دیوانه یا احمق!


 

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آن ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چه کار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط  تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت:

خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت:

من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم

بشنود گوش ،از برای خواب چشم ، افسانه را

عرض کنم که این مطلب سرداران باعث شد از بعد از ظهر تا الان هر وقت یادم می آید بخندم  حیف که نمی شود در موردش نوشت، در مورد نامه ها هم که پرسش شده است چرا نامه می نویسی ؟به نظر من نامه یک استراتژی تربیتی است یعنی شما می تواند به افرادی که به شما نزدیک هستند و در کنار شما هستند نامه بنویسی و چیزی را به آنها بگویی یا بخواهی من سالانه چند ده نامه به دوستان و خانواده می نویسم آخرین نامه ای که پست کردم نامه بود که چها ر سال قبل از پست کردن برای آقای سعیدی نوشته بودم با تاخیر ۴ساله پست کردم  آخرین نامه ای هم که نوشتم برای   همین سلام خود مان است اما الان وقت پست     کردن و روی شبکه گذاشتنش نیست چرا که بقول عمو محمد ـ دکتر چوپان- غلیان دارد تا یادم نرفته به شما بگویم که یکی از دوستان که دست اندر کار شبکه جام جم است پیشنهاد داده ازدکتر چوپان مستند تهیه کند هنوز قول کامل ندادم ـ  موضوع این است که وقتی عمو محمد مقداری دوغ آنهم دوغ گوسفند رادر ظرف می ریخت در آن را محکم می کرد و آن را در خورجین چها رپایش می گذاشت حیوان هم خرامان خرامان و سلانه سلانه از تپه و کوه بالا می رفت تا می رسید به چاشتگاه و این دوغ هی تکان می خورد و گاز دار می شد اگر احیانا فوری درش را باز می کردی هم نصف دوغ هدر شده بود هم خودت و لباسهایت را پر کرده بودی لذا ایشان با ممارست و حوصله این کار را می کرد آرام و صبور درب ظرف را باز می کرد،بله ذهن انسان هم بی شباهت به همین ظرف دوغ نیست وقتی مطلبی در ذهن انباشته می شودبقو ل ملای  رومی جوش می کند ترک جوشی کرده بودم نیمه خام... نامه به سلام هم پر جوش و گداز است لذا اگر سرش را با عجله باز کنم چیزی ته ظرف باقی نمی ماند باید آنقدر بماند تا دردش ته نشین شود که ای صوفی شراب آنگه شود صاف  که در  شیشه   بماند   اربعینی یکی از ادارات فعال فرانسه همین پست است مردم خیلی از کارها را با پست انجام می دهند و این خیلی خوب است چرا که نامه ها رد بدل می شود و این یعنی خوب

در مورد مجتمع هم چندین سال است که تعمیر اساسی نشده است یک اعتبار نسبتا خوبی آموزش و پرورش الحمد الله با اولین نامه به ما داده است یک کم هم گوشه کنار کنم تعمیر هم در دستور کار خواهد بود گویا سرنوشت ما هم با مدرسه ساختن وبنایی رقم خورده همکارانم در مدرسه اینقدرخوبند که نگو باور کن اگر بگذاری خودشان تعمیر هم می کنند ایرانیان مقیم هم ابراز تمایل کرده اند تا خدا چه بخواهد

این م ح ر هم پیداش نیست اگر هر کس دیدش سلام مارا هم به او برساند و اگر هم گفت هر روز مطالب را می خواند قبول نکنید تا شاهد بیاورد

 این هم برای درخت کاری تا هر درختی را نکاریم

خرد چیره بر آرزو داشتم

جهان را به کم مایه بگذاشتم

چو هر داشته کرد باید یله

من ایدون گمانم همه داشتم

چو تخم امل رنج بار آورد

نه ورزیدم این تخم و نه کاشتم

 

 

به بهانه  مختار نامه

سپاه مختار یک سرباز داشت

                           به نام مختار

 

 

آیت‌الله اراکی فرمود:
شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت.
پرسیدم:
چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت:
خیر!
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت:
نه.
با تعجب پرسیدم:
پس راز این مقام چیست؟
جواب داد:
هدیه مولایم حسین است!
گفتم چطور؟
با اشک گفت:
آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم می‌رفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم:
میرزا تقی خان! ۲تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد ...
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت:
به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.

منبع:
کتاب آخرین گفتارها

اما بعد اینکه مهمانهای ما برگشتند آلمان تااز آنجا هم بروند ایران امروز ها در تدارک برنامه هفت سین اسفند هستیم با ایرانیان مقیم ،امروز  چند نفری را دعوت کرده بودم آمده بودند یکسری هماهنگی کردیم از شما چه پنهان جمع کردن اینهمه سلیقه و تفاوت آنهم خانم های فرنگ گشته کار مشکلی است  یک سری تصاویر از شاهنامه جمع کردم خودم هم دست به قلم شدم ،چندتا چلیپا نوشتم از خطش بهتر ،شعر هایش است نمی نویسم تا خودتان بیاید ببینید پر از غلغل و رعد شد کوهسار فردوسی بهتر است یا به پا لیز بلبل بنالد همی   یا نسیم نوروز حافظ و ...

 


نگاه من

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

 

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان  تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»

 

 او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

 استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

 اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

 

« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می‌دهد.

 

نامه ای به یار غار

 

 

ادامه نوشته

اسفند

به گاو آهن

اگر بسته شوم

محض ِ شخم ِ زمین ِ سنگلاخ

*

یا به گاری اگر

بندند و به دوش

کشم

*

یا در میان

خشت های

اهرام ِ مصــــر

اگر تنم خشتی

باشد

*

یا به چرخ آسیا

سنگ ِ زیرین

نه…

گندم  ِ میان دو سنگ بودن

*

یا به طوفان

در دست قایقران

چو پارویی باشم

که

از پا بگیرند و

سرم بر آب کوبند

*

و یا چون سیبل

که هر کمانگیری

زیر ِ خالِ سیاهم

را

نشانه ای رفته

باشد…

*

هرچه باشد

بهتر از آن است

که عید رسد و

مردی را

بگویند به بالای

نردبان برو!

*

آی

خدایی که صدای

درمانده ای را نمی شنویی…

بیا سر  ِ این تختو بگیر!

نامه ای به همسرم

 

 

ادامه نوشته

به ولای تو که گر بنده ی خویشم خوانی

امشب در پایان دعای کمیل پیری روشن ضمیر در گوش دوستش می گوید عازم مشهدم روز سومی که به پاریس رسیدم همین صحنه با همین فرد اتفاق افتاد خجالت کشیدم برایت پیغامی بفرستم امشب با من که دست داددل را به دریا زدم و سلام را رساندم آقا چه کنم که اگر از تو ننویسم قنوط است و اگر بنویسم قنوت

از تو اگر ننویسم، جفاست و اگر بنویسم خلاف ِ خفا. رسم وفا کدام است حالا؟ هزار حرف نگفته ام را فاش کنم یا از نام تو بگذرم؟ تقصیر من چیست که ما در عصر سالوس متولد شدیم؟ از اول مشق ِ ریا و ادا دادند و تکلیف کبر و کذب دیده ایم. حالا من چه بنویسم که از آفت ِ ریا دور ماند؟ سیدی… آقای من… کسی نداند تو که میدانی، من نه هرکس را «سیدی» صدامیکنم و نه آقا… اما آقا، ای که نامت همه جاهست، مرامت کجاست؟

ما «شاه» پرستیم و تو با گدا نشین! آقا آقاست، سلطان سلطان. گیر افتاده ایم در این خلط آقا و سلطان. و تو آقایی و ما «سلطان» صدایت میکنیم. خانه ات «حرم» است و ما ما «بارگاه» خطاب میکنیم. آنقدر گیج ِ عادات خویشیم که موعد امامت فرزندت را جشن میگیریم و می گوییم «تاجگذاری»! فردای شهادت رخت شادی تن میکنیم و میپنداریم نسل شما چون به تکلیف امامت میرسیدند، به جاه رسیده اند و پایکوبی طلب دارند!

چه خوب که با اینکه ما ماییم، تو تویی! کاش همه داشته ام این باشد که فردا چو رسید، آن سوی تل خاک و لحد، بگویند ما را با تو صنمی بوده. ترسم آنقدر گند به بساط خود زده باشم که انکار کنی میان ما و تو ربطی است. نه! حاشا و کلا، من اگر خاطرخواه خاطره هایم با تو ام، تو ماورای اینها بر من َت نظر است.

صحبت از درد خانگی من و مرهم آسمانی تو نیست. صحبت از دعا و اجابت نیست. صحبت از مرخمتی شما نیست، من از آنچه میان تو و این دو است، مانند تماشاچی ِ گنگی، تنها انقدر فهمیدم که علی علی است و بس. صحبت از خود ِ خود ِ عوام ِ من است که نه آداب رفاقت میداند و نه سبک عبادت. آنقدر بلدم که وقتی همه نیستند یعنی تو صدا میکنی که من هستم!

دلم میخواهد همه شهر را خبر کنم که های های مردم! این سید؛ فقط امام «موسی»ها نیست، آقا را می توان «شبانی» دوست داشت. تو کجایی تا شوم من چاکرت؟ یادت هست آن رجب ِ پاییزی را؟ . با چه لطایفی خودم را رساندم به شهر تو، همان میانه حیاط نشستم و دست به دست زدم؛ گفتم «آقا گمانم اینبار نشد! ......رفت پی کارش…» گفتم نیامده ام بگویم هرچه خیر است. آمدم بگویم همین که هست را خیر کن… یادت هست؟ گفتم تو نیایی، کس دیگری هم نیست که بیاید. یادت هست؟

خب این حرفها را به تو میشود زد. فقط به تو… نمی شود آدم برود به امیرالمومنین بگوید ............ که! زبان خشک می شود. سخت است. امام ِ معمولی ها نیست. امام خاص هاست. باید حد مولا و مولی علیه را نگهداشت. معمولی ها که سراغش بروند، در هو هو گم می شوند. مجال شبانی نیست آنجا، موسی میخواهد و چله کوه طور!

قلمم اگر لال است ببخش. عقلم اگر کال است، بگذر. این خط ها هم نوشته نبود، سیاهی بود. خودم هم سیاهی ام. از من چه جز سیاهی انتظار داری سید؟ ذغال را به دیوار بکشند، آب طلا نمی ماند که…، سیاهی می ماند. فقط غرض از نوشتن آن بود که قاطی شوم با همه آنهایی که این روزها از تو گفتند. خدا را چه دیدی، شاید قاطی شان، من هم ماندم. از تو بعید است خوب هایش را جدا کنی… خدا، از حیاط ِ خانه تو، پرستیدنی تر می شود! راهش از سوی تو نزدیک تر است. اصلا میدانی چرا دوستت دارم. چون اگر تو نبودی، ما «آدمهای معمولی» خیلی بی کس میشدیم. خوب است که تو آمدی تا ما هم بگوییم در عوض، تو هم امام ِ ما هستی.

 

غروب است. من و آسمان هر دو نیم روشنیم و نیم تاریک. و این نه تکلیفی است برای تو، نه آینده نگری جادوگری در جام  غیب، نه آیه های معصومی از ماورای زمین و نه نصیحت یک پیر برای مرید. این انعکاس من است برای تویی که فرزندی. نه برای نیاز تو به شنیدن، که بالعکس؛ من سراپا غرق در تمنای گفتنم. نمی نویسم از آن باب که فردا برای تو قحطی زبان است، نه عزیز… می نوسیم چون من در قحط گوش افتاده ام. تو بهانه ای بابا، اینها سرریز کاسه من است. 

میلم به تماشا بیشتر است تا نوشتن. در میان حجم انبوه زباله های ِذهنی ِ بازیافت ناشدنی ِ باقی مانده از کار، تماشای زندگانی  واقعا غنیمت است. هرچه من سراپا ناآرام و هزارشاخه و سر به جنگ پیش می روم، کلماتی هست که سر به ابتذال نوشتن فرو نمی آورندباخودم فکر میکنم، دست تقدیر را چه کسی خوانده؟ چه کسی میداند فردا چه خواهد شد؟ چقدر حرف دارم برای وقتی که تو بالغ مرد و جا افتاده فردی شدی. چه میدانم که آن روز مجال گفتن باشد یا نه؟ آن روز نخواهی گفت پدر، چرا هرچه نوشتی شرح گذشته بود؟ چرا هیچ حرفی از آینده نیست؟خنده را حجاب کردیم بر سر اشک، تا چشم نامحرم باز نشود بر زخم بی مرهم ما. درد بود و داد نکردیم، تا بی دود سپری شود ایام سوختن. نفس در سینه حبس کردیم تا بوی سوخته، حاشا نکند احوال جگری را در غم نفسی.

حسین بن علی علیه السلام  ، اندکی یار داشت و در مقابل بسیاری دشمن و جالب تر آنکه به پیرامون نزاع عاشورا سیاهی تا سیاهی روضه خوان و گریه کن! چه بسیاری که میدانیم در واقعه عاشورا بوده اند و اتفاقا از محبین امام هم بودند و سند بر وجودشان، نقل هایی است که در مقاتل هست. یعنی گفته اند که در مقتل چنین گذشت و با سوز و گدازی بر این مصیبت شرح سوختن نوشته اند اما با این حال، پا در رکاب نگذاشتند. گویی تکلیف جهاد را تقسیم کرده اند، دشنه و شمشیرش به امام افتاده و آخ و شیونش به اینان!

گویی که صاحب پر عطوفت ما حسین علی علیه السلام چون چوپانی که گله را داغ می زند تا گم نشود در روز بلوا، ما را به داغ نشان کرده است. فردای محشر سینه باز میکنم و داغ نشان میدهم که بدانند صاحب دارد این حیوان! و اما پسرجان، این سطرها، سوغات سفری غریب است که پدری به بهانه ای رفت و به بهای گران برای پسری خرید…

علی مرد باید حضور داشته باشد میدانی حضور یعنی چی؟  «حضور» چیزی بیش از «بودن» است. برای شناختن هر مفهوم دشواری، به مثال های «ضد» آن رجوع کن. مثل پدری که در خانه «هست» اما «حضور» ندارد. دوستی که در کنارت هست اما حضور ندارد؛ یا حتی وسائل و ابزاری که در دفترکار، اتاق خواب، آشپزخانه و… هست اما حضور ندارد. بالاتر از همه خدایی که همواره هست و اما در قلب تو حضور ندارد …

هیچی

واقعیت این است که کف چاه سکوت نشسته ام! چاهی به عمق ِ خیلی. نه حرفم می آید، نه نوشتنم. سرم را هم که به آسمان میگیرم، نه شکایتی دارم، نه سوالی. فقط به خدا گفتم، اینهایی که می گویند:...... با من نیستند، با تو هستند!