راه مجاز

 

عازم حج هستم اما ،اسماعیل من کیست لازم نیست تا دیگران بدانند باید من بدانم وخداهرچیز در چشم من جای اسماعیل در چشم ابراهیم را دارد ،هر چیز نشان می دهد من در زندگی چه کسی هستم ذبح اسماعیل آخرین بندی است که انسان را به بندگی خدا می خواند،امروزها ابلیس هوشیاری ،مهارت و منطق بهتری را انتخاب کرده است اما در نهایت هر چه هست میان من و خداوند است

خسرو حسن تو جایی بزند خرگه ناز

که به دامان وصالت نرسد دست نیاز

سفرکعبه کنم تا به خرابات رسم

چون که عارف به حقیقت رسد از راه مجاز

زاهد چه بلائی تو ...

تسبیح بمعنی «سبحان الله» یا سبحان الله گفتن است چون تکبیر که الله اکبر و تحمید که الحمدالله گفتن است. و آنچه اکنون به تسبیح مشهور شده سُبحه است که منظور از آن مهره‌هاییست که عدد تسبیح را با آن می‌شمارند و کاربرد واژه تسبیح در معنی مهره‌های به رشته کشیده برای شمارش عدد تسبیحات و تحمیدات و تکبیرات از غلط‌های مصطلح فارسی به حساب می‌آید که در اثر رواج و کاربرد زیاد، استعمال آن به معنی سبحه مجاز گشته‌است. چنانکه در ابیات زیر از شاعران ایرانی و عرب از تسبیح معنای امروزی استنباط می‌شود.قائم مقام ثانی گوید:

زاهد چه بلائی تو که این دانه تسبیح

از دست تو سوراخ به سوراخ گریزد

 

 

حافظ گوید:

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود

 

دروغها ...

 

اورگانیک! آه، ای اورگانیک!» بله، این دوره ای که ما توش هستیم، نه فقط موادّ غذایی، بلکه عشق و اقتصاد و شعر و دوستی و موسیقی و بانک و فلسفه و حرف و چی و چی، همه اش صنعتی و تکنولوژیکی، یعنی «بازاری» شده است. به طبیعی هر چیز می گویند «اورگانیک» که آن را هم نمی توانیم به راستی و درستیش صد در صد اطمینان داشته باشیم و تازه همه جور چیزش هم پیدا نمی شود.

لابد شما هم مثل من ایمیلهای خیرخواهانه زیاد دریافت می کنید. یکی از آنهایی که تا حالا صد بار خواسته است مو به تن من راست بکند، دربارۀ ضررهای خوردن گوشت مرغهای «غیر اورگانیک» است.جتی چند روز پیش یک امیل دریاقت کردم مبنی براینکه زن چینی مصنوعی وارد بازار شدوچه وچه...

این را تقریباً همه می دانند که شرکتهای مرغداری مرغهای بدبخت را از موقعی که توی ماشین جوجه کشی سر از تخم در می آورند تا موقعی که سر نبریده، جانشان را می گیرند و پوست کنده یا نکنده، درسته یا تکّه تکّه، بسته بندیشان می کنند و به بازار می فرستند، توی قفسهای تنگ انفرادی نگه می دارند، و برای اینکه بیماری میانشان نیفتد، آنتی بیوتیک به خوردشان می دهند، و برای اینکه زود چاق بشوند و به اندازۀ نصف وزن طبیعیشان آب زیر پوستشان بیفتد، کلّی هورمون رشد به شان ترزیق می کنند.

خوب، البتّه مرغی که این بلاها را به سرش نیاورند و بگذارند تو فضای باز، برای خودش آزاد بگردد، و دانه های مقوّی و مرغوبی را که برایش می پاشند، در معاشرتی دلخواه و دلپذیر با خروس، برچیند و با آرامش خاطر پروار بشود، خرجش بیشتر است و گوشتش هم، مسلّماً، گرانتر.

آنوقت در کنار این مرغداری های پرفروش و پرمنفعت، مرغداریهای کم فروش و پرمنفعت تری هستند که برای شما که از مصرف آن جور مرغها ترسانیده شده اید، از این جور مرغها پرورش می دهند و به اسم «اورگانیک» راهی بازار می کنند.

و حالا شما توی شهر به هر فروشگاه بزرگی که بروید، گوشت مرغ که هیچ، از گوشت گاو و گوسفند و خوک گرفته تا لبنیات و میوه جات و سبزیجات و چیچیجات و هرچیجات در مقابل نوع معمول و ارزانترش، نوع نامعمول و گرانترش را هم پیدا می کنید که روی بسته بندیش، قانون شاهدی، نوشته اند: «اورگانیک»!

تعریف و توضیح این کلمۀ «اورگانیک» خیلی مفصّل است، امّا خلاصۀ خلاصه اش این است که به مادّۀ غذایی ای که در کشت یا پرورش یا تهیه اش برای ارزان تمام کردنش «تقلّب قانونی علمی و صنعتی» به کار نبرده باشند، می گویند «اورگانیک».

امّا من و شما ندانیم، تاریخ می داند که تا همین شصت هفتاد سال پیش که «علم» هنوز خودش را دربست به «صنعت» و «تکنولوژی» یا خلاصه اش، به «بازار» نفروخته بود، هیچکدام از موادّ غذایی ای که تو بازار پیدا می شد، «اورگانیک» و «غیراورگانیک» نداشت.آنوقتها صحبت از کود شیمیایی و خوراندن آنتی بیوتیک و تزریق هورمون رشد سریع به مرغ و حیوانهای دیگر و دستکاری ژنتیکی گیاهها، یا صاف و پوست کنده، «تقلّبهای قانونی» در کار نبود. جنسهای خوراکی چه خوب، چه بد، همه اش «طبیعی» بود و فقط از حیث «مرغوبیت» درجه بندی می شد. شما می توانستید مثلا «نخود کوره» بخرید، ارزان، یا «نخود زود پزِ فرد اعلا» بخرید، گرانتر، امّا در هر دو حال خاطر جمع باشید که جنس طبیعی است و خوردنش برای سلامتتان ضرری نخواهد داشت.

امّا گذشت آن روزگار. حالا دیگر حتّی دروغها هم دو نوع است، بازاری و اورگانیک

...زمی

ادامه نوشته

...زمی

ادامه نوشته

بنا های آباد گردد خراب

امشب با دوستان تلفنی بقول آقا مهراب گپ می زدم یکی گفت من تا به حال ده بار رفتم لوور خوشحال شدم از این همه فرهنگ دوستی خیلی دلم می‌خواست بدانم هر بار که از این موزه می‌آید بیرون، چه کشف تازه‌ای می‌کند که دفعه‌های پیش نکرده است.

گفتم:«من هم توی این دو سال گذشته فکر می‌کنم پنج، شش باری به موزه لووررفته باشم. امّا البتّه فقط یکبارش را برای خودم رفتم، از صبح اوّل وقت تا عصر موقع تعطیلش. ناهار را هم همانجا خوردم. آن دوبار، سه بار بعدی را برای مهمانهای ایرانی رفتم. آدمهای خوبی بودند. یک ساعت، حد اکثر یک ساعت و نیم که می‌گشتند، حسابی خسته می‌شدند و می‌گفتند: بیا برویم دیگر. خیلی چیزهاش تکراری است. حوصله می‌خواهد. هرچی دیدیم، برای یک عمرمان بس است!»دوست با فرهنگ گفت: «اتّفاقا من همۀ این ده، یازده بار را خودم تنهایی رفته‌ام. آدم آنجا می‌رود به گذشته‌های دور، تمدّنهای با شکوه قدیم: مصر، سر زمین فراعنه، آشور، بابل، امپراتوری روم، ایران باستان، یونان. این آشوری‌ها، وای! وای! چه مجسّمه‌های عظیمی! چه جوری همۀ این‌ها را از آشور و بابل که عراق امروزی باشد، توانسته‌اند بار کنند، بیاورند اینجا! حالا خوب است که همۀ ستون‌ها و مجسّمه‌های تخت جمشید را ورنداشتند، بیاورند، صاحب بشوند! به همین چند تا بسنده کردندراستی که پادشاههای قدیم چه کارهای بزرگی می‌کردند! کو دیگر این چیز‌ها!»گفتم: «آدمیزاد عوض می‌شود، کارهای بزرگش هم عوض می‌شود!»دوست اهل مطالعه گفت: «منظورم همه جور کاری نیست. بناهایی مثل تخت جمشید را می‌گویم، یا مثلا اهرام مصر، یا همین مجسمّه‌های عظیم آشور!»مثلا همین مجسّمه‌های عظیم آشوری، به بلندی ۴ متر و ۴۲ سانتی‌متر و وزن تقریبی ۳۰ تُن، ساخته شده در قرن هفتم پیش از میلاد خب...

به دوست روشنفکر گفتم: «خوب چرا، آدمیزاد عوض می‌شود، بناهای بزرگش هم عوض می‌شود! مثلاً ایستگاههای قطار زیر زمینی مسکو. من اینجا و آنجا فیلم آن‌ها را دیده‌ام. تو هم لابد دیده‌ای،‌ها؟ باید گفت کاخهای زیر زمینی قطار مسکو. آن‌ها را یک دیکتاتور بیرحم به اسم استالین ساخت، شاید خیلی بیرحم‌تر از «خئوپس»، فرعون مصر! امّا آن هنرهایی که معمارهای مصری حرام کردند و آن جانهای شیرینی که برده‌های مصری فدا کردند تا «هرم خئوپس» برای دفن لاشۀ این دیکتاتور جاهل ساخته بشود، چه فایده‌ای برای مردم داشت؟ امروز فکر نمی‌کنم همۀ مصری‌ها به «هرم خئوپس» افتخار بکنند! فقط شاید از دیدن و فکر کردن درباره ش، تاریخ را بهتر بفهمند. مثل «زندان باستیل» عهد لویی شانزدهم و بعدش «گیوتین مقدّس» انقلابیون فرانسه.»دوست هنر دوست گفت: «این‌ها درست، ولی به هر حال هنر است!»

در کمال دلسردی و افسردگی گفتم: «نه عزیز جان، هنر هم باشد، باید دید صرف چی شده است! اگر امروز همۀ قربانیهای عهد استالین زنده بشوند، شاید بعضی‌هاشان به کاخهای قطار زیر زمینی مسکو بگویند «هنر»، امّا از قربانیهای ساختمان اهرام مصر بپرسید،‌‌ همان بعضی‌ها خواهند گفت: قبر سه تا جاهل مستبد بیرحم!»

چشمی که نظر نگه ندارد

چشمی که نظر نگه ندارد
بس فتنه که با سر دل آرد

آهوی کمند زلف خوبان
خود را به هلاک می‌سپارد

فریاد ز دست نقش، فریاد
و آن دست که نقش می‌نگارد

هرجا که مولهی چو فرهاد
شیرین صفتی برو گمارد

کس بار مشاهدت نچیند
تا تخم مجاهدت نکارد

نالیدن عاشقان دلسوز
ناپخته مجاز می‌شمارد

عیبش مکنید هوشمندان
گر سوخته خرمنی بزارد

خاری چه بود به پای مشتاق؟
تیغیش بران که سر نخارد

حاجت به در کسیست ما را
کاو حاجت کس نمی‌گزارد

گویند برو ز پیش جورش
من می‌روم او نمی‌گذارد

من خود نه به اختیار خویشم
گر دست ز دامنم بدارد

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

"سعدی"

چراغان می کنم قندیل راهب دیر ترسا را

 چند سالی است که حتّی آمریکا هم، که ثروتمند‌ترین مملکت دنیاست، کارش از عطسه گذشته است و با تب و لرز شدید، افتاده است توی رختخواب! پس معلوم است که بقیۀ مملکتهای دنیا باید به چه حال و روزی افتاده باشند!

به قول قدیمی‌ها چشمشان کور، دندشان نرم، می‌خواستند دنباله رو «عمو سام» نشوند و لقمه به اندازۀ دهن خودشان بر دارند و با دست تنگ گشادبازی در نیاورند!حالابرای بهتر شدن وضع اقتصادی باید بروند کلیسا، دست به دامن خدا بشوند!

بعضی از همین مملکتهای اروپایی که خواسته‌اند ادای آمریکا را دربیاورند، الآن به اندازه‌ای حالشان خراب شده است که یواشکی پا‌هاشان را رو به قبله دراز کرده‌اند و دارند دُعاهایی را که توی این پنجاه شصت سال گذشته فراموش کرده بودند، کم کم به یاد می‌آورند.

همسایۀ کشیش ماکریستوفر، که از خرابی اوضاع اقتصادی آمریکا و اروپا سخت پکر است، با خنده‌ای تلخ‌تر از هندوانه ی ابو جهل می‌گفت: «خودشان به وضع اقتصادی دنیا گند زده‌اند، حالا توی کلیسا‌ها به خدا التماس می‌کنند که با آتش عدالت خودش و به نام پسرش عیسی مسیح، ریشۀ فقر را در دنیا بسوزاند!»چیزی که باعث شده بود کریستوفر خون خونش را بخورد، این بود که شنیده بود کسی گفته است نمی‌شود که مدیر‌ها اصلاً برای خودشان پاداش بر ندارند، چون آنوقت می‌گذارند از این مملکت می‌روند!

می‌گفت: «تُف بر این‌ها! بگذارید این بی‌وجدان‌ها از این مملکت بروند! یارو مدیر بانک است! درست در‌‌ همان سالی که بانک را ورشکست می‌کند، یکساله دو میلیون یورو حقوق بر می‌دارد، سه میلیون پاداش!»

اگر معجزه بشود و خدا برود توی جلد همین رئیس دولت ها، به وزیر‌هایش چی خواهد گفت؟

اینجا بود که من با خنده به کریستوفر گفتم: «قهوه‌ات را بخور! سرد می‌شود، از دهن می‌افتد. از من می‌شنوی، باید به این رئیس دولت گفت: غصّه نخور! این «پاداشخور‌ها» هیچ جا جاشان نیست، چون هر مملکتی حالا دیگر پاداشخورهای خودش را دارد و اقتصادش از برکت وجود آن‌ها به ورشکستگی افتاده است!»

کریستوفر سری تکان داد، دو قلپّی از قهوه‌اش خورد و گفت: «نه خیال کنی من با تلقینات مارکس خواب نما شده باشم! امّا مدّتی است این فکر توی کلّه‌ام افتاده است که اگر معجزه بشود و خدا برود توی جلد همین رئیس دولت خودمان و به وزیر‌هایش بگوید: «اگر در پایین‌ترین طبقۀ جامعه یک خانوادۀ پنج نفری درآمد سالانه‌شان ۵۰ هزار یوروباشد و این خانواده با این پول بتواند آبرومندانه امرار معاش بکند، در بالا‌ترین طبقۀ جامعه، یک خانوادۀ پنج نفری باید در آمد سالانه‌اش چند برابر این باشد تا مرفّه و خوش و بی‌خیال و زندگی کند؟ بیش از ده برابر؟ می‌شود پانصد هزار یورو! نه؟ بیست برابرش! می‌شود یک میلیون یورو در سال!»حدس زدم که چه نتیجه‌ای می‌خواهد از این حرفش بگیرد.گفتم: «بنابر این بیشتر از اینش دیگر حقوق نیست، پاداش نیست، دزدی است!»

و کریستوفر گفت: «حالا نگوییم دزدی، بی‌شرفی است، بی‌وجدانی است، بی‌خدایی است، شیطانی است!»

ما را به رندی افسانه کردند

 

من شرقی هستم و خیالباف، و هر اتفاقی که در شرق و غرب می افتد، برایش تعبیر و تفسیری دارم که آدمهای بیطرف کره های دیگر آن را ناشی از عقده می دانند و برایشان اعتباری ندارد.مثلا می گویم چرا بعد از جنگ دوم که "آمریکا" پاش توی "اروپای غربی" باز شد و کم کم در آسیا تا خاور دور دست و پا دراز کرد، آکادمی سوئد ،"سوئدیت" خودش را فراموش کرد و شد "آکادمی غرب جدید"؟

چرا بعد از جنگ دوم، با "کبیر" شدن آمریکا، مفهوم "شرق" و "غرب" یک خرده قاطی پاطی شد؟ اگر "شرق" از "ژاپن" شروع می شود تا می رسد به قاره "آمریکا" که می شود انتهای "غرب"، چرا در قاره آمریکا فقط ایالات متحده و کانادا غرب حساب می شوند و مکزیک و برزیل و آرژانتین و شیلی و بقیه کشورهای قاره آمریکا نه شرق حساب می شوند، نه غرب؟ و چرا به "ژاپن"، که با آن حساب قاطی پاطی، حالا دیگر به آمریکا خیلی نزدیک تراست تا به چین، نگوییم "کشور غربی ژاپن"؟

"همان سالی که جایزه نوبل را به آلبر کامو دادند، خود کامو گفت: کازانتزاکیس صد برابر بیشتر از من شایسته دریافت جایزه نوبل بود."آنوقت اعضای همین آکادمی سوئد که همه شخصیتهای بزرگ علمی و فرهنگی هستند، تا "سوئدی" بودند، به آدمهایی مثل رابیندرانات تاگور و رومن رولان و توماس مان و سینکلر لوییس، که همه شان کم وبیش سوسیالیست مشرب بودند، جایزه نوبل می دادند.

چرا بعد از "غربی شدن"، آدمی مثل "نیکوس کازانتزاکیس" را که یکی از مهمترین نویسندگان و شاعران و فیلسوفان یونان در قرن بیستم بود و بعد از جنگ دوم به ریاست اتحادیه کارگران سوسیالیست انتخابش کرده بودند و بارها نامزد دریافت جایزه نوبل شده بود، هیچوقت شایسته دریافت جایزه تشخیص ندادند و در سال 1957که سال آخر عمرش بود، با تفاوت یک رآی جایزه را دادند به "آلبرکامو"ی فرانسوی، که در "الجزایر" به دنیا آمده بود و خودش را الجزایری می دانست، اما در عین حال یکی از مخالفان سرسخت آزادی "الجزایر" از سلطه فرانسه بود، و منطقش هم این بود که: "شورش در الجزایر کار امپریالیسم جدید عربی است، به رهبری مصر، و حرکتی است ضد غربی، با زمینه چینی روسیه برای دوره کردن اروپا و منزوی کردن آمریکا؟"  


حالا کاری ندارم به اینکه خود آلبر کامو گفته بود: "کازانتزاکیس صد برابر بیشتر از من شایسته دریافت این جایزه بود"، اما به این کار دارم که چرا اعضای آکادمی سوئد در همان سال 1957جایزه را به "ژان پل سارتر" ندادند که یکی از بزرگترین فیلسوفان و رمان نویسان و نمایشنامه نویسان و منتقدان ادبی قرن بیستم فرانسه و یکی از سرسخت ترین مدافعان آزادی و استقلال "الجزایر" بود و چند سر و گردن بلندتر از "آلبر کامو" ؟

و بعد در سال 1964، یعنی دو سال بعد از استقلال "الجزایر" به قیمت هشت سال جنگ و صدها هزار نفر کشته، آمدند گفتند حالا می شود جایزه نوبل را به ژان پل سارتر داد! اما ژان پل سارتر هم که خیلی زرنگ تر از آنها بود، چیزی گفت که از زرورق ادب و ادبیات درش بیاوریم، می شود: "نخیر، خیلی ممنون! من جایزه نوبل نمی خواهم! نویسنده نباید بگذارد او را به یک بُت تبدیل کنند!

نوشته  بر دیوار!

 تازه  متوجّه شدم که حرف‌هایم دارد شکل نصیحت به خودش می‌گیرد. پیش خودم شرمنده شدم و به یاد این حرف اسکار وایلد (Oscar Wilde)، شاعر و نمایشنامه نویس ایرلندی افتادم که: «اگر آدم نصیحت خوبی داشته باشد، تنها کاری که می‌تواند  بکند این است که آن را بدهد به دیگران، چون به درد خود آدم نمی‌خورد.»

البتّه من مخالف این نیستم که آدم از اشتباه‌ها و پشیمانی‌ها و حسرتهای خودش برای جوان‌ها صحبت بکند، که این اوّلاً خودش یک جور اعتراف کردن است، و اعتراف بار روحی آدم را سبک می‌کند، و ثانیاً به جوان‌ها این دلگرمی را می‌دهد که آدمیزاد با تجربه‌هایش پیر می‌شود، ولی اشتباه‌هایش تمامی ندارد، و بنا بر این پشیمانی بیفایده است و حسرت هم هیچ چیز را جبران نمی‌کند اما نه من پیرم نه شنونده جوان.گوردون روپرت دیکسون (Gordon Rupert Dickson) داستان علمی تخیّلی نویس آمریکایی است، که به قولی ، خیلی معروف است، ولی من و شما ممکن است اصلاً اسمش را هم نشنیده باشیم. ایشان فرموده است: «بعضی از مردم نصیحتهای مرا آن قدر دوست می‌دارند، که به جای اینکه به آن‌ها عمل کنند، قابشان می‌کنند و می‌زنند به دیوار!»

اینجا بود که کلمه‌های «نصیحت» و «دیوار» مرا به یاد «شیخ اجلّ» انداخت، و حکایتی از باب دوم «گلستان» در «اخلاق درویشان» که مضمونش به نعل و به میخی است در لِفافۀ گفت‌و‌گوی فقیهی با پدرش، آن هم فقیهی که «سخنان رنگین دلاویز متکلّمان در او اثر نمی‌کند!»

چرا؟ «به حکم آنکه نمی‌بیند مَر ایشان را فعلی موافق گفتار!» یعنی همه واعظهایی هستند غیر مُتَّعِظ! امّا نمی‌دانم چرا پدر این فقیه، فقیه بزرگواری که مثل حافظ دلش از قیل و قال مدرسه گرفته است و از «آن کار دیگر» متکلّمان خون خونش را می‌خورد، به پسرش می‌گوید:

گفتِ عالم به گوش جان بشنو،

ور نماند به گفتنش کردار!

باطل است آنچه مُدّعی گوید:

خفته را خفته کی کند بیدار!

مرد باید که گیرد اندر گوش،

ور نوشته است پند بر دیوار!

سعدی بزرگوار آن قدر‌ها هم که توی این حکایت به نظر می‌آید «ضدّ و نقیض گو» نیست. شاید منظورش این است که: «فرزند، واعظ نوار ضبط صوت است، به خودش چه کار داری! ببین محفوظاتش چی هست!»

نمی دانم! شاید هم سعدی یواشکی از ما خواسته است که این حکایت چند پهلو را خودمان با دقّت بخوانیم و برای خودمان تفسیرش کنیم.

بار الها ، آدمیزاد را ببخش،

به نظر شما آیا  می شود که کسی عقل داشته باشد و کس دیگری بیاید آن را بدزدد؟ در دنیا همه چیز را می شود دزدید، الاّ عقل! آدم یا با شعور است یا بیشعور! یا داناست، یا نادان! یا عاقل است یا بی عقل! کسی که عقل داشته باشد، گول نمی خورد! پس کسی که گول می خورد، عقل ندارد که کسی آن را بدزدد!

بله باید حرف حضرت عیسی را به یاد آورد و گفت: " بار الها ، آدمیزاد را ببخش، چون نمی داند چه کار می کند!"

دیدنِ صحنه هایی از زندگی آدمها به اندازه ای زیبا و دلنشین است که می تواند شما را به یاد موقعی بیندازد که خدا از خلقت "آدم" فارغ شده بود و نشسته بود او را تماشا می کرد و از هنر خودش لذّت می برد.

در دنیای امروز از این صحنه ها زیاد نمی بینیم. شاید حالا دیگر خدا هم  العیاذبالله با تماشای هفت میلیارد بچّه های آن "آدم اوّل" و آتشی که در بهشت زمین سوزانده اند و می سوزانند و بلاهایی که به سر همدیگر آورده اند و می آورند، از خلقت آدم پشیمان شده باشد و از دیدنِ بعضی صحنه ها که فقط چشم "انسان" های درد شناس و حقیقت جو آنها را می بیند، دلش تاریک بشود و اشک به چشمش بیاید.

تا آنجایی که من می دانم، همیشه عادت مردمِ هر دوره ای این بوده است که خیال کنند، در دوره های گذشته زندگی آسان تر بوده است و مردم خوشبخت تر! امّا  شاید پانصد سال دیگر اگر به دنیا می آمدم، چون تا آنوقت طبیعت جوابِ آخر را به انسان داده است و دماغ غرورش را به خاک مالیده است و مزد خطاهایش را کف دستش گذاشته است.

آنوقت اگر هنوز حیاتی مانده باشد و آدمیزادی، کره زمین برای یک مدّت دراز بهشتِ خدا خواهد بود

 


 

 

هرزه گردی های ما با پارسایی مشکل است

 

در نزدیکی ما یک فروشگاه بزرگ محصولات فرهنگی هست به اسم فنک به کسر ه ف و فتحه ن خوانده شود تلفظ کاملا فرانسوی خواهد بود اما اینکه محصولات فرهنگی شامل چه چیز می شود من در حال حاضر آمادگی بررسی آن را ندارم ،اینکه اطلاق فروشگاه محصولات فرهنگی به این فروشگاه هم کاملا سازه وار هست یا نه خودش  به قول فضلا بحث مصطوفایی را می طلبد . اما در این فروشگاه چند مرتبه (طبقه) محصولات صوتی تصویری ، نرم افزار ، نوشت افزار و... تا بالاخره آخرین طبقه آن که البته اگرچه کمتر اما بازدید کننده خودش را دارد اختصاص به کتاب دارد چند بار هر بار یکی دو ساعت فرصت شده است تا از بخشی از آن بازدید کنم از جمله امروز که مصادف بود با تولد امام رضا علیه السلام  چند ساعتی را در این طبقه به تورق کتاب ها گذراندم . از جمله دنبال این بود که آیا کتاب های کمک آموزشی به معنایی که ما در ایران روانه بازار می کنیم اینجا هم وجود دارد یا نه ؟ اگر کتا ب کمک آموزشی هست به چه معنا هست ؟ اما نمی دانم چرا من هر بار که به دنبال چیزی هستم از جایی دیگر سر در می آورم  بقول شاعر هرزه گردی های ما با پارسایی مشکل است ، بله عرض می کردم که ذهنم پر کشید به کتاب های درسی کشورمان و مقایسه آن با کشورهای دیگر به مقایسه کردن از نظر محتوا ، چاپ ، شیوه نگهداری ، قیمت ، در دسترس قرار دادن و...باز به این نکته رسیدم که همین سال کذشته بود که جناب وزیر به انتقاد از کتاب های درسی در ایران پرداخت و صد البته به نظر من زمینه را برای ناشران کتاب های کمک آموزشی فراهم کرد و والدین هم نگران شدند که نکند فرزندشان بدون کتاب کمک آموزشی چیزی نشود در همین حین از ذهنم گذشت که چرا امسال تابستان وقتی در خیابان انقلاب برای علی و محمد مهدی  رمان و داستان می خریدم چند جلد کتاب کمک آموزشی هم خریدم ؟

اگر چه من خودم به جای جای کتب درسی مثل هر معلم دیگری انتقاد هایی دارم اما دور از انصاف است اگر اعتراف نکنم که ما از جمله کشورهایی هستیم که با داشتن سازمان پژوهش و تالیف کتب درسی طی سی و چند سال اخیر و قبل از آن کتاب های خوبی در سطح دنیا داریم یعنی کتاب های درسی در ایران در مقایسه با کشورهایی که کتاب های درسی خوبی دارند ، خوب است بازنگری هر ساله یا چند ساله کتابها مجددا بر ارزش آن افزوده است اما ما و شما هر دو شاهدیم که در این سالها بازار کتاب های کمک درسی با فراهم شدن زمینه انتقاداز کتاب های درسی و توصیه معلیمن و راحت طلبی معلم و دانش آموز گرم و پررونق شده است باز می دانیم که در کشور ما ده سال است از اجرای طرح سامان بخشی کتاب های آموزشی در آموزش و پرورش می گذرد تا امروز ۴۵کتاب نامه یا بقول ابن ندیم الفهرست (فهرست کتاب) چا پ شده است و نزدیک به ۱۰۰۰۰بله ده هزار کتاب مثلا مناسب برای پایه ها و دورههای مختلف تحصیلی در این فهرست نامش آمده است باز می دانیم سالانه ۲۰۰۰دوهزار کتاب به دبیر خانه این تشکیلات می رسد که هزار تای آن واجد شرایط تشخیص داده می شود البته باز می دانیم که ناشران به دلایل مختلف همه ی کتاب های آموزشی و کمک آموزشی خود را برای این دبیرخانه ارسال نمی کنند البته اگر از آسان گیری این دبیرخانه هم چشم پوشی کنیم که ممکن است با حداقل استانداردها به خاطر شرایط بازار کتاب کتابی روانه بازار شود در هر حال نتیجه همه ی این حرفها روانه شدن سالانه حداقل ۱۰۰۰عنوان کتاب کمک آموزشی یعنی کتاب هایی که سرفصل آن عینا مثل کتاب درسی است به بازار است

صد البته تنظیم یا تدوین و حتی تالیف کتاب های کمک آموزشی سبک و روش متفاوتی از کتب درسی ندارد هر دو از جنس متن ، پرسش و آموزش مستقیم هستند یعنی معلمی وقتی کتاب کمک آموزشی معرفی می کند  در واقع به متن درسی که خودش معتقد است زیاد است ،یا کارشناسان رسمی آموزش و پرورش معتقدند زیاد است افزوده است در حالی که اگر قرار است به یادگیری در کنار کتاب درسی کمک کنیم بهتر باشد مثل دیگران به سراغ سایر ابزار های آموزشی برویم مثل هر چیزی که درس را عینی و ملموس کند در حالی که دانشجویان و معلمان  در درسهایی نظیر تکنولوژی آموزشی با مفهمومی نظیر بسته های آموزشی آشنا می شوند اما از همه بسته آموزشی به سراغ کتاب می روند شاید به همین دلیل است که در بعضی از کشورها فیلم های آموزشی از کتاب های آموزشی بیشتر است اما در کشور ما نسب آن در حد صفراست

هر دانش آموز دوره راهنمایی سر جمع حدود ۱۸۰۰صفحه کتاب درسی دارد ،حالا تصور بفرمایید ۵معلم کتاب کمک درسی معرفی کنند هر کدام ۱۵۰صفحه ، به این ترتیب حجم کتاب درسی که به جحیم بودنش معترض بودیم شد ۲۵۰۰صفحه

حالا چون با آقای امیری و مسیو آلن قرار دارم بقیه اش باشد برای بعد

ضمیر مفرد مؤنّث غایب

این طور که من از اخلاق اجتماعی خودمان فهمیده‌ام، در زبان فارسی همۀ حیوانات عالم «نر» و «ماده» دارند، غیر از آدمیزاد: شیر نر، شیر ماده؛ طاووس نر، طاووس ماده؛ بلبل نر، بلبل ماده، و الی آخِر. امّا اگر الآن من بگویم آدمیزاد نر، آدمیزاد ماده، اوّلین کسی که بگوید: «نه، این درست نیست!» شمایید که الآن همین را گفتید. دلیلهای زیادی هم دارید، از جمله اینکه: «ما هیچوقت نمی‌گوییم آدم نر، آدم ماده! آدم یا «مرد» است، یا «زن»!

حقّ با شماست. در بعضی مورد‌ها هم که می‌خواهیم به جنسیت آدم اشاره بکنیم، اخلاق اجتماعی حکم می‌کند که لفظ فارسی به کار نبریم و از زبان عربی استفاده کنیم تا بی‌ادبی نکرده باشیم. مثلاً می‌گوییم: «ضمیر مفرد مذکّر غایب» و «ضمیر مفرد مؤنّث غایب»، آن هم در صحبت از ضمیرهای عربی و زبانهای دیگری مثل انگلیسی و فرانسوی. وگر نه خود زبان فارسی، بر خلاف انتظار من و شما، مذکّر و مؤنّث ندارد!

لابد تا قرن پنجم و ششم هجری لفظهای نر و نرینه، و ماده و مادینه دچار قهر ادب اجتماعی نشده بود و مُهر قباحت نخورده بود، چون «حکیم نظامی» در داستان «خسرو و شیرین» خیلی راحت می‌توانست بگوید:

به چندین نذر و قربانش خداوند 

نرینه داد فرزندی، چه فرزند!


یعنی هرمز چهارم آن قدر نذر کرد، آن قدر قربانی کرد تا خداوند یک «فرزند نرینه» به ش داد، که اسمش را گذاشت پرویز.

راستش قصد داشتم بدون مقدّمه بروم سر اصل مطلب و بگویم: رفتم صفحه بی بی سی را بخوانم دیدم تیترزده هفته مد میلان یادم آمد«دیروز که توی بازارچۀ  محلّه چشمم افتاد به یک خانم جوان و سرم گیج رفت، از نر بودنِ خودم احساس خجالت و سرافکندگی کردم.

چرا سرم گیج رفت؟ برای اینکه چه طور ممکن است که عکس تمام قد و تمام رنگی یک مدل مادینۀ جوانِ لاغرِ پوست و استخوانیِ یک مجلّۀ خیلی وزین و معروف مُد، در یک صفحۀ آن مجّله جان بگیرد و بیاید بیرون و توی بازارچۀ محلّۀ ما خود نمایی و مُد نمایی کند و من این واقعۀ عجیبه را ببینم و سرم گیج نرود؟ما آدمیزادهای نر و ماده هم آن اوّل اوّل‌ها همین وضع را داشتیم، تا اینکه شیطان که دوست و هوا دار آدمهای نر است، رفت توی جلد تاجرهای مد و زیبایی و شد بلای جان آدمهای ماده و همۀ ناز‌ها و افاده‌ها و بیعاری‌ها و از خود راضی بودن‌ها را داد به آدمهای نر تا آدمهای ماده، آن هم دانسته و ندانسته برای تولید و حفظ نسل بشر، چه زجرهایی به خودشان بدهند.بله، درست در‌‌ همان لحظه دنیا دور سرم چرخید و دویست، سیصد هزار سالی برگشت به عقب، به آن موقعی که هنوز ما آدمیزاد‌ها توی آن باغ بزرگ، میان همۀ حیواناتی که خدا برای خاطر عاطر ما خلق کرده بود، وول می‌خوردیم و می‌دیدیم که تقریباً همۀ حیوانات، مخصوصاً پرنده‌ها، نر‌هاشان هستند که باید به انواع هنرهای نرینگی آراسته باشند و خودشان را، تا آنجایی که می‌توانند، برای ماده‌ها زیبا و تو دل برو کنند، و تازه انتظار نداشته باشند که ماده‌ها به این آسانی‌ها «بله» بگویند. ولی ماده‌ها، در کمال وارستگی و اطمینان به نفس، اصلاً کاری به شکل و قیافۀ خودشان نداشته باشند و دستی به سر و صورت خودشان ور نکنند و بی‌اعتنا به قربان و صدقه رفتن‌ها و موس موس کردنهای نر‌ها، به کار و زنگیشان برسند!باور کنید، اینی که می‌گویم اغراق نیست. دختره قدش بلند، صورتش پنجۀ آفتاب، عین دلبر شعر حافظ ، که در اوج سلامت جسم، وزنش باید شصت کیلویی باشد، گمان نمی‌کنم به چهل کیلو هم می‌رسید! که چی؟ اگر مرد‌ها کار را به اینجا کشیده باشند، من یکی که از نر بودن خودم احساس خجالت و سرافکندگی می‌کنم!

آنان که عاقل اند ، مکرر نمی کنند

 

عصری داشتم با یکی از نزدیکانم که نوجوانی است برومند در ایران صحبت می کردم پرسیدم روز اول مدرسه چطور بود؟ گفت خوب بود اما معلم ...خیلی بد اخلاق است ، آمد سرکلاس شلاقش را از کیفش در آورد بعد هم اندر وصف شلاق معلمشان توضیح مبسوطی داد فکر کنم تا همین حا بس است برای نتیجه گیری

می ترسم چیزی بنویسم ، بعضی بگویند این از همون حرفای توی کتابهاست اما واقعا نیست چند روز پیش در حاشیه اجلاس سواد آموزی در یونسکو ناهاررا مهمان وزیر آموزش و پرورش هند بودم جمعا ۱۲نفر وزیر از کشورهای مختلف و۱۵نفر هم غیر وزیر مهمان خانم وزیر بودیم سر میز بحث به مسایل آموزش و پروزش جهان کشید یکی گفت تا زمانی که تربیت دموکراتیک نباشد ، ایجاد دموکراسی ممکن نیست  دیگری گفت بدون رشد اجتماعی ، تعهد اجتماعی ،احترام متقابل و بدون اعتقاد عمیق به حقوق شهروندی نمی توان رفتار مدنی را در جامعه نهادینه کرد  سومی تاکید داشت جامعه مردم سالاربدون افراد آزاد اندیش و بردبار،و این دو بدون تربیت دموکراتیک به ضد خود فاشیست و استبداد است می انجامد وزیری یا معاون وزیری گفت امروز ،یونسکو ،صلح ،دموکراسی ، توسعه متوازن را منوط به شیوه های آموزشی معلمان و نقشی که آنها در ارتباط با دانش آموزان دارد می داند

هنور ذهنم در گیرحاشیه اجلاس سواد آموزی بود که این دانش آموز با توضیح و تفسیر شلاق معلمشان داشت مر ا به این نتیجه می رساند که نه هنوز فاصله تا این حرفها زیاد است نمی دانم حرف این است که از درد های کوچک است که  آدم می نالد اما ضربه وقتی سهمگین باشد انسان لال می شود واقعا این حرف که هنوز ما به قولی که جمله متفقند که تنبیه بدنی درست نیست معتقد نباشیم برای آموزش و پرورش جهان خیلی سنگین است در همان میز ناهار در روی کاغذ دور دستمال روی میز یادداشت کردم تا یادم نرود که

زمانی که ما به سطح بالاتری از رشد حرفه ای حرکت می کنیم معلمان نیز باید به سوی اصلاحات گام بردارند ، در غیر این صورت کسی از معلمان بی کفایت حمایت نمی کند چرا که تمامی تصمیم گیری ها بر اساس مصلحت دانش آموزان خواهد بود نه بر اساس مصلحت معلمان

حرفی که می زنند و به جایی نمی رسد

آنان که عاقل اند ، مکرر نمی کنند