بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟

غزلی ازحسین منزوی 

شتک زده‌است به خورشید، خون‌ِ بسیاران‌

بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟

هرآنچه هست‌، به جز کُند و بند، خواهدسوخت‌

ز آتشی که گرفته‌است در گرفتاران‌

ز شعر و زمزمه‌، شوری چنان نمی‌شنوند

که رطل‌های گران‌تر کشند میخواران‌

دریده‌شد گلوی نی‌زنان عشق‌نواز

به نیزه‌ها که بریدندشان ز نیزاران‌

زُباله‌های بلا می‌برند جوی به جوی‌

مگو که آینه جاری‌اند جوباران‌

نسیم نیست‌، نه‌! بیم است‌، بیم‌ِ دار شدن‌

که لرزه می‌فکند بر تن سپیداران‌

سراب امن و امان است این‌، نه امن و امان‌

که ره زده‌است فریبش به باورِ یاران‌

کجا به سنگرس دیو و سنگبارانش‌

در آبگینه حصاری شوند هشیاران‌؟

چو چاه‌ِ ریخته آوار می‌شوم بر خویش‌

که شب رسیده و ویران‌ترند بیماران‌

زبان به رقص درآورده چندش‌آور و سرخ‌

پُر است چنبرِ کابوس‌هایم از ماران‌

برای من سخن از «من‌» مگو به دلجویی‌

مگیر آینه در پیش خویش بیزاران‌

 اگرچه عشق‌ِ تو باری است بردنی‌، امّا

به غبطه می‌نگرم در صف سبکباران‌

مدارس درس مندرس

 


این نوشته ی زیبا، بخشی از پیشگفتار تاریخ جهانگشای جوینی(قرن پنجم ه.ق) است 
و به سبب تغییر روزگار و تأثیر فلک دوّار و گردش گردون دون و اختلاف عالم بوقلمون، مدارس درس مُندرِس و مَعالم علم مُنطمس گشته و طلبه ی آن در دست لگدکوب حوادث، پای مال زمانه ی غدّار و روزگار مکّار شدند و به صنوف فِتَن و مِحَن گرفتار و در معرض تفرقه و بَوار مُعَرَّض سیوف آبدار شدند و در حجاب تراب متواری ماندند 
هنر اکنون همه در خاک طلب باید کرد 
زآن که اندر دل خاکند همه پر هنران
کذب و تزویر را وعظ و تذکیر دانند و تَحَرمُز و نَمیمت را صرامت و شهامت نام کنند. هر یک از ابناء السوق در زِیّ اهل فسوق امیری گشته و هر مُزدوری دستوری و هر مزّوری وزیری و هر مُدبری دبیری و هر مُستدفیی مستوفیی و هر مُسرفی مشرفی و هر شیطانی نایب دیوانی و هر (...)خری سرِ صَدری و هر شاگرد پایگاهی خداوند حُرمت و جاهی و هر فرّاشی صاحب دورباشی و هر جافِیی کافیی و هر خسی کسی و هر خسیسی رییسی و هر غادری قادری و هر دستاربندی بزرگوار دانشمندی و هر جَمّالی از کثرت مال با جمالی و هر حَمّالی از مساعدت اقبال با فُسحت حال 

آزاده دلان گوش به مالش دادند 
وز حسرت و غم سینه به نالش دادند
پشت هنر آن روز شکست است درست 
کین بی هنران پشت به بالش دادند
در چنین زمانی که قحط سال مروّت و فتوّت باشد و روز بازار ضلالت و جهالت، اخیار، مُمتحن و خوار و اشرار، مُمکّن و در کار کریم. فاضل، تافته ی دام محنت و لئیمِ جاهل، یافته ی کام نعمت. هر آزادی بی زادی و هر رادی مردودی و هر نسیبی بی نصیبی و هر حسیبی نه در حسابی و هر داهیی قرین هر داهیه ای و هر عاقلی اسیر عاقله ای و هر کاملی مبتلا به نازله ای و هر عزیزی تابع هر ذلیلی به اضطرار و هر با تمییزی در دست هر فرومایه ای گرفتار...