خدایا

خدایا کمک کن تا بفهم سکوت معنی دار بهتر از کلمات بی معنی است

خدایا کمک کن تا همان طورکه  ترس از دست دادن آبروی خودرا دارم به سادگی آبروی دیگران را نبرم

خدایا کمک کن مواظب کلماتی که در صحبت استفاده می کنم باشم شاید به خاطرش مرا ببخشند، اما هرگز فراموش نمی کنند

خدایا کمک کن بفهم مهمترین زمان برای نگه داشتن خلق و خو وقتی است که طرف مقابل، آن را از دست داده است

هزارسال گذشت ازحکایت مجنون

مجنون خواست که پیش لیلی نامه نویسد. قلم در دست گرفت و این بیت گفت:

خَیالکَ فِی عَینی وَ اِسمُکَ فی فَمِی؛

وَ ذِکرُکَ فی قَلبی، اِلی اَینَ اکتُبُ.

خیال تو مقیم چشم است و نام تو از زبان خالی نیست و ذکر تو در صمیم جان جای دارد. پس نامه پیش کی نویسم؟

[فیه ما فیه، مولانا جلال الدین رومی]

یکی  پرسید  از بیچاره  مجنون

که ای از عشق لیلی گشته دل خون

بشب میلت فزونتر هست یا روز 

بگفتا گر چه روز است عالم افروز

ولیکن با شبم میل است خیلی

 که لیل است و بود همنام لیلی

[حسن زاده آملی]

شخصیت تاریخی

بعد از چند روز ننوشتن با این همه مناسبت مثل اینکه این مسودات پنج ساله شد پس کم کم می تواند آماده مدرسه رفتن بشود  ، این راقم سطور چهل و یک ساله شد و باید کم کم مدرسه را ترک کند حالا نمی دونم چی بنویسم ،بله خدمتتان عرض کنم که بچّه های امروز همۀ آن چیزهایی را که در سنّ و سال خودشان خوب است بدانند، امّا والدینشان  فکر می کنند تا حسابی بزرگ نشده اند، خوب نیست بدانند، می دانند و به روشان نمی آورند تا والدینشان ناراحت نشوند.

مثلاً یک د ختر بچّۀ هشت نه ساله، هم خیلی چیزها را که مادر بزرگش تا بچّۀ اوّلش را حامله نشده بود، نمی دانست، می داند، هم مثل همۀ دخترهای هشت نه سالۀ همه جای دنیا، عاشق آقا معلّم سی و چند سالۀ خودش می شود، البتّه در عالم خیال، همان طور که یک پسر بچّۀ هشت نه ساله در عالم خیال عاشق خانم معلّم سی و چند سالۀ خودش می شود، و هر دو شان عاشق معلّمهاشان می مانند تا سنّشان به حدّی می رسد که بتوانند بدون خجالت ........ و معلّمهاشان را فراموش کنند.امّا چیزی که شاید خیلی از مادر بزرگها و پدر بزرگها و خیلی از پدرها و مادرها ندانند، این است که همان بچّه هایی که بر خلاف «مصلحت دید» مادر بزرگهاشان، می دانند که بچّه چه طوری درست می شود، باز هم از شنیدن یا خواندن داستانهای لک لکهایی که بچّه های به اصطلاح نوزاد را توی بغچه یا قنداق یا سبد به نوک می گیرند و می آورند در خانۀ پدر و مادرهای جوان تحویل می دهند، خوششان می آید، همان طور که از شنیدن یا خواندن انواع قصّه های جنّ و پری، دیو سفید و غول سیاه و انواع جادوگرها و چشم بندیهاشان خوششان می آید و لذّت می برند. مگر قرار بوده است که بچّه ها حتماً این قصّه ها را باور کنند تا بتوانند از آنها خوششان بیاید و لذّت ببرند؟

و امّا چیزی که آدم انتظار دارد که همۀ مردم بدانند، این است که آدمیزاد دو تا شخصیت دارد و دو تا دورۀ کودکی. یک شخصیت آدمیزاد «شخصیت سنّی» اوست، به این معنی که توی خانوده ای معیّن، در جایی معیّن از کرۀ زمین به دنیا می آید، بزرگ می شود، و اگر بد نیاورد، هشتاد، نود سال، یا کمی بیشتر عمر می کند و می میرد.

این آدمیزاد که می تواند المستعصمُ بِالله باشد که سعدی در قتلش مرثیه گفت :

آسمان شایسته است گر خون ببارد بر زمین

 از  برای  قتل  مستعصم   امیر المومنین

 یا هولاکو خان باشد که مستعصم را قتلانید ، یا خواجه نصیر طوسی باشد که سعدی را به چوب بست و از مرگ حتمی و انداختن در دجله نجات داد، بله در دورۀ بچّگی همین طور از همۀ اطرافیها قصّه های عجیب و غریب تخیّلی می شنود، و ازشنیدن آنها لذّت می برد تا بزرگ می شود و دیگر این قصّه ها به دلش چنگی نمی زند، و آنها را با بقیۀ چیزهای بچّگانه می گذارد برای بچّه های نسل بعد از خودش.

شخصیت دوّم آدمیزاد، «شخصیت تاریخی» اوست که دورۀ کودکیش خیلی طولانی بود و دویست هزارسالی طول کشید. در این دورۀ طولانی بود که برای هر چیزی که نمی فهمید، قصّه های عجیب و غریب تخیّلی می ساخت تا سه چهار هزار سال پیش که از تجربه هاش درس گرفت و دید دارد بزرگ می شود و می بیند که خیلی چیزها را عوضی می فهمیده است و باید حالا درست آنها را یاد بگیرد و آن قصّه ها را فراموش کند.

امّا مصیبت از اینجا شروع می شود که خیلی از آدمهای امروز که دلشان می خواهد بچّه های خودشان را خوب تربیت کنند، خودشان از «بچّگی سِنّی» در می آیند، امّا متأسّفانه توی «بچّگی تاریخی» می مانند و زندگی را برای آدمهای به تمام معنی بالغ و عاقل تلخ می کنند!

اینجاست که من می بینم، یک انسان. فقط یک بار به دنیا می آید، آن هم تصادفی نیست، و باز آمدنت هم نیست، چو رفتی، رفتی! همۀ عالم با تو پیدا می شود، و همۀ عالم با تو گم! یعنی اگر درست و با منطق خدایی فکر کنیم، می بینیم ارزش سال اوّل زندگی یک آدم یک سال است، و از سال دوّم ارزش هر سال از زندگیش حدّ اقل برابر سالهای سنّ اوست. یعنی چی؟ یعنی اگر من که چهل و یک سال دارم، همین سال چهل و یکم  من ارزش چهل و یک سال دارد.

 

غالب تو را به دیر،مسلمان شمرده اند

 

نمی دانم این بیت معروف را کی گفته است و کِی گفته است:

زلیخا مُرد از این حسرت که یوسُف گشت زندانی

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی!

امّا این را می دانم که «محتشم کاشانی»، شاعر و نوحه سرای قرن دهم هجری، قصیده ای دارد که در یک بیتش می گوید:

مرا عقلی اگر می‌بود، کی این کار می‌کردم،

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی!

حتما داستان «یوسُف و زلیخا» را که به «اَحسَنُ القِصَص» معروف است، می دانید، و می دانید که زلیخا، زن عزیز مصر عاشق یوسُف شد، ولی یوسُف تن به فسق و دل به گناه نداد که نداد تا بالاخره زلیخا از شدّت غیظ تهمت دروغ به یوسف بست و شوهرش را وادار کرد او را به زندان بیندازد، امّا انتقام آبی نبود که آتش عشق زلیخا را خاموش کند و زن بیچاره از خواب و خوراک افتاد و از کردۀ خودش سخت پشیمان شد. حالا چرا این داستان را نوشتم نمی دانم اما دارم از تلویزیون مراسم تحلیف آقای اوباما را نگاه می کنم باشکوه تمام در حال برگزاری است ،مجری تلویزیون معتقد است نسبت به چهار سال قبل جمعیت کمتری شرکت کرده اند رییس جمهوری آمریکا در مراسم سوگند دستش را بر روی دو انجیل گذاشت . انجیل آبراهام لینکلن که آمریکا را متحد کرد و انجیل مارتین لوتر کینگ قهرمان مبارزه برای حقوق مدنی سیاهان ،و با نام کامل باراک حسین اوباما قسم خورد البته مجری برنامه او را باراک ،ح ،اوباما معرفی می کرد. در این مراسم میهمانان لاتین تبار هم نقشی برجسته داشتند، نشانه ای از اینکه آمریکا از نظر اجتماعی تغییر کرده. در سخنرانی هم به نکات متنوعی اشاره کرد مثلا گفت :ما باید نظام مالیاتی مان،مدارس مان و سیستم آموزشی مان را متحول کنیم ، می دانیم که برنامه های دیروز با نیازهای امروزمان هم خوانی ندارد... این شجاعت را از خود نشان خواهیم داد که اختلافاتمان را بادیگر حکومت ها صلح آمیز برطرف کنیم نه اینکه نمی دانیم با چه خطراتی روبرو هستیم بلکه چون با مذاکره راحت تر می توان ترس و بد گمانی را از بین برد... در حین گوش دادن یاد نوشته های جان دیویی فیلسوف شهیر و البته پرگماتیست امریکایی افتادم

اینکه عربها بگویند: «الناسُ عَلی دینِ مُلوکِهِم»، یعنی مردم دنباله رو فرمانرواهای خودشان هستند و در حرف و عمل از آنها تقلید می کنند، نه مردم یک مملکت را به کلّی از همۀ تقصیرهاشان تبرئه می کند، نه می تواند مسئولیت همۀ خرابیها را به گردن صاحبهای قدرت و اختیارآن مملکت بیندازد.فکر می کنم مردم همۀ نزدیک به دویست کشور عضو سازمان ملل متّحد با معنای این حدیث کاملاً آشنا باشند. اگر شکّی دارید، بروید از خودشان بپرسید!من، از تصادف روزگار، از حرفهای حکیمانه خوشم می آید، امّا عادت کرده ام که گول آنها را نخورم. حرفهای ساده را می شنوم و ردّ می شوم، چون برای این ساده اند که نمی خواهند مرا گول بزنند، امّا تا حالا شده است که شما یک حرف حکیمانه بشنوید، چه پُر مغز و به درد بخور، چه پوچ و بی خاصیت، که پیچ و تاب معنایی و آلنگ و دولنگ لفظی نداشته باشد؟

جناب «بوئیتیوس»،  فیلسوف و شاعر وسیاستمدار رومی اوایل قرن ششم میلادی خودمان که معروف حضورتان هست؟ همانی که کتاب «تسلاّی فلسفه» را نوشته است؟ این آقا در جایی از کتاب خودش، از زبان «فلسفه بانو» ثابت می کند که این «شخص» است که به «مقام» اعتبار می بخشد، نه بر عکس، یعنی مقام به خودی خود اعتبار ندارد.

مثلاً این «میرزا تقی خان امیر کبیر»، صدر اعظم ناصرالدّین شاه قاجار بود که با شخصیت خودش باعث اعتبار مقام «صدر اعظمی شد»، چون قبلۀ عالم، بعد از قتلانیدن ( همان غلطاندن بکرانی خودمان )امیر کبیر، مقام صدر اعظمی را پیش میرزا آقاخان نوری، مشهور به اعتماد الدوله انداخت و دید و دیدند که این مقام چه قدر خوار و بی اعتبار شد.

آنوقت جناب بوئیتیوس از زبان «فلسفه بانو» می گوید: «هر وقت که یک مقام عالی حکومتی به دست آدمهای نابکار افتاده است، فاجعۀ این کار از سیل بنیان کن و انفجار آتشفشان هم بدتر بوده است.»

خوب، این حرف حکیمانه را نمی شود پوچ و بی خاصیت دانست، امّا نباید خیال کرد که این حرف عین حرف حکیمانۀ «بزرگمهر»، صدر اعظم «انوشیروان» است، که از او پرسیدند: «موجب انقراض ساسانیان چه بود؟» و او در جواب گفت: «کارهای بزرگ را به مردم خُرد سپردند و کارهای خُرد را به مردم بزرگ و بزرگان به کار کوچک دل ننهادند و خُردان از عهدۀ کار بزرگ برنیامدند و ناچار هر دو تباه گشتند!»

و من بعد از شکّ و تأمّل در معنای این حرف حکیمانه به این نتیجه رسیده ام که «بزرگمهر» باید خیلی ساده می گفت: «چون ساسانیان خودشان «خُرد» بودند یا شده بودند، کارهای «بزرگ» را به افراد خُردی مثل خودشان سپردند، و بزرگان هم که دلسرد شده بودند، در خدمت آنها بودن را ننگ می دانستند و این طور شد که بر سرِ ساسانیان و مُلک و ملّت آنها آن آمد که آمد!»

 راستی هیچ تا حالا فکر کرده اید که این مصراعِ «چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی» که ضرب المثل معروفی هم شده است، یک پاش می لنگد؟ شاید یارو می خواسته است بگوید:

«مگر عاقل...

کدام عاقل...

کجا عاقل ...

... کند کاری که باز آرد پشیمانی؟»