر آب رفتن ، یک نقش نمادین دارد و البته آنهم در سر زمینی که آب کم دارد و اسم بیا بانش (بی +آب) است و این یعنی کوششی بی امان برای رسید به کارهای سخت که به هر حال روزی ممکن است

 

اکنون

قبل هر چیز از همه دوستان به خاطر پیام تبریک تشکر می کنم ،قصد داشتم برای تبریک در مورد نوروز مطلبی بنویسم و آن مطلب را با شعری عربی از ابو نواس در مورد نوروز شروع کنم اما الان شعر به یادم نمی آید ولی بعداز شعر تصمیم داشتم پیرامون گسترده بودن نوروز در سطح اجتماع توضیح بدهم چرا که آقای دکتر عسکری کتابی به من هدیه داده است با موضوع نوروز نوشته آقای سید محمد علی داد خواه که آقای بها الدین خرمشاهی خواندن این کتاب را به همه توصیه کرده است اما حالا چون شعر یادم نیامد مطلب هم باشد طلب شما

دیروز حین پرواز به سمت پاریس در سکوت آسمان و خیلی با لاتر از ابرها داشتم به این موضوع فکر می کردم که آیا خوب است که ما الان و در این عصر زندگی می کنیم یا مثلا بهتر بود ۲۰۰سال بعد پا به دنیا می گذاشتیم علت این فکر هم این بود که داشتم کتابی را می خواندم تصحیح آقای رسول جعفریان  شرح سفر خانمی بود بی نام که ۴سال قبل از قتل ناصر الدین شاه با کجاوه از راه هند به مکه رفته است و... با خودم می اندیشیدم که اگر من در زمان قاجار بودم حدودا۲۰۰سال قبل یعنی سال مسافرت همین حاجیه خانم بی نام بهتر بود یا۲۰۰سال بعد؟ که معلوم نیست سال حکومت چه کسی  باشد ؟و امکانات مسافرتی بشر به چه رشدی رسیده است ؟

با خودم فکر می کردم که در قدیم چه حوصله ای داشته اند که دوسال طی مسیر می کرده اند تا به مکه برسند و امروزه چطور با این که سه ساعته به مکه می رسیم بی حوصله ایم  با خودم می گفتم مردم قدیم چه پر حوصله بوده اند . خودم به خودم جواب دادم که در آیند می گویند مردم قدیم سال ۱۳۹۲چه حوصله ای داشته اند چه سختی هایی را تحمل می کردند از ایران تا پاریس را ۷ساعت با وسیله ای به اسم هواپیما مثلا پرواز می کرده اند بعد هم خسته نمی شده اند آفرین به همت مردم سال ۱۳۹۲

باز با خودم گفتم ۲۰۰سال بعد اهل مطالعه به جوانان می گویند نا شکر نباشید در سال ۱۳۹۱فردی مجبور بود برای سفر به امریکا۱۰صبح روز یکشنبه که روز تعطیلی بوده از پاریس پرواز کند ۱۱ساعت بی وقفه پرواز کند و در ساعت ۲بعد از ظهر یکشنبه بله درست نوشتم یکشنبه در تگزاس به زمین بنشیند و نماز ظهر روز یکشنبه اش را بخواندیعنی هیچ نماز قضا نداشته باشد

ندارم    آگهی  ز آغاز    و  انجام

ولی این حسرت از من برده آرام 

در عین حال با خودم می گفتم ما چه مردم پیشرفته ای هستیم چه امکاناتی داریم یک دفعه ذهنم رفت نمی دانم به چند هزار سال قبل و در همین حال یاداین مطلب افتادم که پدرم برایم تعریف می کرد و البته با هر جمله مرا تا اوج ابرها بر بال تخیل کودکانه بالا می برد ...سلیمان، رفتن با باد را در ماه یک ماهه را ه بودی ،و به شبانگاه یک ماهه راه ، و در یک روز ،دو ماهه راه بریدی ...روایت کرده اندکه سلیمان ، بامداد از زمین عراق می آمد،وقیلوله به مروکرد ،و نماز دیکر به بلخ کرد (بله دیکر درست است نه دیگر به معنی دیروز عصر بقول حافظ : دیکر زشاخ سرو سهی بلبل صبور.... ) باد او و لشکر گاه او را برگرفت و مرغان هوا سایه بر سر ایشان افکندند (به دلیل اینکه بر قالیچه نشسته بود و قالیچه سقف نداشت ) از بلخ به ترکستان آمد و از آنجا به چین رفت ، آنگاه به ساحل دریا....رفت تا به زمین قندهار رسید ...و از آنجا به زمین پارس آمد ....لابد برای اینکه قبر مادرش رادر فارس زیارت کند

بالاخره نفهمیدم کدام خوب است هزاران سال قبل در خدمت حضرت  سلیمان بودن یا ۲۰۰سال بعد نمی دانم در خدمت چه کسی بودن یا اینکه در همین زمان حال بودن یاد شعر سهراب افتادم :

زندگی آب تنی کردن

                           در حوضچه اکنون است