یکشنبه ۹/۵/۹۰
ساعت ۱۱به امید انجام چند کار از خانه آمدم بیرون ، ماشین را در پارکینگ شهردای بغل کتابفروشی پیمان بقول آقا مهراب ایستا کردم، استاد عباس جمالی صاحب کتاب فروشی پیمان دبیر بازنشسته ، معلم بنده و خیلی ها ، جلو درب کتابفروشی بود ،اگر جلوی درب هم نبود ، عادت مالوف احوالپرسی و نشستن خدمت استاد چیزی نبود که به آسانی از آن بگذرم ، بعد از کلی حرف زدن استاد خواست کتابی را به رسم هدیه به من بدهد از دور که دیدم گفتم استاد این کتاب خیلی گران است من خودم دنبالش بودم این را به من بفروش و یک کتاب ارزان تر هدیه بدهید ، دید راضی نمی شوم چاره ای ندید ، کتاب رباعیات خیام به خط محمد تقی صفا نیا شاگرد اسبق استاد و فرزند آقای صفا نیا معلم بازنشسته که البته من از نزدیک با پدر و پسر هر دو آشنا هستم و راجب به خوشنویسی همین کتاب و دیوان حافظ با هم ساعتی حرف زدیده ایم را ، توشیح کردند و هدیه دادند که از کتاب اول خیلی گرانتر در آمد بالاخره کار استاد را نشانی دگر است در مورد استاد جمالی یک خاطره دارم که در حال حاضر نباید تعریف کنم یعنی مثل اسناد محرمانه سازمان جاسوسی انگلستان ۳۰سال بعد قابل انتشار است پس بگذریم
اما در مورد خیام با اینکه چند باری رباعیات را خوانده ام امروز دوباره یک مروری کردم ، یعنی هم خط را نگاه کردم - مشق نظری- هم اشعار را خواندم هم در مواردی ترجمه انگلیسی فیتز جرالد که ضمیمه کتاب است را دقت کردم در مورد فیتز جرالد قبلا در همین مسودات نوشته ام .
از شما چه پنهان شعر چناب خیام آنقدر ملموس و حس شدنی است که اگر آدم غفلت کند یک سر با آن به جهنم خواهد رفت ، حرف زدن از شعر خیام بدون حرف زدن از کوزه و شراب بی معناست لذا اول این شعر عامیانه ی دهاتمان را می خوانم و خود را تبرئه می کنم و یک بار دیگر شهادتین را بر زبان جاری می کنم . اما شعر
م که بی چشم و گوشم س چی خوبم ؟
م که بی عقل و هوشم س چی خوبم؟
م ر به جل آخوندون بر جند
از او چیزا ننوشم س چی خوبم؟
همان چیزی که یزید عنید اسمش را مثل شعر عامیانه ما ذکر نکرده ولی در موردش گفته
دع المساجد للعباد تسکنها
واجلس علی دکه الخمار و اسقینا
ما قال ربک ویل للذی شربا
بل قال ربک ویل للمصلینا
اما کوزه در شعر خیام ، آدم را تا خیلی جاها از جمله قنات بکران سیر می دهد مثلا تصور بفرمایید که دختران روستایی که سبو به دوش از چشمه به خانه می روند ، چگونه یک دختر البته زیبای دهاتی با وجود اصرار در حفظ پوشش و حرکات خود ناچار است خیلی صاف ساده در حالی که یک دست را با لای سر به گردن کوزه گرفته و عضلات کشیده خودرا با حرکات موزون پیاده روی تطابق دهد و بقول حافظ بچمد
باز از شما چه پنهان اگر آدم تاریخ ادبیات مدانی مثل من گمان کند که در مسیر عبور خیام از خانه خود تامحل کارش فی مثل رصد خانه یا مدرسه چند دکان کوزه گری بوده است تا فیلسوف لطیف ما بتواند آن رباعیات کم نظیر رابیان کند پر بی راه نگفته است اگر چه خیام گفته است : دشمن به غلط گفت که من فلسفی ام اما ما که دشمن نیستیم و می دانیم که هست
در کارگه کوزه گری کردم رای
بر پایه ی چرخ دیدم استاد به پای
می کرد دلیر کوزه را دسته وسر
از گله پادشاه و از دست گدا
خب امروز امثال من آخرین نسلی هستند که کوزه گر ، کوزه ، دختر آب آور سر قنات بکران،را دیده اند چرا که در کودکی خود ما پارچ پلاستیکی و آب لوله کشی و یخچال جای کوزه را گرفت و عمو محمد (دکتر چوپان)امروز به نظرم تنها کسی است که تنگ سفالی را که در پارچه های نمدی پیچیده است را بر خورجین الاغ جا سازی می کند
فلسفه فیلسوف ما در رباعیاتی آمده است که در آن از شراب و کوزه زیاد یاد شده فلسفه خیام در قالب کوزه شکستنی هر آن ممکن است رکن تفکر متفکران عالم را بشکند او اولا به خاک بودن آدمی اشاره دارد و تناسخ را به بهترین شکل ممکن بیان می کند
این کوزه که آبخواره ی مزدوری است
از دیده ی شاهی و کف دستوری است
هر کاسه می که در کف مخموری است
از عارض مستی و لب مستوری است
نکته دوم :توجه او به عاقبت حیات است رفتن و آمدن برای چیست؟
جامی است که عقل آفرین می زندش
صد بوسه زمهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین می زندش
شاید همین اشعار بقول حافظ طره دستار عطار همشهری شهیر خیام را آشفته کرده است و او را وادار به طعنه زدن بر خیام کرده است
بزرگی امتحانی کرد خردش
به خاک عمر خیام بردش
بدو گفتا چه می بینی در این خاک
مرا آگه کن ای بیننده پاک
جوابش داد آن مرد گرامی
که این مردی است اندر ناتمامی
.....
گویا خود عطار وصیت کرده بود تا قبر او با فاصله از قبر خیام باشد ای وای بر این تعصب کور - تا یادم نرقته امروز موضوع برنامه رادیو یی تعصب بود حیف از این مورد یادم نبود- باز شاید تعریض مولوی هم در صحبت از کوزه گر اشاره به همین جناب خیام باشد :هیچ کوزه گر کند کوزه شتاب ...
اما حرف آخر و سوم این است که ما سه هزارسال (۲۷۰۰)سال تاریخ مدون داریم که نصف آن یعنی ۱۵۰۰سال آن را شراب خورده ایم و در این ۱۵۰۰سال بعد با احتیاط از کنار آن گذشته ایم ،البته آن رباعی عامیانه اول عرایضم را یک بار دیگر بخوانید ،امروز هم از شش میلیارد آدم روی کره زمین گویا بفهمی نفهمی یک میلیارد از کنار آن با احتیاط عبور می کنند و گویا ایرانیان قبل از کوزه شراب را در مشک حمل می کردند فردوسی گوید:
یکی خیک می ، داشتندآن زمان
گرفتند یک ماده گور گران
بکردند یکسر بر آتش کباب
بخوردند و کردند رای شراب
پس خیام که در گیر و داد جنگ های صلیبی، جنگ میان مسلمانان و مسیحیان زندگی می کرده است و می دیده است که چگونه کودکان فلسطینی توسط مسیحیان متعصب و سلجوقیان نو اسلام شهید می شوند و آسیای صغیر و سواحل مدیترانه آشفته است عصیانی در مقابل تعصب مالا کلام نشان می دهد
امشب ، می جام ، یک منی خواهم کرد
خود را به دو جام می ، غنی خواهم کرد
اول ، سه طلاق عقل و دین خواهم گفت
پس ، دختر رز را ، به زنی خواهم کرد
خیام در این برهه از زمان برای ملایم کردن جو ، برای تسکین تعصبات و خود رایی ها برای آرام کردن گردنهای بر افراخته از عصبیت چاره می جوید او اصرار ندارد که همه شراب بنوشند اما اصرار دارد که
تو غره بدان مشو که می ، می نخوری
صد لقمه خوری که می غلامست آنرا
خب حالا که بعد از سه شب روده درازی قرار است کلام را درز بگیرم خواند شعر ملا احمد نراقی با مطلع
راستی گویم ، من ار خود مرد دهقان بودمی هر درختی غیر تاک از باغ خود بدرودمی...
و شعر ملامحسن فیض داما ملا صدرا را پیشنهاد می کنم
یاران می ام زبهر خدا در سبو کنید آلوده ی غمم به می ام شستشو کنید
ابریق می دهید مرا تا وضو کنم در سجده ام به جانب می خانه رو کنید
بیمار چون شدم ببریدم به میکده از بهر صحتم به خم می فرو کنید
تا زنده ام نمی روم از میکده برون بعد از وفات نیز بدان سوم ، سو کنید
در خاکدان من بگذارید یک دو خم دفنم چو می کنید می ام در گلو کنید
بی بادگان چو مستیتان آرزو شود آیید و خاک مقبره فیض بو کنید
حرف آخرم اینکه به نظر کلمه می معنی انگور می داده است لذا ما شهرهای زیادی داریم که به می ابتدا یا انتها می شود مثل میبد ، میمند ، و.... مهمتر از همه میامی شاهرود که شعر لطیفی شیخ الرییس قاجار دارد که وقتی شبی را در میامی ما بیتوته می کند گفته است و مرحوم محمد اسدی در کتاب نگاهی به میامی آورده است البته شاید نقل مر حوم اسدی اندکی متفاوت از حافظه ی من باشد
تا خیمه به صحرای میامی زده ایم
با بربط و نی رطل پیاپی زده ایم
زاهد تو مده زحمت خود خجلت ما
در محفل ما میا، میا، می زده ایم
و حرف آخر آخر اینکه شاید حق با نجم رازی ، صاحب مرصاد العبادباشد که گفته است
عمر خیام را از غایت حیرت در تیه ظلالت سر گردان می دیدم