امشب در پایان دعای کمیل پیری روشن ضمیر در گوش دوستش می گوید عازم مشهدم روز سومی که به پاریس رسیدم همین صحنه با همین فرد اتفاق افتاد خجالت کشیدم برایت پیغامی بفرستم امشب با من که دست داددل را به دریا زدم و سلام را رساندم آقا چه کنم که اگر از تو ننویسم قنوط است و اگر بنویسم قنوت
از تو اگر ننویسم، جفاست و اگر بنویسم خلاف ِ خفا. رسم وفا کدام است حالا؟ هزار حرف نگفته ام را فاش کنم یا از نام تو بگذرم؟ تقصیر من چیست که ما در عصر سالوس متولد شدیم؟ از اول مشق ِ ریا و ادا دادند و تکلیف کبر و کذب دیده ایم. حالا من چه بنویسم که از آفت ِ ریا دور ماند؟ سیدی… آقای من… کسی نداند تو که میدانی، من نه هرکس را «سیدی» صدامیکنم و نه آقا… اما آقا، ای که نامت همه جاهست، مرامت کجاست؟
ما «شاه» پرستیم و تو با گدا نشین! آقا آقاست، سلطان سلطان. گیر افتاده ایم در این خلط آقا و سلطان. و تو آقایی و ما «سلطان» صدایت میکنیم. خانه ات «حرم» است و ما ما «بارگاه» خطاب میکنیم. آنقدر گیج ِ عادات خویشیم که موعد امامت فرزندت را جشن میگیریم و می گوییم «تاجگذاری»! فردای شهادت رخت شادی تن میکنیم و میپنداریم نسل شما چون به تکلیف امامت میرسیدند، به جاه رسیده اند و پایکوبی طلب دارند!
چه خوب که با اینکه ما ماییم، تو تویی! کاش همه داشته ام این باشد که فردا چو رسید، آن سوی تل خاک و لحد، بگویند ما را با تو صنمی بوده. ترسم آنقدر گند به بساط خود زده باشم که انکار کنی میان ما و تو ربطی است. نه! حاشا و کلا، من اگر خاطرخواه خاطره هایم با تو ام، تو ماورای اینها بر من َت نظر است.
صحبت از درد خانگی من و مرهم آسمانی تو نیست. صحبت از دعا و اجابت نیست. صحبت از مرخمتی شما نیست، من از آنچه میان تو و این دو است، مانند تماشاچی ِ گنگی، تنها انقدر فهمیدم که علی علی است و بس. صحبت از خود ِ خود ِ عوام ِ من است که نه آداب رفاقت میداند و نه سبک عبادت. آنقدر بلدم که وقتی همه نیستند یعنی تو صدا میکنی که من هستم!
دلم میخواهد همه شهر را خبر کنم که های های مردم! این سید؛ فقط امام «موسی»ها نیست، آقا را می توان «شبانی» دوست داشت. تو کجایی تا شوم من چاکرت؟ یادت هست آن رجب ِ پاییزی را؟ . با چه لطایفی خودم را رساندم به شهر تو، همان میانه حیاط نشستم و دست به دست زدم؛ گفتم «آقا گمانم اینبار نشد! ......رفت پی کارش…» گفتم نیامده ام بگویم هرچه خیر است. آمدم بگویم همین که هست را خیر کن… یادت هست؟ گفتم تو نیایی، کس دیگری هم نیست که بیاید. یادت هست؟
خب این حرفها را به تو میشود زد. فقط به تو… نمی شود آدم برود به امیرالمومنین بگوید ............ که! زبان خشک می شود. سخت است. امام ِ معمولی ها نیست. امام خاص هاست. باید حد مولا و مولی علیه را نگهداشت. معمولی ها که سراغش بروند، در هو هو گم می شوند. مجال شبانی نیست آنجا، موسی میخواهد و چله کوه طور!
قلمم اگر لال است ببخش. عقلم اگر کال است، بگذر. این خط ها هم نوشته نبود، سیاهی بود. خودم هم سیاهی ام. از من چه جز سیاهی انتظار داری سید؟ ذغال را به دیوار بکشند، آب طلا نمی ماند که…، سیاهی می ماند. فقط غرض از نوشتن آن بود که قاطی شوم با همه آنهایی که این روزها از تو گفتند. خدا را چه دیدی، شاید قاطی شان، من هم ماندم. از تو بعید است خوب هایش را جدا کنی… خدا، از حیاط ِ خانه تو، پرستیدنی تر می شود! راهش از سوی تو نزدیک تر است. اصلا میدانی چرا دوستت دارم. چون اگر تو نبودی، ما «آدمهای معمولی» خیلی بی کس میشدیم. خوب است که تو آمدی تا ما هم بگوییم در عوض، تو هم امام ِ ما هستی.
+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 0:26 توسط حسن رستمی
|