نامه ای به علی
علی چند وقت است شروع به وبلاک نوشتن کرده است از من می خواهد مطلبی برایش بنویسم ومن...
پسرکم.
علی چند وقت است شروع به وبلاک نوشتن کرده است از من می خواهد مطلبی برایش بنویسم ومن...
پسرکم.
عرض شود موضوع حرف صوفیانه که ابتدا اجازه هم گرفتم خیلی ها را کنجکاو کرد اما ضمن اینکه به صد دقتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی دیگر در این مورد چیزی نخواهم نبشت این روزها خیلی سرم شلوغ نیست امروز اعلام نتیجه امتحانات دی ماه پیش دانشگاهی را داشتیم فردا هم جلسه شورای دبیران و آموزگاران با چند دستور جلسه ی خوب یک ماشین جدید هم هفته قبل خریدیم ۱۶۰۰۰یورو در ایران سه چها ر روز یک بار برای سرعت زیاد جریمه می شدم اما تا بحال فقط دو بار پلیس به من تذکر داده که هر دو بار هم حق با پلیس بود ه
بقول بکران ما جهان دیدنی به از جهان خوردنی گویا می گویند دنیای دیدنی آره این درست است دنیای دیدنی خیلی مهمتر است به همکاران معمولا توصیه می کنم که تا زر نهان ندارند
احوال گنج قارون کایام داده بر باد
در گوش دل فرو خوان تا زر نهان ندارد
چند روز قبل یک حساب جاری در بانک فرانسوی باز کردم بدون اینک پولی بریزم پرسید می خواهی حسابت چقدر منفی کار کند گفتم هیچی هر وقت پول داشتم کار کند نداشتم هم چک نمی دهم گفت تا ۱۶۰۰یورو در ماه که روی حساب است اگر تا ۱۵ روز بعداز برداشتن ریختی خوب اگر نه بعد ار ۱۵ روز ۲درصد ما هانه سود می گیریم نکته بعد اینکه حساب بیمه است بنا به هر دلیل که از حسابت برداشت شود بانک بر می گرداند مثل سرقت یا هر چیزی در سرتا سر اروپا می توانی از حسابت برداشت نمایی امروزهم یک نامه آمده بود که خانم فلان مشاور اقتصادی شما انتخاب می شود شماره موبایلش را هم داده بودند اگر وام می خواهید آماده است بیاید بگیرید ۱۰۰۰۰۰یورو بدون بهره برای خرید خانه بیشتر هم با بهره ۲درصد تشویق شدم گفتم برم یک پولی به حسابم بریزیم رفتم دیدم صف که کاملا بی معناست انگار این چند نقر همه منتظر ند تا کار من را انجام بدهند این را نگفتم که علاوه بر دسته چک یک دسته فیش هم داده اند که تمام مشخصات شما رویش هست برای چک به حساب خواباندن پول نقد را هم با دست خودت توی پاکت می گذاری فیش را می نویسی داخل صندوق می اندازی تمام
پدرم هميشه ميگويد ” اين خارجيها که الکي خارجي نشدهاند، خيلي کارشان درست بوده که توي خارج راهشان دادهاند” البته من هم ميخواهم درسم را بخوانم؛ پيشرفت کنم؛ سيکلم را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي چيزها راجب به خارج ميدانم.
تازه دايي دختر عمهي پسر همسايهمان در آمريکا زندگي ميکند. براي همين هم پسر همسايهمان آمريکا را مثل کف دستش ميشناسد. او ميگويد “در خارج آدمهاي قوي کشور را اداره ميکنند“
مثلن همين “آرنولد” که رعيس کاليفرنيا شده است. ما خودمان در يک فيلم ديديم که چطوري يک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با يک خانم… البته آن قسمتهاي بيتربيتي فيلم را نديديم اما ديديم که چقدر زورش زياد است، بازو دارد اين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي گذارند مدير بشود.
خارجيها خيلي پر زور هستند و همهشان بادي ميل دينگ کار ميکنند. همين برجهايي که دارند نشان ميدهد که کارگرهايشان چقدر قوي هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند.
ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛ فقط برنامههاي علمي آن را نگاه ميکنيم. تازه من کانالهاي ناجورش را قلف کردهام تا والدينم خداي نکرده از راه به در نشوند. اين آمريکاييها بر خلاف ما آدمهاي خيلي مهرباني هستند و دائم همديگر را بقل ميکنند و بوس ميکنند. اما در فيلمهاي ايراني حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مينشينند که به فکر بنده همين کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
در اينجا اصلن استعداد ما کفش نميشود و نخبههاي علمي کشور مجبور ميشوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش ميشوند. مثلاً اين “بيل گيتس” با اينکه اسم کوچکش نشان ميدهد که از يک خانوادهي کارگري بوده اما تا ميفهمند که نخبه است به او خيلي بودجه ميدهند و او هم برق را اختراع ميکند.
پسر همسايهمان ميگويد اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شايد ما الان مجبور بوديم شبها توي تاريکي تلويزيون تماشا کنيم.
من شنيدهام در خارج دموکراسي است. ولي ما نداريم. اگر اينجا هم دموکراسي ميشد چقدر خوب ميشد. آنوقت “............” رعيس جمهور ميشد و “........... ” هم معاون اولش ميشد. شايد “آميتا پاچان” و “شاهرخ خان” را هم دعوت ميکرديم تا وزير بشوند. خيلي خوب ميشد. ولي سد افصوث و دريق که نميشود.
از نظر فرهنگي ما ايرانيها خيلي بيجمبه هستيم. ما خيلي تمبل و تنپرور هستيم و حتي هفتهاي يک روز را هم کلاً تعطيل کردهايم. شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر همسايهمان شنيدم که در خارج جمعهها تعطيل نيست. وقتي شنيدم نزديک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرفهاي پسر همسايهمان از بي بي سي هم مهمتر است.
ما ايرانيها ضاتن آي کيون پاييني داريم. مثلن پدرم هميشه به من ميگويد “تو به خر گفتهاي زکي“.
ولي خارجيها تيز هوشان هستند. پسر همسايهمان ميگفت در آمريکا همه بلدند انگليسي صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگليسي بلدند. ولي اينجا متعسفانه مردم کلي کلاس زبان ميروند و آخرش هم بلد نيستند يک جملهي ساده مثل I lav u بنويسند. واقعن جاي تعسف دارد.
اين بود انشاي من.
اینهم پاسخ م دوستی نوشته بود
مامانم شاغل بود همیشه با بابا سر اینکه نصف خونه به نامش باشه جروبحث داشت اخرشم نصف خونه به نامش شد .یه زمین به اسم خودش خرید البته با درآمد خودش و طلاهاش هم اکثرش رو خودش می خرید وحتی مقداری رو پنهان کرده بود که بابا نمیدونست خلاصه همیشه نگران بود اگه یه روزی نباشن سر ما چی میاد قسمت این شد که تصادف کردیم و مامان درجا فوت کردو بابا هم به عنوان وارث اصلی ارث برد از همه چیز
بعدش بابا ازدواج کرد و چند ماهی هست فوت کرده و خانمش هم از تمام اونچه مامان حرص و جوشش رو خورد ارث میبره و طلاها هم نیست .قصدم از این همه روده درازی اینه که قدر سلامتی خودتون رو بدونید زیاد حساسیت نشون ندید میدونم که شما بهتر ازمن مطلع وآگاهید ولی تجربه نشون داده اقایون ازخانمای شاغل بیشتر انتطار دارن و مخصوصا روی کلمه ی منم ِخانما خيلي حساسن ،بزارين ماشين رو ببره اگه ميشه ساعت كارخودتون رو كم تر كنيد براي خريد هديه به خونواده اش پيش قدم بشين .خانم دكتر زندگي ارزش اين چيزا رونداره مراقب خودتون و بچه ها وهمسرتون باشين
امروز که یک شنبه باشد فهمیدم که مسیحیان کاتولیک هم رساله ی عملیه دارند به اسم عقاید اصولی وفروع ووظایف عملی کاتولیکی این کتاب در سال ۱۹۹۲و پس از قریب سی سال مداقه و بررسی متکلمین و فقهاء کاتولیک جهت تدوین وتالیف مجموعه اعتقادی و عملی کاتولیکان - که ازسال ۱۵۶۳میلادی آن اعتقادات مبتنی بر مصوبات کونسیل شهر ترانت ایتالیا بود - توسط ژان پل دوم به تصویب و توشیح رسید و ایشان عمل به آن رساله را دقیقا مثل مراجع شیعه مجزی دانسته اند کل کتاب ۶۷۶صفحه است در صفحه ۵۰چنین آمده است
شهادت
من .....به خدااعتقاددارم -پدر قادر مطلق- خالق آسمان و زمین به عیسی مسیح پسر منحصر سرورمان که نشات یافته از روح القدس است و از مریم باکره زاییده شده است که در حکومت پونس پیلات شکنجه شد و به صلیب کشیده شد و میخکوب شد دفن شد وبه طبقات سفلی و جهنم فرود آمد سومین روز از میان مردگان دوباره زنده شد وبه آسمان بالا رفت و اکنون در سمت راست خدای قادر ما نشسته است و از آنجا برای محاکمه ی زندگان و مردگان فرو خواهد آمد من به روح القدس ایمان دارم
مساله ۲۵۳: تثلیث توحید است ما اقرار نمی کنیم که سه خدا هست نه فقط یک خدا هست یک در سه تجلی است این تثلیث جوهری است اشخاص خدایی در وحدت خدایی شرکت ندارند اما هر یک از آن سه خدای کاملی است پدر همان است که پسر است پدر همان است که پسر است و پسر همان است که پدر وپدر و پسر روح القدسند که بالطبع یک خدایند
مساله ۵۰۹: به طور خلاصه معتقدیم که :مریم حقیقتا مادر خداست زیرا که او مادر پسر ازلی و ابدی خداست که بصورت آدمی در آمد که خود او خداست
ختم کنم به بیت هاتف
سه نگردد بریشم ار او را
پرنیان خوانی و حریر و پرند
که یکی هست وهیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
اینهم برای ولادت سرور کائنات و مفخر موجودات...گویا قبلا هم نوشتم
چشمهایم آیه های خواهشند
دستهایم تا خدا قد می کشند
یا محمد(ص) بر زبانم می وزد
آسمان در استخوانم می وزد
من که طوفان کیش ودریا مذهبم
یا محمد(ص) می تراود از لبم
روز قبل به واسطه ی مهمان محترمی که داشتم که البته باید جداگانه در مورد حضرتش بنویسم حرفی ازبیارجمند مقسط الرأس اجداد نیکنام ایشان پیش آمد یادروزی افتادم که به اتفاق دوستی که باز بقول حافظ رفیق گرمابه و گلستان بود و البته درست پیمان هم بود عازم بیارجمند شدیم و به طاهر آباد رفتیم و خاطره ی آن روز و دیگر ایامی که با دوست بسر شد را مرو می کردم و باقی را که همه بیحاصلی بود از خاطری که امروزها از نفس فرشتگان هم ملول می شود گذراندم و قیل و مقالی را که کشیده ام مرور می کردم و به یاد می آوردم احترام و محبت و صمیمیت صادقانه ای که از او نسبت بخودوخانواده ام می دیدم علقه و دوستی بی شائبه ای که میان من او برقرار بود وهست و شکر خدا را که این رابطه صاف و شفاف مودت از هیچ طرف به پلشتی طمع و توقع ویا بعضی عوارض ناشیه از عناوین ظاهری و مناصب اداری آلوده و مختل نگشته است این که رفیق موافق چقدر در زندگی آدمیزاده مهم است بماند
هرکس که بی رفیق موافق سفر کند ...
...باخود هــزارقافلــه تشویش می برد بقیه اش را فراموش کردم
حالا بجایش این تک بیت را بخوانید که بقول جاحظ از شیواترین تک بیت های عرب است
فان اغش قوما بعده او ازورهم
لکالوحش یدنیه من القنص المحل
یعنی اگر پس از او شبانگاهان به خانه کسی آیم یا به دیدار مردمانی روم چونان غزالی وحشی هستم که زمستان و خشکسالی او را به شکارچیان نزدیک می سازد
بقول بیهقی بزرگ دلم می خواست چند سطری قلم را بر او بگریانم اما کردم اشارتی و مکرر نمی کنم
امروز از جلوی ویترین مغازه ای عبور می کردم ایستادم برای تماشا کردن اشیا ریز ی که برای نمایش گذاشته بود یاد حرف مرحوم دکتر شریعتی افتادم که در جایی که حالا نمی دانم کجاست نوشته است البته قریب به این مضمون که درپاریس بهترین سرگرمی من تماشای ویترین مغازه هایی بود که اشیا دکوری می فروختند خب دکتر شریعتی است و نگاه متفاوت ! لابد شما هم می دانید که در گذشته به افرادی که شغلشان فروش این خرت و پرت ها نظیرسنجاق گیره کروات و روسری کمربند و... بود علاقه بند می گفتند
بله عرض می کردم که این بهانه ای شد تا به مرحوم شریعتی فکر کنم و سبکی که او در تفکرایجاد کردحالا چون صلاحیت قضاوت را ندارم چیزی در این مورد نمی گویم اما این نکته مسلم است که شریعتی پس از دانشسرای مقدماتی ادبیات می خواند و بعد هم طبق نوشته شرح حال نویسان در پاریس آموزش زبان فرانسه البته خودش در جای جای نوشته هایش به تحصیلات حوزوی هم اشاره دارد البته جسته و گریخته .اما کاری که ایشان کرد از دل این تحصیلات جامعه شناس وتاریخ اسلام شناس شد و نهایتا اسلام شناسی نوشت من در باره کتاب فلسفه تعلیم و تربیت ایشان حرفی نمی زنم اما سبک تفکر ایشان این را بروز داد که انسان می تواند به مکتب نرفته و خط نیاموخته مساله آموز صد مدرس شود را مد کردخب حالا اینقدر طرفدار هم دارد که نشود چیزی گفت باشه عیب ندارد اما مساله اینجاست که در این سالها هرکس با ایران و حکومت جمهوری اسلامی یا یک روحانی مشکل دارد دق و دلی اش را سر اسلام مسلمانی و قرآن در می آورد و باز کسانی که قرآن را از روهم نمی خوانند ادعا فهم و کمالات دارند و اقوال بزرگانی نظیر کلینی ابن سینا شیخ طوسی و صدوق را در عرض حرفهای گهر بار خودشان می گذارند حالا قرآن و اسلام به خدا مربوط است چرا که بقول عبدالمطلب لبیت ربا و انا رب الابل اما حرفم این است که یک آدمی که داروسازی خوانده است برای ادامه تحصیلات در رشته شیمی تجزیه به انگستان رفته و چند صباحی در کلاس های فلسفه علم تلمذ کرده است حالا شده است مولوی شناس و روشنفکر دینی و اینکه در این ور آبها سخنرانی می کند و فرموده است امام حسین وامام حسن از اول با هم اختلاف داشته اندو امام حسین روش امام حسن راقبول نداشته است بفرما امام معصوم را تا کجاپایین آوردن
الهی نور به قبرت ببارد شاعر عرب که نمی دانم کی هستی ولی خوب گفتی
کناطح صخره یو ما لفلقها
فلم یضرها و اوهی قرنه الوعل
بزغاله کوهی خواست با شاخ خود صخره ای را بشکافد وبشکندبدان سنگ و صخره بزرگ زیانی نرسانداما شاخ خود را شکست
نوشته محمود آقا به قول ناصرالدین شاه باعث انبساط خاطر شد وهمینطور حرف پدرم چی بگم محمود آقا که هرکس بقول سعدی عقل خویش به کمال بیند و فرزند خود به جمال حالا شما باور نکن تا یادم نرفته به ننه فاطمه هم سلام برسان
زمن تا چه آمدکه چرخ بلند از آن خاک پاکم به غربت فکند
خدمت سلام هم عرض می کنم من قبول دارم که قلمم بعضی اوقات بی بند و بار می شود اما... بعضی وقت ها دلم می خواهد مثل نظامی مؤدی آداب باشم اما نمی شود که بقول خودش
زین فن مطلب بلند نامی
کین ختم شد است بر نظامی
امروز با دوستی که مثل خود ما تازه از ایران آمده است صحبت می کردم به یاد این مطلب افتادم که ما فکر می کنیم که مردم اروپا شب و روز با سگ و گربه لاس می زنند و همه ساعات عمرشان را با سبز چشمان سپید اندام صرف می کنند غافل از اینکه همین مردم که پای تکنولوژیشان آنها را به آسمان رسانده هکتارها زمین زیر گشت محصولات کشاورزی دارند حالا ما هی جوش می زنیم و سمینار تشکیل می دهیم و سخنرانی می کنیم در انحطاط تمدن غرب خودم را عرض می کنم در حالی که اساس و پایه ی همه ی این حرفها یک چیز است که بعدا خواهم گفت اما نتیجه اینکه سردری را که از عرق ریزان فکری این مباحث نصیبمان می شود را با داروی ساخت همین اروپاباید درمان کنیم ما در عالم خیال خودمان سالها پرواز کردیم تا بیداری و خیزش علمی در کشور شروع شد و اینها واقعا در آسمان به تکاپو پرداخته اند
سایران در آسمانهای دگر
غیر از این هفت آسمان معتبر
حالا که حرف خیزش علمی پیش آمد این را بگویم و کلام را درز بگیرم و آن اینکه یک حدیث پشت اسکناس های ۵۰۰۰تومانی نوشته است که من دنبال منبع این حدیث بودم به این دلیل که می خواستم بر کتیبه ورودی آموزش و پرورش شاهرود که باید هنوز هم خالی باشد بنویسم یعنی همان وفت گفتند سفارش داده شده است اما پشت اسکناس برای من منبع محکمی نبود یاد راننده ای افتادم که وقتی در اداره ای مرسوم شده بود که هر روز یک نفر در صبحگاه حدیثی با ذکر سندبخواند خوانده بود الحسود لایسود می پرسند منبعش کجاست می گوید پشت گل پخش کن مینی بوس کلاته خیج بله تا اینکه حدیث را در وفیات الاعیان ابن خلکان دیدم حالا صفحه را نمی دانم اما جایی که شرح حال قاضی ارجانی را ذکر می کند در وصف او می گوید
روزگار چنویی را بر ادب هدیه نکرده است مایه ی شعرش چون ابونمام یا حسان ابن ثابت است ...........با قلم فارسی خود یکه تاز میدان سخن است و چونان سلمان فارسی نشانه ای روشن بر کلام پیغمبری که فرمود اگر دانش بر ستاره ی پروین آویخته باشد ایرانیان بدان دست خواهند یافت .... حرف ابن خلکان ادامه داشت اما من کامل یادم نیست اما یک شعر از قاضی ارجانی یادم هست که می نویسم
ولقد أقول لشمعه نصبت لنا
وستورجنح اللیل ذات جنوح
انامن یحن الی الأحبه قلبه
ولک البکاءبدمعک المسفوح
قالت عجلت الی ملام مسارعا
فاسمع بیان حدیثی المشروح
افردت من الف شهی وصله
حلو الجنی عذب المذاق صریح
بالنارفرقت الحوادث بیننا
و بها نذرت أعوداقتل روحی
اگر چه شاید در ترجمه اشتباه کنم اما جسارتا ترجمه می کنم حالا آقای کاویانی که نیست بگذار ترجمه کنم
در آن هنگام که پرده های تاریکی شب به آرامی به سوی خاور می گراید
به شمعی که برای من بر شمعدان نهاده بودند گفتم
این منم که دلم در فراق آن دوستان یک دل می نالد
گریه تو از چیست و اشک ریزانت برای کیست
گفتا تند مرو و در سرزنشم شتاب مکن
و شرح درد اشتیاق را از سینه ی شرحه شرحه من بشنو
من از وصل یاری که سخت بدان دلبسته و وابسته بودم بر کنار شده و تنها ماندم ام
یاری شیرین و خوشگوار وپاک و پاکیزه را از من باز گرفتند
با آتش میان من و یارم جدایی افکندند
اینک من پیمان وفا را نگه می دارم برای آن که خود را به کشتن دهم
به همان آتش باز گردم تا جانم را به پایش ریزم
البته شما می دانید همان طورکه نظامی عروضی گفته است فصحا دانند و بلغا شناسند که سعدی قصه شمع را بهتر گفته است اگر چه اولویت مضمون با ارجانی است
شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت ....
.... الی آخر
نشستم که بعضی را غیبت بزنم که چهار روزه رفته بودند مرخصی چرا پیدایشان نیست دیدم حاضرند امیدوارم تجدید قوا کرده باشند از بس درست و حسابی ننوشتم تا دو کلام سعی می کنم جدی بنویسم داد شما در می آید و عرق خودم
حقیقت آنست که امروز دنیا برای بشر و بشریت تنگ شده است اما چه کار کنم که مولوی گفته است
حق نشاید گفت جز زیر لحاف حالا امثال من بی خود توی کتابها افتاده اند که ببینند ...باز خدا را شکر که چند ماهی است غیر کتاب خداوند کتابی را در دست نگرفتم
آدمی نشناخت خود ارزان فروخت
بود اطلس خویش را بر دلق دوخت
حالا باشد برای بعد بعضی وقتها در داخل مترو یا فروشگاه صدای تکلم فارسی به گوش می خورد در فرانسه معمولا بچه ها به سه چهار زبان آشنا هستند یادگیری زبان فارسی هم رونق خوبی دارد ما از هند الجزیره فرانسه پاکستان اوکران مصر و مجارستان هم شاگرد داریم
هوا هم امروزها خوب است ابوالحیات بقول اعراب کمتر است و آفتاب بیشتر اعراب کنیه باران را گذاشته اند ابوالحیات
آیندهی فلسفه تعلیم و تربیت در ایران
وضعیت گذشته و حالِ رشتهی فلسفه تعلیم و تربیت در گسترهای جهانی و ملّي نشان ميدهد که سیر تحولات اين رشته در جهان بسیار سریع و همراه با رشد و توسعهای فزاینده بوده و کشور ما در حال گذار از مرحلهای پیشتاریخی است. با توجه به مباحثی که در این نامه مطرح می شود، بخش اعظم تلاش پژوهشگران فلسفه تعليم و تربيت در ايران معطوف به اين شده است كه اهميت اين رشته را به معلمان نشان دهند، صرفاً بدين دليل كه فلسفه تعليم و تربيت مستقيماً به عملكرد تربيتي معلمان مربوط ميشود. تحليل آثار پیشگامان این رشته، و مجموعهی دیگر آثار تأليفي در فلسفه تعليم و تربيت ايران مؤید اين وضعيت است. همچنین، جريان فكري حاكم بر پژوهشهاي مربوط به فلسفه تعليم و تربيت در ايران تا اندازهاي تابع جريان فكري بينالمللي است كه تا حدود سه دههی گذشته در مغرب زمين رايج بوده است (سيگل[1]، 1981). با وجود اين، لازم است تصريح شود كه ارتباط انحصاري ميان فلسفه تعليم و تربيت و «عمل» مخاطرهآميز مينمايد. زیرا فيلسوفان تربيتي ضمن ترغيب معلمان براي توجه به فلسفه تعليم و تربيت، دیگر تعهدات و اهداف حرفهاي خود را ناديده ميگيرند. بهعبارت ديگر، تأكيد بسیار بر رابطهی ميان نظر و عمل، ممكن است به غفلت از اين نكته منجر شود كه فيلسوف تربيتي در درجهی نخست يك فيلسوف است.
در حال حاضر، توجه بيش از حدّ متخصصان اين رشته به افعال تربيتي معلمان و کمتوجهي به ساحت فلسفي فلسفه تعليم و تربيت نگران کننده است. در واقع، دغدغهی اصلي متخصصان اين رشته ناظر به تصور معلمان از نتايج پژوهشهاي آنها نيست؛ بلكه بهعكس، مسألهی اصلي ناظر به بيتوجهي به جنبههاي فلسفي آن است؛ یعنی، همان چيزي كه مشروعيت عقلاني فلسفه تعليم و تربيت را تهديد ميكند. همانطور كه برگس[2] (نقل از: سيگل، 1981) مطرح كرده است، فلسفه تعليم و تربيت اكنون به ابزاري براي فروش تبديل شده و تفلسف در خدمت بازار و مراكز تجاري و حرفهاي قرار گرفته است. موضوعاتي نظير «اخلاق در تربيت»، «تفكر انتقادي» و... توجه فزايندهاي را به خود جلب كردهاند و موفقيت و كاميابي فيلسوفان تربيتي و حتي نشريات تخصصي با اين معيارها بررسي ميشوند (سيگل، 1981). در حاليكه، اهميت اين رشتهی تخصصي صرفاً ناظر به خدمتي نيست كه ميتواند در اختيار مدرسه و معلمان قرار گيرد؛ بلكه اهميت آن در استحکام پایههای فلسفیاش است. در عصر جديد، فيلسوفان علاقهی چنداني ندارند كه توجه خود را صرفاً به عمل معيّني نظير تربيت معطوف كنند (سيگل و شفلر[3]، 2005). بنابراين، لازم است فرصت را مغتنم شمرده و اين رشته را بهعنوان فلسفهای اصيل بازسازي كرد. اكنون لازم است تمايز ميان فلسفهی محض و فلسفه تعليم و تربيت از ميان برداشته شود و بدين وسيله، كانون توجه فيلسوفان تربيتي به سؤالات فلسفي معطوف گردد. هدف نخست فيلسوف تربيتي بايد ناظر به توسعه و تعميق فهم مباحث فلسفيای باشد كه در فرايند تربيت رخ مينمايد. بنابراين، فهم مباني فلسفي تعليم و تربيت و نه بهبود عمل آموزش، بايد در كانون اصلي توجه قرار گيرد. اگرچه نتيجهی كار فيلسوفان تربيتي به بهبود و بهسازي عمل تربيتي خواهد انجامید؛ اما، هدف اوليه و مستقيم فلسفه تربيتي اين نيست. در نتيجه، فلسفه تعليم و تربيت مشابه هر فرايند نظريهپردازي بايد از دغدغههاي عملي و دغدغههاي مربوط به كنشگران فاصله بگيرد و مستقل از آنها به فعاليتهايي مبادرت ورزد كه واجد اهميت فلسفي باشند. اين نكته بسيار حائز اهميت است كه فيلسوفان تربيتي باید اين عقيده را جدّي بگيرند كه رشتهی فلسفه تعليم و تربيت اساساً رشتهای فلسفي است. بيش از نيم قرن پيش، هورن (1316) به جنبههاي فلسفي تربيت اشاره داشته و اين اثر در دههی دوم قرن 14ه. ش. نيز به فارسي برگردانده شده است؛ اما، روند فعاليتهاي فيلسوفان تربيتي در كشور ما بهنحوي بوده است كه مبادرت به عمل مرجّح تلقي شده است. برنامهی درسي دورههاي تحصيلات تكميلي اين رشته كه بيشتر خاصيت دايرهالمعارفي داشته و دروس متنوعي از همهی رشتههاي علوم تربيتي نظير اقتصاد آموزش و پرورش، جامعهشناسي آموزش و پرورش، برنامهريزي درسي، مديريت آموزشي و... را در بر میگیرد، نیز از اين وضعيت حكايت ميكند. بايد توجه داشت كه منظور اين نيست كه فلسفه تعليم و تربيت بايد از پرداختن به مسائل تربيتي اجتناب ورزد؛ بلکه برعكس، فيلسوف تربيت بايد تربيت را در كانون توجه خود قرار دهد؛ اما، آنچه به پژوهش فيلسوفان تربيتي مشروعيت ميبخشد، جنبهی فلسفي آن است. بنابراين، بهعنوان يك قلمرو مشروع پژوهش فلسفي، هدف فلسفه تعليم و تربيت اين است كه قلمرو آن معطوف به فهم ابعاد فلسفي تربيت باشد. لازم است و اميد ميرود كه انجمن فلسفه تعليم و تربيت ايران، بهعنوان يك انجمن حرفهاي، رابطهی ميان فلسفه و فلسفه تعليم و تربيت را تقويت نموده و جايگاه فلسفه تعليم و تربيت را با تكيه بر موضوعات فلسفي كه از افلاطون تا ديويي مطرح شدهاند، ارتقاء دهد.
وضعیت کنونی نشان میدهد که فلسفه تعلیم و تربیت در ایران در مرحلهی خودیابی و وارسی نقش خود در نظام آموزشی بوده و امید آن میرود که در آیندهای نزدیک با شناخت و بهبود وضعیت خود در نظام آموزشی کشور به رشد مطلوب رسیده و به ایفای نقش بنیادین خود در این نهاد فرهنگی بپردازد. اگرچه رابطهی فلسفه تعليم و تربيت و نظام آموزشی ايران چندان پويا بهنظر نميرسد، اما افزايش تعداد دانشآموختگان، افزایش محصولات و آثار ارزشمند علمی، برگزاري سمينارهاي تخصصي، تشكيل انجمن ملّی، تأسيس نخستين نشريهی تخصصي، و افزايش روزافزون گروههای دانشگاهي در اين رشته ميتواند زمينه را براي بهبود كيفيت اين ارتباط فراهم سازد. در هر صورت، ما با ميور[4] (2004) موافق هستيم كه تحولات اساسي در فلسفه تعليم و تربيت با تغيير جوّ اجتماعي و حمايت معلمان و نيز در اثر بخت و شانس بهوجود نميآيد، بلكه این تحولات در نتيجهی اصلاحاتي به منصّهی ظهور خواهد رسيد كه در درون اين رشته بهوجود ميآيد.
اكنون در وضعيتي هستيم كه ميزان مشاركت متخصصان فلسفه تعليم و تربيت كشور در نشستهاي تخصصي بينالمللي رو به افزايش است. اين تعامل و تشريك عقايد با فيلسوفان تربيتي ساير كشورها و انجمنهاي بينالمللي ميتواند به توسعهی اين رشته كمك كند. بدين ترتيب، جهتگيريهای جديد در فلسفه تعليم و تربيت در جهان، دريچههای تازهاي را به آموزش و پرورش در ايران ميگشايد.
گسترش پژوهش در فلسفه تعلیم و تربیت بهطور خاص، و در نظام آموزشی کشور بهطور عام، و ترغیب و تشویق پژوهشگران بدین امر، بههمراه ترویج شیوهی پژوهش در فلسفه تعليم و تربيت را میتوان بهعنوان عنصري اساسي در بهبود وضعيت آتي اين رشته در كشور تلقی کرد.
نكتهی اساسي ديگر به نسبت ميان گفتمان[5] و زمينهی اجتماعي و تاريخي مربوط است. بر اين اساس، انتظار ميرود فيلسوفان تربيتي در كشور ما، بههمان اندازه عقايدشان را به زمينهی اجتماعي و تاريخي مباحث مورد سؤال معطوف كنند كه در ساير كشورها مطرح است. با وجود اين، بايد توجه داشت كه «فلسفه» يك اقدام جهاني و فراگير است و پذيرش اين واقعيت كمك ميكند تا اين رشته در كشور رشد كرده و از منظر وسيعتري مورد مداقّه قرار گيرد. از سوی ديگر، فلسفه تعليم و تربيت در هر دوره بايد خود را بازيابی کند. براي اين منظور لازم است آنچه در گذشته رخ داده است را مورد استفاده قرار داده و در عين حال به پيش رود. كاميابي هر رشتهاي در گرو مفيد بودن در زمان حال و سپس ارتباط با مسائل آينده است و بهترين كار اين است كه در اموري تشريك كنيم كه آينده را بهبود ميبخشند.
البته رشد فزايندهی تعداد دانشجويان و دانشآموختگان فلسفه تعليم و تربيت در ايران میتواند اندکی نیز مخاطرهآميز باشد. زيرا هنوز شواهد قانع كنندهاي براي اين منظور وجود ندارد كه دانشجويان این رشته با انگيزههای دروني بالا و به قصد ادراك جنبهی فلسفي تعليم و تربيت به تحصيل ميپردازند. بنابراين، ممكن است اين توسعهی كمي به اُفت كيفي دانشآموختگان اين رشته منتهي شود. تدريس دروس مختلف، و مبادرت به فعالیتهای متفرقه توسط دانشآموختگان این رشته ناظر بر همين ادعاست. برنامهريزي براي بهبود فلسفه تعليم و تربيت در ايران اقتضا ميكند افرادي به اين رشته ورود يابند كه قصد دارند به درك بیشتر از خود و دیگران رهنمون شده و بدین وسيله، زمينه را براي درك بهتر جهان هستي فراهم كنند.
نزاع بین شهر و روستا و تفاوت نگاه و رای طبقات متوسط شهری با مردم سنتی روستاها و شهرهای کوچک اتفاق تازه ای نیست.در این راستا ، از دیرباز کسانی بوده اند که زندگی ساده و صمیمی روستا و بادیه را بر دنیای پر زرق و برق شهرها و روابط مصنوعی حاکم بر زندگی شهری ترجیح می دادند و در برابر , افرادی هم یافت می شدند که زندگی در فضای امن و از لحاظ فرهنگی گشاده شهرها را بر زیست بسته در تنگنای آبادیها برتری می دادند.
در روزگاران دور حتی در میان شهرنشینان کم نبودند کسانی که دوست داشتند فرزندان خردسالشان نخست سالهایی را در فضای سالم و طبیعی و دست نخورده غیر شهری بگذرانند و هنگامی که در حال و هوای فرهنگ باصفای آبادی به جوانانی برومند بدل شدند، آنها را به شهر و محیط شهرنشینی باز می گرداندند. شاید اگر یزدگرد , به روایت نظامی , فرزند خویش بهرام را در کودکی به یمن و به سرزمین گرم و خشک عرب می فرستد , به دلیل همین فرهنگ و نگاه به مزایای زندگی بدوی باشد . او می خواهد این فرزند در فضای سالم بادیه ببالد و چون فرزندان دیگرش دچار مرگ زودهنگام نشود:
پیش از آن حالتش به سالی بیست
چند فرزند بود و هیچ نزیست
حکم کردند راصدان سپهر
کان خلف را که بود زیباچهر
از عجم سوی تازیان تازند
پرورشگاه در عرب سازند
مگر اقبال آن طرف یابد
هر کس از بقعه ای شرف یابد
نمونه این برتری دادن به فضای بادیه را در ماجرای معروف "میمونه" همسر معاویه می توان دید. معاویه این دختر بادیه نشین را که عطر وحشی صحرا در گریبانش می وزید , به همسری گزید و برای او در پایتخت افسانه ای خود قصری باشکوه ترتیب داد و زیباترین و اشرافی ترین امکانات شهرنشینان آن روزگار را برایش فراهم آورد , اما میمونه نتوانست فضای شهری را تحمل کند و شعری سرود با این مضمون که من زندگی ساده بادیه را با همه بدویت و خشونتش بر زیستن در این قصر و پوشیدن این جامه های فاخر و... ترجیح می دهم. او پس از طلاق گرفتن از خلیفه , عطای زندگی شاهانه را به لقای شهرنشینی بخشید و به صحرا باز گشت.
فرهنگ اسلامی گویا نگاه دیگری دارد. در قرآن کریم آمده است : "الاعراب اشد کفرا و نفاقا" [=اعراب به کفر و نفاق نزدیکترند] این "اعراب" بخلاف تصور بسیاری , به معنی عربها و قوم عرب نیست , بلکه به معنی "اعرابیان" و بادیه نشینان است.بدین ترتیب , اعراب به واسطه فضای بسته ذهنی و فرهنگ منحط خویش از درک حقیقت دورتر دانسته شده اند.اگر در متون کهن فارسی از اعراب به نکوهش یاد شده باشد ,شاید ناظر به همین معنی اعراب و مردم نادان بادیه است.
در روایات اسلامی نیز همچون روایت مشهور : علیکم بالسواد الاعظم" به زندگی در سواد اعظم و شهرهای بزرگ سفارش شده است , چرا که " ز آب خرد ماهی خرد خیزد " و انسانهایی که در فضاهای بدوی و بسته بالیده اند , معمولا از آن کرامت و فرهنگ برخوردار نیستند که پرورش یافتگان در محیطهای فرهنگی گسترده , از آن برخوردارند.شاعری با توجه به روایت یادشده رندانه سروده است:
من نه خود می روم اندر پی آن زلف بخم
مصطفی گفت: علیکم بسواد الاعظم !
مولوی بر اساس همین نگاه سروده است:
ده مرو ده مرد را احمق کند
عقل را بی نور و بی رونق کند
قول پیغمبر شنو ای مجتبی
گور عقل آمد وطن در روستا
هر که در رُستا بوَد روزی و شام
تا به ماهی عقل او نبوَد تمام
وانکه ماهی باشد اندر روستا
روزگاری باشدش جهل و عمی
البته در نگاه ژرف و تاویلی مولوی "سواد اعظم" که در روایات بدان سفارش شده ، فراتر از آنچه گذشت ، "شیخ کامل واصل" است و "ده " که از آن در زبان روایات یادشده نهی شده عبارت است از مدعیان تصوف و عرفان :
ده چه باشد ؟ شیخ واصل ناشده
دست در تقلید و حجت درزده
نظیر همین شهرگرایی در سخن ناصر خسرو نیز دیده می شود :
هر چه جز از شهر ، بیابان شمر
بی بر و بی آب و خراب و یباب
روی به شهر آر که این است روی
تا نفریبدت ز غولان خطاب
البته با کمی دقت در می یابیم که در نگاه تاویلی او نیز مراد از مدینه و شهر ، علاوه بر آنچه گذشت ، همانا " مدینة علم النبی" , یعنی علی علیه السلام است:
گرت خوش آید سخن من کنون
ره ز بیابان به سوی شهر تاب
شهر علوم آن که در ِ او علی ست
مسکن مسکین و مآب مثاب
در برابر این نگاه شهرگرا, دیدگاهی قرار دارد که به دلایل فرهنگی از فضای ناسالم و غیراخلاقی شهرها گریزان است و شهر را که پر از کرشمه و خوبی است و خوبان از شش جهت راه را بر اهل دل بسته اند , لغزشگاه زاهدان و عابدان می شمارد. سعدی حکایت عابدی را آورده است که در غاری بیرون از شهر به زهد و پاکدامنی پناه گرفته بود و چون علت این کار را از او می خواهند پاسخی شگفت می دهد. روایت سعدی از این قرار است:
بدیدم عابدی در کوهساری
قناعت کرده از دنیا به غاری
چرا گفتم به شهر اندر نیایی
که باری بند از دل برگشایی
بگفت آنجا پریرویان نغزند
چو گِل بسیار شد پیلان بلغزند!
صائب سواد شهرها را "سرمه خاموشی" می داند و در گریز از شهر و سفر کردن است که خود را آسوده و رها می یابد:
سرمه خاموشی من از سواد شهرهاست
چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا
***
صائب ! سواد شهر مرا خون ِ مرده کرد
این دل رمیده را به بیابان که می برد؟!
در دنیای مدرن و معاصر , نزاع شهر و روستا از منظری دیگری ادامه یافته است. به عنوان نمونه ، فروغ که شاعری شهری اما منتقد مناسبتهای مدرن شهری است سوکمندانه از مرگ زبان گنجشکان و عناصر اصیل طبیعت در فضای های صنعتی و شهری می گوید:
زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه می میرد
در روزگار ما "بازگشت به روستا" از مضامین رایج در ادبیات مدرن است و شاعران فراوانی را می توان یافت که در جستجوی اصالتها و صمیمیتها و در گریز از فضای پر دود و دم تمدن ماشینی ما را به گریز از شهر فرامی خوانند.دامان این بحث را با ابیاتی ازاستاد معلم دامغانی فراهم می آوریم:
سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر
بار كن تا بگریزیم به فرسنگ از شهر
بار كن، بار كن، این دخمه طراران است
بار كن، گر همه برف است ، اگر باران است
بار كن دیو نیَم، طاقت دیوارم نیست
ماهی گول نیم، تاب خشنسارم نیست
من بیابانیام، این بیشه مرا راحت نیست
بار كن، عرصه جولان من این ساحت نیست
كم ِ خود گیر به خیل و رمه برمیگردیم
بار کن جان برادر ! همه برمیگردیم...
ببخشید که تعطیلی بود و پرحرفی