نمی دانم این بیت معروف را کی گفته است و کِی گفته است:
زلیخا مُرد از این حسرت که یوسُف گشت زندانی
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی!
امّا این را می دانم که «محتشم کاشانی»، شاعر و نوحه سرای قرن دهم هجری، قصیده ای دارد که در یک بیتش می گوید:
مرا عقلی اگر میبود، کی این کار میکردم،
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی!
حتما داستان «یوسُف و زلیخا» را که به «اَحسَنُ القِصَص» معروف است، می دانید، و می دانید که زلیخا، زن عزیز مصر عاشق یوسُف شد، ولی یوسُف تن به فسق و دل به گناه نداد که نداد تا بالاخره زلیخا از شدّت غیظ تهمت دروغ به یوسف بست و شوهرش را وادار کرد او را به زندان بیندازد، امّا انتقام آبی نبود که آتش عشق زلیخا را خاموش کند و زن بیچاره از خواب و خوراک افتاد و از کردۀ خودش سخت پشیمان شد. حالا چرا این داستان را نوشتم نمی دانم اما دارم از تلویزیون مراسم تحلیف آقای اوباما را نگاه می کنم باشکوه تمام در حال برگزاری است ،مجری تلویزیون معتقد است نسبت به چهار سال قبل جمعیت کمتری شرکت کرده اند رییس جمهوری آمریکا در مراسم سوگند دستش را بر روی دو انجیل گذاشت . انجیل آبراهام لینکلن که آمریکا را متحد کرد و انجیل مارتین لوتر کینگ قهرمان مبارزه برای حقوق مدنی سیاهان ،و با نام کامل باراک حسین اوباما قسم خورد البته مجری برنامه او را باراک ،ح ،اوباما معرفی می کرد. در این مراسم میهمانان لاتین تبار هم نقشی برجسته داشتند، نشانه ای از اینکه آمریکا از نظر اجتماعی تغییر کرده. در سخنرانی هم به نکات متنوعی اشاره کرد مثلا گفت :ما باید نظام مالیاتی مان،مدارس مان و سیستم آموزشی مان را متحول کنیم ، می دانیم که برنامه های دیروز با نیازهای امروزمان هم خوانی ندارد... این شجاعت را از خود نشان خواهیم داد که اختلافاتمان را بادیگر حکومت ها صلح آمیز برطرف کنیم نه اینکه نمی دانیم با چه خطراتی روبرو هستیم بلکه چون با مذاکره راحت تر می توان ترس و بد گمانی را از بین برد... در حین گوش دادن یاد نوشته های جان دیویی فیلسوف شهیر و البته پرگماتیست امریکایی افتادم
اینکه عربها بگویند: «الناسُ عَلی دینِ مُلوکِهِم»، یعنی مردم دنباله رو فرمانرواهای خودشان هستند و در حرف و عمل از آنها تقلید می کنند، نه مردم یک مملکت را به کلّی از همۀ تقصیرهاشان تبرئه می کند، نه می تواند مسئولیت همۀ خرابیها را به گردن صاحبهای قدرت و اختیارآن مملکت بیندازد.فکر می کنم مردم همۀ نزدیک به دویست کشور عضو سازمان ملل متّحد با معنای این حدیث کاملاً آشنا باشند. اگر شکّی دارید، بروید از خودشان بپرسید!من، از تصادف روزگار، از حرفهای حکیمانه خوشم می آید، امّا عادت کرده ام که گول آنها را نخورم. حرفهای ساده را می شنوم و ردّ می شوم، چون برای این ساده اند که نمی خواهند مرا گول بزنند، امّا تا حالا شده است که شما یک حرف حکیمانه بشنوید، چه پُر مغز و به درد بخور، چه پوچ و بی خاصیت، که پیچ و تاب معنایی و آلنگ و دولنگ لفظی نداشته باشد؟
جناب «بوئیتیوس»، فیلسوف و شاعر وسیاستمدار رومی اوایل قرن ششم میلادی خودمان که معروف حضورتان هست؟ همانی که کتاب «تسلاّی فلسفه» را نوشته است؟ این آقا در جایی از کتاب خودش، از زبان «فلسفه بانو» ثابت می کند که این «شخص» است که به «مقام» اعتبار می بخشد، نه بر عکس، یعنی مقام به خودی خود اعتبار ندارد.
مثلاً این «میرزا تقی خان امیر کبیر»، صدر اعظم ناصرالدّین شاه قاجار بود که با شخصیت خودش باعث اعتبار مقام «صدر اعظمی شد»، چون قبلۀ عالم، بعد از قتلانیدن ( همان غلطاندن بکرانی خودمان )امیر کبیر، مقام صدر اعظمی را پیش میرزا آقاخان نوری، مشهور به اعتماد الدوله انداخت و دید و دیدند که این مقام چه قدر خوار و بی اعتبار شد.
آنوقت جناب بوئیتیوس از زبان «فلسفه بانو» می گوید: «هر وقت که یک مقام عالی حکومتی به دست آدمهای نابکار افتاده است، فاجعۀ این کار از سیل بنیان کن و انفجار آتشفشان هم بدتر بوده است.»
خوب، این حرف حکیمانه را نمی شود پوچ و بی خاصیت دانست، امّا نباید خیال کرد که این حرف عین حرف حکیمانۀ «بزرگمهر»، صدر اعظم «انوشیروان» است، که از او پرسیدند: «موجب انقراض ساسانیان چه بود؟» و او در جواب گفت: «کارهای بزرگ را به مردم خُرد سپردند و کارهای خُرد را به مردم بزرگ و بزرگان به کار کوچک دل ننهادند و خُردان از عهدۀ کار بزرگ برنیامدند و ناچار هر دو تباه گشتند!»
و من بعد از شکّ و تأمّل در معنای این حرف حکیمانه به این نتیجه رسیده ام که «بزرگمهر» باید خیلی ساده می گفت: «چون ساسانیان خودشان «خُرد» بودند یا شده بودند، کارهای «بزرگ» را به افراد خُردی مثل خودشان سپردند، و بزرگان هم که دلسرد شده بودند، در خدمت آنها بودن را ننگ می دانستند و این طور شد که بر سرِ ساسانیان و مُلک و ملّت آنها آن آمد که آمد!»
راستی هیچ تا حالا فکر کرده اید که این مصراعِ «چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی» که ضرب المثل معروفی هم شده است، یک پاش می لنگد؟ شاید یارو می خواسته است بگوید:
«مگر عاقل...
کدام عاقل...
کجا عاقل ...
... کند کاری که باز آرد پشیمانی؟»
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 2:23 توسط حسن رستمی
|