دلزدگی تربیتی

هیچ بعید نیست که یک معلم بیشتر تفکراتش اطراف تعلیم و تربیت باشد . در حالی که دارم درسنامه ارتقای کیفیت آموزشی را برای کارگاه دو روزه دانشگاه آماده می کنم با خودم می اندیشم که چرا وضعیت آموزش و پرورش و آموزش عالی ما این طور است . لابد می پرسید چطور ؟ پاسخ می دهم همینطور که هست و شما مشاهده می کنید ریشه این بی سر و سامانی تربیتی کجاست ؟ مثلا چرا ما چه نوع مدرسه و دانشگاه داریم ؟ اولین بارچه کسی به این فکر افتاد ؟ فکر می کنم ماهیت انقلاب ایران ، صبغه فرهنگی داشت یا به عبارتی جنبه ی تربیتی داشت . اما سیاستگذاری مدیریت فرهنگی کشور 35 سال بعد از انقلاب نشان می دهد که بر ضرورت فرهنگی بودن توسعه پایدار وتربیتی بودن توسعه فرهنگی تاکید نشده است و به همین دلیل ما با مشکلات جدی مواجه هستیم . من معتقدم که درخشش تاریخی کشور ما در دوران دفاع مقدس ،بیشتر مربوط به آموزش وپرورش ونقش معلم ودانش آموز بوده است همینطور که نقش مدارس در همه گیر کردن درک از انقلاب و وقوع انقلاب بسیار کار آمدتراز سایر موارد بوده است ....تا بعد

 

 

جهان زیر آیین و فرهنگ ماست/ سوم مهر 1394 نوشتم

مرحوم فردوسی علیه الرحمه شعری دارد که در آن شعر مرتبا تکرار می کند چنین داد پاسخ...  و از جمله ابیات آن شعر همین مصرع است که نوشتم  - جهان زیر فرهنگ و آیین ماست

 

 کشورهایی مثل ما، اگر به کسی برنخورد باید عرض کنم سیاست‎های کلان ندارند. همیشه هم همین‌طور بوده است، کشورهای ضعیف و عقب‎مانده، روی سیاستهای خُرد کار می‎کنند، زیرا سیاست‎های کلان زحمت زیادی دارد.

در دنیای امروز، انقلابی در دانشگاه‎ها در حال رخ دادن است که اگر به آن‌سو حرکت نکنیم، یک قرن عقب خواهیم افتاد. باید توجه داشته باشیم اگر دانشجو را فعال کنیم، خیلی از استاد جلوتر می‎افتد.

در آمریکا و کانادا، این گسل را احساس کرده‎اند و می‎دانند تغییراتی در حال رخ دادن است. به همین خاطر، در حال مطالعۀ شدید هستند. اما در کشورهای اروپایی مثل فرانسه و آلمان، که سیستمی متفاوت دارند، این تغییر هنوز درک نشده است. هر کشوری که این واقعه را درک کند، در آینده جهش خواهند داشت. کشورهایی مثل مالزی و کرۀ جنوبی سعی دارند این تحولات را فهم کنند و بفهمند در دنیا و یادر آمریکا چه چیزی در حال رخ دادن است. آمریکا و سپس کانادا کارهای زیادی را شروع کرده‎اند و روی آن متمرکز شده‎اند که اگر متوجه نشویم، بی‎شک دچار عقب‎ماندگی حاد و زمانی خواهیم شد.

برای اینکه این مسئله را بازتر کنم، لازم است به عقب برگردم و ببینیم دانشگاه چگونه به وجود آمد، مسئلۀ چرایی به وجود آمدن آن چه بود و مسائل دیگر. «دانشگاه» از «University» و «Universal» گرفته شده که یک کلمۀ عام است. این واژه را عرب‎ها بهتر از ما ترجمه کرده‎اند به «الجامعه» یعنی کسی یا چیزی که جمع‎کننده است. حالا ما یک کلمۀ معنایی به آن دادیم به نام «دانشگاه»؛ جایی که محل دانش است. متأسفانه حالت اشرافیتی که به این کلمه داده‌ایم، هنوز هم ادامه دارد و جای بحث دارد، درحالی‌که کار «University» جمع کردن است؛ یعنی جمع کردن جهان در این مکان. جهانی که در حال متحول شدن است، باید در جایی جمع شود و «University» این مکان را فراهم می‌کند.

آمریکا در حال گذر از سرمایه‎داری به دوران پساصنعتی است و این واقعیت بیرونی آن است و دانشگاه می‎آید و آن را در خود جمع و تئوریزه می‎کند. چون آمریکا گویا یک جامعه‎ی آزاداندیش است، دانشگاه آن نیز خود را با واقعیت‎های بیرونی سریع تطبیق می‎دهد. داریوش شایگان که دوست دوست بنده یعنی دکتر متقی است  نیز در جایی از کتابش می‎گوید که ایرانیانی که در آمریکا دانشجو هستند، همه فعال و شاد در زیر آسمان باز هستند و دانشجویان ایرانی در اروپا همگی افسرده هستند. آمریکا در حال تغییر ساختار دانشگاهی خود است و می‎خواهد ساختار جهانی را در خود جمع کند.

بر این اساس، دانشگاه زمانی دانشگاه محسوب می‎شود که بتواند ساختار طبیعی و جهان را در خود متجلی کند. این کار چگونه اتفاق می‎افتد؟

برای این کار، به یک فلسفۀ عام نیاز است که بتواند بگوید در حال حاضر، چارچوب جهان چگونه است. در حال حاضر، دانشگاه‎های عربی بسیار جلوتر از ایران هستند. یکی از اساتید گفت کتاب‎هایی که دربارۀ هگل در کویت دیدم (یعنی کتاب‌هایی که از این اندیشمند تفسیر و چاپ شده است)، در ایران معادل آن را نداریم؛ مثلاً ده‌جلدی که به‌طور کامل دربارۀ هگل نوشته شده باشد. در این‌باره حتی مصر نیز از ایران جلوتر است. محققانی که در حال کار روی متن‎های عربی هستند، اظهار می‎داشتند حتی کتاب‎هایی که دربارۀ ارتباطات میان‎فرهنگی در مصر هست، قوی‎تر از کتاب‎های ماست، چون اعراب احساس عقب‎ماندگی شدید دارند و در این رابطه کار می‎کنند، ولی دربارۀ ما ادعاها و اشرافیت حاکم بر فضای علمی، باعث شده است که به آن فکر نکنیم. چرا ؟چون خیال می کنیم جهان زیر آیین و فرهنگ ماست

جهان در دنیای امروز در حال تغییر است، پس باید فلسفه‎ای باشد که این ساختار را تفسیر کند. در این تغییرات سیستمی فعلاً گیج هستیم و نمی‎بینیم که سیاست‎گذاران ما آن را درک کرده باشند.

برای اینکه ما «University» داشته باشیم، باید یک فلسفۀ به‌اصطلاح تاپ داشته باشیم. باید مرکزی داشته باشیم که به دنبال این باشد که چگونه فلسفه‎هایی که در دنیا در حال کار هستند، به سیاست‎گذاری و تئوری تبدیل می‎شوند. این مسائل، فانتزی و شوخی نیستند. اگر آن‌ها را نفهمیم، به‌شدت عقب می‎افتیم.

دانشگاه سنتی که ما داریم، براساس کانت است. تمام تفکراتمان از حدادعادل ( همین چند شب پیش در برنامه خندوانه  حداد عادل قول داد اگر فرصت کند تا چهار سال دیگر ترجمه مهمترین کتاب کانت را تمام می کند ) تا سید حسین نصر، همیشه کانتی بوده است. تمام شاخص‎های ما در دانشگاه و نیز در مقاله‎نویسی، کانتی است. البته نه کانتی کامل، بلکه کانتی ناقص. اگر ما به کانت واقعی رسیده بودیم، حتماً به جهان واقعی وارد می‎شدیم. غرب قدیم با کانت شروع و با نیچه تمام شد. کانت براساس تعیّن زبانی که ما را به تعیّن مفهوم می‎رساند، مبنای کار خودش را قرار می‎دهد. این تفکر وارد دانشگاه و سپس وارد علوم انسانی نیز می‎شود و دانشگاه غربی براساس این تعیّن زبانی بنا می‌گردد. زبانی که در دولت-ملت و در دانشگاه ملی خودش را متجلی می‎کرد. بعضی دانشگاهادر حال بازتولید کردنِ یک هویت ملی هستند. در حال تولید یک ملت براساس زبان ملی آن . در این رابطه، نتیجتاً هم زبان ملی باید برجسته شود و هم مفهوم آن گسترش پیدا کند و سپس فلسفه در آن متجلی شود؛ چیزی که در ابتدا کانت بنا گذاشت و بعد از او هگل و دیگران به آن پرداختند و تا الآن نیز ادامه دارد. البته با ویتگنشتاین این تعّین زبانی به هم خورد.

در مورد غرب این‌طور باید گفت که غرب قدیم با کانت شروع شد و با نیچه به پایان رسید. نیچه در دنیای غرب، خودش را تا الآن بازتولید کرده است، ولی ما در همان کانت مانده‎ایم. در غرب، آن ذهنیت سوژه‎محوری کانت کم‎کم از بین می‎رود و سیستم استاد و دانشجو که استاد سوژه و دانشجو ابژه است، به هم می‎خورد. دیگر سوژۀ استعلایی وجود ندارد. مبنای معرفت‎شناختی که سوژه و ابژه است، ‎ میان‎ذهنیت می‌شود، چون مبنای فلسفی زندگی، میان‎ذهنیت می‎شود.

زمانی که میان‎ذهنیت در بُعد فلسفی شکل می‎گیرد، بحث‎های هابرماس نیز پیش می‎آید که عقلانیت ارتباطی را بر این اساس، در مقابل عقلانیت ابزاری بنا می‎کند. زمانی که میان‎ذهنیت اساس زندگی‎محوری و فلسفه می‎شود، به‌طور طبیعی، دانشگاه، دانشگاه میان‎رشته‎ای (یا در بُعد روشی میان‎متنیت) می‎شود؛ یعنی تمام تعیّن رشته‎ها شکسته می‎شود، حتی در رشته‎های فنی و پزشکی. به همین خاطر، می‎بینید که پزشک‎ها به‌شدت در دنیا در حال جلو رفتن هستند، ولی در علوم پزشکی ما، حرکتی صورت نگرفته است.

مرزها در حال شکسته شدن است. ما در ایران هنوز بین‎رشته‎ای را حس نکرده‎ایم. به این شکل رشته‎های پزشکی خیلی متفاوت می‎شود، ممکن است فیزیک هم در آن باشد، عرفان هم در آن باشد و... با این ساختار، چه گستره‎ای از دانش به وجود می‎آید؟

برای امروز دانش متعیّن باطل شده است و در حال وارد شدن به ساختاری می‎شویم (نکته‎ی مهم آن در پست‎مدرن نیز همین است) که به بحث‎های زیادی احتیاج دارد؛ اینکه بین‎رشته‎ای چه فضایی ایجاد می‎کند و یکی از موارد آن داستان‎سازی است ( چند وقت پیش دوستی کتابی  در این مورد داد خواندم ) در تعیّن، مسئله این بود که چگونه عناصر را باید با یکدیگر جمع کرد، اما امروز روایت‎سازی شکل گرفته است. مثلاً درباره سیاه‌چاله‎ها داستان بگویید. در کتابی که مربوط به حوزۀ سینماست، توضیح داده‎ام که سینما آخر علم است؛ چراکه تمام تئوری‎ها را در خود به نمایش می‎گذارد. به فیلم‎های آمریکایی دقت کنید. در هرکدام، جهان آینده را به نمایش می‎گذارند. تمام دانش‎های بشری خود را در سینما متجلی می‎کنند. به‌اصطلاح آزمایشگاه دانش بشری سینماست و ذهن با دیدن فیلم، شروع به تئوری‎پردازی می‎کند، زیرا وقتی دانش در شکل تعیّنی خود به بن‎بست می‎رسد، هنر به میان می‎آید.

برای امروز دیگر دانش نداریم، بلکه به بینش نزدیک می‎شویم. برای امروز دیگر در دانشگاه‎های دنیا از شما می‎پرسند چه تفکر و ایده‎ای دارید. به هر روی، دانشگاه در دنیا در این مسیر قرار گرفته است. حالا ما کجا هستیم؟ خود بیندیشید

 

                                                                                              بخشی از مباحث کارگاه شهریور ماه

 

دی به کوه خماران هرچه بود نوشیدم

*شور / روز جمعه همراه با آغاز شب شنبه در خدمت آقای دکتر گلپایگانی ودوست محترمم دکتر معززی بودم به تعبیر حافظ اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد .

*سه گاه / شنبه عصر در خدمت خانواده ها بودم با موضوع مدیریت روابط در خانواده احساس اندوه در چهره خیلی ها مشاهده می شود

*چهار گاه/ یکشنبه فرصتی برای ملاقات یکی از دوستان که پسر نوجوانش قصد ازدواج داشت خالی کردم برآمدن آفتاب زندگی و آغاز زندگی زیباست سن مناسب برای ازدواج پسرها بین 20تا 22سال است عصر تا اذان و بعد از اذان تا 10شب در خدمت خانواده هابودم در محل حسینه ی امام خمینی

*هما یون/ دوشنبه در خدمت فرماندهان نیروی انتظامی بودم با موضوع ارتباط موثر یکی از گوشه های دستگاه هما یون بیداد است ادامه روز نیز به خوبی گذشت

*ماهور/ سه شنبه همزمان با شهادت امام حعفر صادق علیه السلام در خدمت موسسه فرهنگی و تربیتی محیا خواهم بود یادم باشد که ماهور با طمانینه و وقار است البته اگر شعر هم خوب باشد ابهت و شکوه تولید می کند

*نوا/ چهار شنبه نوبت روان شناسی عمومی است بدانیم که نوا اعتدال و حد وسط است

*راست پنجگاه / پنجشنبه ، سرگرم تهیه محتوای دوره ی آموزشی هفته ی بعد تر خواهم بود یادمان باشد راست پنجگاه حیرت است و سرگشتگی

خنده کرد و دل زدستانم ربود

محمد مهدی مشغول نواختن یک آهنگ است با این شعر ...عمر ما کوتاه است   چون گل صحراست ... لطفا به شعر دقت کنید . اگر چند دقیقه روی شعر تامل کردید داستان زیر را بخوانید

 حالش خیلی عجیب بود

فهمیدم با بقیه فرق میکنه گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.

گفت: دارم میمیرم

گفتم: یعنی چی؟

گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گولش زد گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن، تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم، خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم، اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه . سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه.

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم!

گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه

گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!

خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟ باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...