از خوشه ی انوشیروان تا خوشه ی احمدی نژاد

 

مطلب قبلی قرار بودآخر به موضوع پا به سن گذاشتن من -یعنی فردا-مربوط بشود گویا باز یادم رفت کاملش کنم اگر زنده بودم سال بعد بقیه اش را می نویسم الان که نظرات دوستان رامی خوندم یادم آمدکه...

اما موضوعی که الان می خواهم بنویسم به خوشه بندی آقای احمدی نژاد مربوط می شود از طولانی شدن آن هم غذر خواهی می کنم در این که نیاکان ما از قدیم به دنبال عدالت بوده اند که کسی شک ندارد. تواریخ ما می گویند که به زنجیر عدل انوشیروان کسی متوسّل نشد و بعد از هفت سال ونیم یکخرخود را بدان مالید . همه ی مورخان نون به نرخ روز خور نوشته اند از بس انوشیروان عدل داشت و  کسی ظلمی ندیده بود که شکایت کند ولی هیچکس ننوشته که شاید مردم از ترس دور وبر آن نیامدند آدم باید خرباشد که نفهمد به زنجیری که یک سرش دست پادشاه است نباید دست بزند -یاد شعر توللی افتادم

زنجیر عدل و قصه نوشیروان و خر

آورده اندتا به حقیقت خرت کنند ...

اما قصه خانه پیرزن هم که حرف مفت است حالا گیرم یک پیرزن بی دندان هم دندان گردی کرده باشد و خانه خود را به شاه نفروخته باشد شاه هم می دانست که همین فردا بانگ الرحمن اش بلند می شود وپای عجوزه در لحددراز شاید هم مطمئن بوده پیرزن به همین زودی فلنگ را می بندد کافی است یک شب دو تا گزمه مست کننده و عربده بکشند یا نوه ی پیرزن که اتفاقا دختر زیبایی هم هست بخواهد به دیدن مادر بزرگ بیایدوسط راه ده تا گزمه ... پس عدالت انوشیروان به خاطر این حرف هانیست

بماند که او به آموزش و پرورش هم توجهی نداشته است که برای همیشه او را در تاریخ بد نام ساخته است و آن داستان کفشگر بچه است که فردوسی هم آن را به نظم در آورده است..یکی کفشگربود موزه فروش...مقصود همان جاست که نگذاشت یک بچه از طبقه ی محترفه با طبقه ی محترمه درس بخوانداکر چه بعضی ها این کار اورا تایید کرده اند شاعر عرب گویید:

لله در انوشروان من رجل

ما کان اعرفه بالدون و السّفل

نهاهم ان یمسوا عنده قلما

کیلا یذل بنی الاحرار بالعمل

یعنی چه خوب مردی بود انوشیروان که اعتنایی به اشخاص پایین دست نداشت و دستور داده بود قلم در اختیار بچه های آنان نگذارندتا در کار دولتی فرزندان آزادگان ذلت نبینند..

بگذریم اگر عنوان عادل برای انوشیروان موردی داشته باشد به هیچکدام از موارد فوق ربطی ندارد مگر درآن مورد که او در ابتدای حکومت خود یک نظام مالیاتی  تازه ایجاد کرد وممیزان خاص به اقصا نقاط مملکت فرستاد و دستور داد در مالیات به سبک قدیم تجدید نظر کنندالبته این کار را قباد شروع کرده بود اما تمام نکرده بود اما انوشیروان آن را بعد از غائله مزدک تمام کرد

بلعمی می نویسد:پیش از قباد در جهان خراج نبود مگر ده یک و پنج یک وچهار یک و جایی بود که بیست یک گرفتندیبه مقدار آبادانی و نزدیکی و دوری آب.پس قباد بفرمود تا همه ی مملکت را مساحت آغاز کردند.قباد بمرد و وصیت کرد مر نوشیروان را:این مساحت تمام کن و خراج نه و مردمان را از سختی ده یک وپنج یک برهان.

روزی قباد برنشسته و به روستایسواد اندر همی شد...ووقت انگور رسیدن بودقبادبر سر کویی رسید چشم او بر زنی افتاد که بر سر تنور ایستاده بود و نان همی پخت و پسرکی خرد سه ساله پیش وی ایستاده ناگاه به باغ اندر آمد و خو شه ی انگور بگرفت که بخوردآن زن پسرک را بزد و نگذاشت که آنانگور بخوردقباد را عجبآمد از بخیلی آن زن از کوه فرود آمد و به در آن باغ رفت و گفت این رز از آن کیست ؟گفت من گفت این کودک از آن کیست ؟گفت من .گفت آنانگور از وی چرا گرفتی و او را بزدی و این مقدار بر او روا نداشتی .

زن گفت ما را بر خواسته ی خود امر نیست زیرا که ملک را اندر این نصیب است تا کس نیاید و بهره ی ملک جدا نکند و حرز نکنند دست بدین نیاریم کردن

قباد گفت این که تو همی گویی در همه ی پادشاهی چنین است گفت همه جا چنین است قباد را دل بسوخت بر رعیت و برسر کوه برشد تا سپاه فراز آمدندوموبد موبدان بیامدقباد این قصه به او بگفت و گفت من این قصه نپسندم که کس خواسته ی خود را تصرف نیارد کردن این را تدبیری کنید

...و این آخر عمر قباد بود و او را مرگ فراز آمد و انوشیروان آن را تمام کرد...  ادامه دارد

رفتی کلاس اول

كشتي نساز اي نوح، طوفان نخواهد آمد
بر شور زار دل ها باران نخواهد آمد
رفتي كلاس اول، اين جمله را عوض كن
آن مرد تا نيايد، باران نخواهد آمد

شعر بالا  پیغام جناب شریفی است.

آدم وقتی سرما خوردگی اش شدید باشد هذیان می گویداما چیزی که الان می نویسم هذیان نیست بلکه در دنیای تاریخ آدمیزاد و شهرها به هر صورت برای اینکه ثابت کنند که بقول بکرانی ها از زیر بوته ی درمنه(به کسر دال و میم )(همون بوته جاز)-که تنها برای سوختن در تنور به کار می رود و معمولا در فصلش ملخها زیر این بوته تخم می گذارندو ناگهان می بینی هزاران ملخ از زیر این بوته پرواز می کنند بدون این که بدانی پدر و مادرشان کیست؟-در نیامده اند به صورتی خود را به جایی منصوب می کنند -ببخشید منسوب این طوری درست است -وگرنه خود مردم یک جوری لقبی روی این افراد می گذارند چنانکه یکی را ابن تلمیذ بغدادی می خوانند و دیگری را ابو زنبور لقب می دهندبعضی ها اصولا اکراه نداشتند که ابن جنی باشند ولی بی پدر و مادر نمانند یا به ابن ... نه نمی نویسم خیلی زشت است منظورم لقب محمد ابن نصراله بود -اگر خواستید در ریحانه الادب ج ۸ص ۱۲۸ شخصا نگاه کنید و خجالت بکشید-شهرت یابند ولی زیادابن ابیه نشوندو حتی آنان که ابن جماعه خوانده شوند راحتر از آنهایی هستند که کنیه ابو...یده به خود گرفته اند.شک ندارم این ابن خاتون که اربعین شیخ بهایی را ترجمه کرده از همه ی این ها -حتی از آن شاعر معروف به ابن انشاءپاکستانی خوشبخت تر است

حدیث

 

این حدیث را به مدد حافظه می نویسم لذا به آن استناد نکنید

پیر مردی از حضرت صادق (ع)سوال کردتکلیف مرا با خلق عالم -که هم خوب هستند هم بد -روشن فرما نصیحتی بفرما که هم امروز هم فردا بکار آید.حضرت فرمود:

اگر در جمعی وارد شدی و متوجه شدی از تو بد می گویند-بدان که چه نیک مردمانی هستندآنها که بد تورا می گویندتا تو عبرت بگیری و خوب تر شوی و از آتش جهنم رهایی یابی.

باز اگر در جمعی وارد شدی و دیدی از تو خوب می گویند -بدان که چه بد آدمی هستی تو -که با آن همه بدی که در تو هست چنان خود را نموده ای که آنهاتورا خوب می دانند.

اما اگر وارد شدی و دیدی خوبی وبدی در حق تو نمی گویند-خدا راشکر گزار و شرمسار باش چرا که با خفتگان هزار ساله هیچ تفاوتی نداری

اما نصیحتی که هم امروز تورا به کار آیدوهم فردای تورا:

به پیر تر از خوداحترام بگذارکه بیش از تو به روزگار پیامبر نزدیک تر است -و طبعا بیش از تو عبادت خدای کرده.

به کوچکتر از خود احترام بگذار-که کمتر از تو معصیت کرده .

اما به سنّ وهمسال خود باز احترام بگذار که معلوم نیست در نزد خداوند توپیشتری یا او

انصاف

ثالثا درپاسخ ذم شبیه به مدح دوستان باید عرض کنم عیب من این است که ده برابر آنچه می دانم می نویسم و صد برابر آنچه می نویسم حرف می زنم پس بدون معلومات کافی وارد هر موضوعی می شوم شما ببخشید ثانیا :دارد صدف هزار در و دم نمی کشد             یک بیضه مرغ دارد و فریاد می کند دوستانی که نظر داده بودند همه رامی شناسم حتی نقطه راشما ها دارید ونمی گویید ما نداریم و ...

اولا اینکه :بعضی از شاگردان از دست معلم ها در می روندو خوب می شوند حالا توضیحش بماند

اما مطلب بعدی اینکه اگر آدمی زاده انصاف داشت احتیاج به هیج وکیل و داور و قاضی و... نداشت اصلا من فکر می کنم روز قیامت هم خداوند همین انصاف را در آدم بیدار می کند سپس خودش راجع به خودش قضاوت می کند حالا قاضی تو کلاه خویش را قاضی کن و نوشته خانم محمدی را باا ندکی تلخیص  بخوانید:

(شما پدر ها می توانید هر وقت بی حوصله باشید هر چه قدر دوست دارید بنویسید و هر چه دلتان خواست اما ما مادر ها برای نوشتن در سکوت نیز-که هیچ مزاحمتی برای دیگران ایجاد نمی کند-حتی اگر وظایف دیگرمان را نیز انجام داده باشیم باید به اعضای خانواده توضیح بدهیم و یا غر زدن آنها را تحمل کنیم .شما پدر ها می توانید عینک به چشم بزنید کتاب بخوانید یا جلوی کامپیوتر بنشینید . اما ما مادر ها اگر بخواهیم از سلامت چشما نمان نهایت استفاده را ببریم و مدت زمان کوتاهی را به گشت و گذار در اینترنت بپردازیم و سرعت خواندنمان نیز سه برابر دیگران باشد باید پاسخ کوچکترین عضو خانواده را نیز بدهیم که :مامان چرا همه اش پشت کامپیوتری؟!شما پدر ها ساعات زیادی را مطابق سلیقه تان -مسجد درس پیاده روی و...سپری کنید اما ما مادرها حتی زمانی که در بیرون از خانه به اموری می پردازیم که ارتباط مستقیم با مسایل خانوادگی ما دارند بدهکار می گردیم و تازه مواخذه نیز می شویم که چرا به فکر سلامت خود نیستیدو به ورزش نمی پردازید؟!-[یاللعجب]شما پدر ها می توانید هر کتابی را به هر میزانی که علاقه دارید بخوانید و یا از سر بی حوصلگی فال بگیرید اما ما مادرها نه تنها کتابهایمان مفقود می گردد و پیدایش نمی کنیم بلکه... اگر نعوذ بالله هوس کنیم و حالی پیدا کنیم که ۲رکعت نماز غیر واجب بخوانیم فرزندانمان تعداد رکعات را هم می شمارند که چرا این قدر نماز می خوانی و پدر فرزندانمان توضیح می خواهدکه این موقع چه نمازی وارد است که البته معنایش این است که برای صحبت با خدا هم باید با سلیقه ی آنان عمل کنیم... ما مادرها پس از سالها به خاطر سلیقه ی دیگر اعضای خانواده بسیاری از خواسته های خود را از زندگیمان حذف کردیم و اگر از پس این سالها بخواهیم کارهایی را که دوست نداریم انجام ندهیم باید باز توضیح واضحات بدهیم تازه بعدش هم روان شناسان بگویند زتان بیشتر از مردان دچار افسردگی می شوند.... و نهایت اینکه من ترجیح می دهم مادر باشم...)

زآنچه گفتم همه...

 

من که مسعود سعد سلمانم

زآنچه گفتم همه     پشیمانم

اولا می خواستم در مورد افتتاحیه مصنوعی ببخشید چمن مصنوعی آموزش و پرورش بیارجمند بنویسم که این ۱۳۶نظری که برای حافظ ثبت شده است مرا مجبور به توضیح دو نکته می کند لذا این دو نکته را اشاره می کنم و به قول مسعود سعد از هر چه در مورد حافظ گفتم اظهار ندامت می کنم

۱-این نسبت محمد گلندام که مورد اعتراض بعضی از ادبا قرار گرفته گویا نباید از جهت خود او -مثلا زیبایی یا خصوصیت دیگر او باشد -او احتما لا به نام مادر خود شهرت یافته حالا :قل هاتوا بر هانکم ؟به این دلیل که ما در بکران اصغر سرور و قربان نورنساءو... داریم یعنی محمد پسر گلندام -که به گمان زنی هنرمند و از شما چه پنهان بازهم احتمالا -که البته ان بعض ظن اثم ـخوش آواز بوده و غزل حافظ را نیز نیکو می خوانده علاوه بر این شاید از کنیزکان سیاهپوست بوده است - به دلیل اسمش ومعمولااز زنگبار آورده می شدند ودر بازار شیراز به فروش می رفتند باز حدس زده می شود این شعر

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد هر جایی وین پرده نشین باشد

را برای همین گلندام سروده باشد گلندامی که به محمد بعد از مرگ حافظ سفارش می کند اشعار این نازنین مرد را جمع کند شعر گلاب و گل  از غزل معروف

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد-حالا این نکته به جاده بیار چه ربطی دارد ؟

می شود این سرو گل اندام زنی عارف و عاقله البته زرتشی گبر احتمالا گریخته از تعصبات کازرون -یاد شعر سعدی افتادم - !!که مادر محمد نودین هم بوده است همه دفاع از خرابات و خراباتی حافظ موقوف به همین نکته است که این سرو در محله ای خرابه در شیراز زندگی می کرده است با این حال هم تکلیف مغبچه ی باده فروش معلوم شد هم تکلیف در مذهب ما باده حلال است ولیکن بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است.البته از این نوع زنان عارفه ی کامله ی مسلمان در عین حال واقف به حکمت متعالیه خسروانی و آشنا به گلبانگ پهلوی و آگاه به مقامات معنوی در تاریخ کم نداریم

بقیه غزل :

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

همواره مر کنج خرابات مقام است

مرحوم علامه طباطبایی فرموده بودندحاج میرزا جواد آقای تبریزی خوفشان غلبه داشت بر رجا وانبساط واین معنی از استفاده می شود که آنکه انبساطش بیشتر باشد او را خراباتی می گویند لذا از کنار این خرابات ساده عبور نکنیدوآ» را که خوف او افزون باشد او را مناجاتی نامند ولی کمال در رعایت اعتدال است اگر بخواهیم تاریخ این شعر را فصل گل شیراز بدانیم دو سال در تمام مدت عمر حافظ اتفاق افتاده است یکی عید فطر شوال ۷۳۸هج و این اوایل کار اینجو هادر فارس است و دیگری عید صیام ۷۷۲ هج که موقع زد وخورد شاه شجاع با برادرش شاه محمود در اصفهان است اصل غزل را در دیوان ببیند

گل در بر و می در کف ومعشوقه بکامست

سلطان جهانم به چنین روز غلامست

بگذار این غزل هم سهم گلندام باشدو پسرش باشد ووقتی او را شماتت کرده باشند گفته باشد

از ننگ چه گویی؟که مرا نام زننگ است

وزنام چه پرسی که مرا ننگ زنام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است

و راست گفته :

گل بی رخ یار خوش نباشد

بی باده بهار خوش نباشد

با یار شکر لب گل اندام

بی ...

۲-در مورد مترجم حافظ بالاخره مترجم فرنگی خیلی گناه ندارددر ادب فارسی تکلیف مغبچه ی باده فروش روشن است اما در انگلیسی چه ضمیری برای این کلمه باید بکار برد مفرد مذکر غایب یا مونث؟یا خنثی؟چون در انگلیسی همه ی این ضمیر ها هست .شاهد و ساقی چه نوع افرادی بودند؟شیرین پسر چطور که قرار است خون حافظ را بریزد؟تکلیف یک مترجم وفادار با این حرفها چیست؟

گویا مظلوم ترین مترجمان روزگار همین مترجمان حافظند مثلا ترجمه ی ثلاثه غساله حرم سترو عفاف ملکوت ساکنانش اگر خواستید بیشتر بدانید به مقدمه ترجمه آرتورگی نگاه کنید نه ترجمه تحقیر آمیز روز نو یک شو نو از حافظ که شما اشاره کرده اید

ضمنا به دلیل اینکه حرف حافظ جمع شود تا یک هفته وبلاگ بس

بازم پاسخ

 

دوستی نوشته پس چرا عنوان وبلاگ (البته فرهنگستان گفته بگید مجله الکترونیکی -به به چه فارسی شد!!) شعر حافظ است ؟ دیروز بعد از ظهر داشتم از سمت بکران وارد شاهرود می شدم که دیدم دوتا کامیون یدک کش بزرگ ایستاده اند و دو تا راننده هم وسط جاده بال بال می زنند چاره ای نبود جز ایستادن ایستادم آنها دویدند من هم دنده عقب گرفتم رسیدیم بهم گفت آقا تخران کجاست ؟ به زحمت حالیش کردم گفتم فارسی که بلد نیستی .کجایی ؟ زبان چی بلدی؟ (البته همه ی اینها را به زبان بین المللی یعنی اشاره گفتم ) گفت ازبکستان و ترکی بلدم  تا گفتم ترکی بیل می رم گل از گلشان شگفت و خستگیشان در رفت و... حالا گوش کن

غزل «نسیم صبح سعادت » نوعی مکاتبه است که حافظ بادوستی به نظر من در تبریز انجام داده و به عبارتی پیامی است به دوستی در تبریز می نویسد:

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازی و  دیده  بر  سر  راهت

به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی  (گویا دوست حافظ مسوولیتی هم داشته)

...بگو که جان ضعیفم زدست رفت خدایا

زلعل روح فزایش ببخش از آن که تو دانی

من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی

یک نامه و یک تقاضا در عین حال محرمانه بهتر از این چه می توان گفت ؟ باز ادامه می دهد

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است

اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

امید در کمر زر کش ا ت   چگونه   ببندم

که هست پیش تو سری در این میان که تو دانی

این راز قدیمی چه بود؟ آیا احتمال کمکی از آذربایجان هست؟ برگردیم به اصل حرف عیب ترکها این است که تا وقتی به زبان ترکی با آنها صحبت نکنی به تو اطمینان نمی کنند. ووقتی در میان دعوا و مرافعه و تقاضا دو تا کلمه ی خوش گلدی و گلمیرسن به زبان بیاوری جان ودل را یکجا فدای تو می کنند.بله حافظ می دانست که عماد الدین محمود(به زعم من مخاطب نامه)ترکی نمی داندو همین نقطه ی ضعف کار او در تبریز است  با همه ی اینها به او قوت قلب می دهد و در آخر می گوید:

یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

پاسخ

 

نمی دانم چرا با نوشته قبلی دکتر از شیراز فکر کرده که من سر تمجید از سعدی و حافظ را دارم گویا اصلا اینطور نیست حالا ما دو کلام از سر بی حوصلگی نوشتیم شما هم ... بله .. اولا باید عرض کنم شانس آوردی هم شما وهم سعدی که ایشان به رحمت خدا رفته در غیر این صورت هجوی می کردم او را از نوع خبیثیات خودش آنهم بقول خودش نه مناسب حال درویشان مرد حسابی کسی که ادرار اتابک اعظم را می خورده (منظور از ادرار همان مستمری یا بقول امروزی ها بورس تحصیلی است که سعدی در نظامیه از طرف اتابک اعظم دریافت می کرده)به این شعرش توجه کنید:

مرا در نظامیه ادرار بود

شب و روز تلقین وتکرار بود

و بعد مدح ایشان را می کرده یا مرثیه می گفته برای مستعصم(آسمان شایسته است گر خون ببارد بر زمین        از برای قتل مستعصم امیر المومنین ) ویا در خصوص امیر المومنین علیه السلام ...بگذریم اصلا به من چه کاکو...

اما حافظ در حدود ۵۰۰غزل در حد کمال( البته به نظر بعضی ها )داردگفتم در حد کمال چون عقیده دارم یا حافظ خودش اشعار عهد خردسالی و ایضا پیری خود را از بین برده یا آن ویراستار بزرگوار زمان خودش یعنی همان رفیق شفیقش محمد گلندام دست به همان کاری زده که دوست الیوت بر آثار او زده هشتصد بیت شاعر را به ۴۰۰بیت تغییر داد ه بالنتیجه شعر الیوت را شایسته جایزه نوبل کرد(کاش یک مردی ادیبی فارسی مدانی پیدا بشود همین بلا را بر سر غزلیات شمس و یا بیدل یا همین محمد کریمی خودمان راننده دبیرستان علامه حلی بیاورد که روزی ۳تا غزل جدید تو جیبش است  )بله خود حافظ در آخر عمر گفته

قوّت شاعره ی من سحر از فرط ملال

متغیر شده از بنده گریزان می رفت...

بگذریم که در همین ۵۰۰غزل کلی تناقص وجود دارد اگر نبود که یک بار در غزلیات به رستمی یعنی بنده ی حقیر اشاره کرده و یک بار هم به بکران او را هم ... و چند تا از تناقضاتش را  می گفتم تا ...

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

ازکران تابکران لشکر ظلم است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

چه توان کرد که حافظ قبول کرده به شهری مثل یزد که هیچگاه -جام او پر می به دوران آنها نشده بود-و ابر قو ه -نماز شام غریبان چو گریه آغازم-واز جهان ره ورسم سفر بر اندازموتمایل داشته از جایی مثل هورموز دیدن بکند از دریایی که یک موجش به صد گوهر نمی ارزدو حاضر شده به اصفهان و کنار زاینده رود برود و بگوید ولی شیراز ما از اصفهان به ولی همین جناب مستطاب به شاهرود نیاید...

تا حافظ فحش را نکشید بس

حشو زاید

 

می گویند کاسبی می خواست اعلان بنویسد نوشت : مرغ و تخم مرغ بفروش می رسد .گفتند :این دومی حشو زاید است مگر تخم غیر مرغ هم می شود فروخت ؟نوشت مرغ وتخمش تازه به فروش می رسد .خندیدند که آقا این توهین آمیز است . چاره ای ندید که عرب مآب شود و بنویسد مرغ و تخم مشارالیها فروخته می شود !

نمی دانم چی می خواستم بنویسم آهان یادم آمد می گویند اگر بی خودی وپشت سر هم فال حافظ بگیری حافظ خشمگین شده وفحش خواهد داد . ولی حقیقت این است که حافظ بر خلاف سعدی و سایر شعرا فحش ندارد . یعنی بقول خودش فحش از دهن او طیبات است.

راستش این است که دیگر خجالت می کشم بگویم یادم رفت چی می خواستم بنویس اما از وقتی این جلسه با دبیران الزهرا را شروع کردم گویا توبه درس ندادن ماهم شکست بعدش کلاس اعاظم دادگستری را به رودربایستی شروع کردم و امروز هم به دستور آیت الله اشرفی دوره ویژه فضلا حوزه امروز که رفتم آخر درس گویا خارج فقه آقا بود و بحث بر سر مساله ای بود که ... نوشتن ندارد اگر چه تازه فهمیدم که چرا می گویند لاحیا فی الدین ... بگذریم که همین

تازه از همه بدتر ۱۰تا کارگاه هم به دانشگاه آزاد قول دادم که همه باید جمعه هابرگزار شود .

بله عرض می کردم که نصف موسیقی آسیای مرکزی و خاورمیانه و خاور نزدیک تحت نفوذ و مدیون حافظ شیرازی است .دیوان حافظ هم شعرای مارا تنبل کرده است هم موسیقی دانان ما را بد عادت حقیقت این است که وقتی حافظ برای هر مورد ومساله ای ولو سیصد سال بعد از خودش خافظ یک شعر آماده دارد دیگر شاعر چرا باید شعر تازه بسراید حالا موسیقی ایران هم اگر برای هزار سال دیگر یک کسی یک آهنگ بسازد شعرش را حی حاضر سعدی و حافظ دارند مثل نارنگی که اگر دقت کرده باشید وقتی توی بشقاب باشد کسی دست به پرتقال نمی زند رشتی ها گویا به نارنگی می گویند تنبل پرتقال .

برای نصف موسقی دانان و آواز خوانان سعدی شعر گفته بقول سیروس شمیسا غزل در محور عمودی و برای نصف دیگر هم حافظ شعر گفته باز بقول شمیسا غزل در محور افقی از این بگذریم که کافی است شما بگویید فقط برای همان غزل اول آهنگ بسازید به دهها هزار شکل میسر است بله همان که گویا از یزید است (ادر کاسا و ناولها           الا یا ایها الساقی)  که شهرام ناظری هم خوب خوانده تازه این شعری است که بعضی ایراد دارند که چرا اول دیوان آمده که مثل بشنو از نی بفهمی ونفهمی کار بسم الله را می کند بله عرض می کردم به جاهایی مثل تبت و قزاقستان که برق تبر زین نادر هم نرسید این غزل حافظ رسیده است همین جاست که عرض می کنم حافظ برای سیصد سال بعد شعر گفته

به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمر قندی

هان یادم آمد مصرع اول یزید علیه اللعنه این است اناالمسوم ما هندی بتریاق و لاراق ....ادر کاسا...

البته شعرا ازاین الایاایهاالساقی خیلی سرمشق گرفته حتی بعضی برای جور شدن قافیه قبایل را که جمع است قبایلها گفته اند   بهتر است حافظ بس کنم

این دیگه تمام می گفتم که صدها نفر از این غزل استقبال کرده اند مثل هما که می گوید

الا ای ساقی مهوش بده صهبای واصلها

یا چراغنامه چراغ که می گوید: الا یا ایها الشایق اقم فی الشوق و امهلها

و... الی ما شا الله اما اینها همان قدر موفقند که اهلی از همسایگی حافظ بهره برده اگر چه او در کنار حافظ دفن است و ضمنا شیرازی هم هست و وحشی نیست اما از هر هزار نفری که برای حافظ فاتحه می خوانند یکی هم برای او فاتحه نمی خواند ببین چطور یک مزار هزار مزاتر را از تاریخ محو می کند

بله صحبت این بود که این مطلع امر است اما نه امر به معروف  بلکه امر به منکر می گوید به دور بیاور جام را و به ما بچشان از آن    دیگه حافظ بس بس

و آخر اینکه

         مضی فی غفله عمری کذالک یذهب الباقی

             ادر کاساو ناولهاالا یا  ایها الساقی

آخر شب

 

صبح به ستاد حوادث غیر مترقبه گذشت .فقط دعا کنید حادثه ای اتفاق نیفتد حداقل در این صد سالی که ما زنده ایم آخر وقت در خدمت روسای آموزش و پرورش بیارجمند میامی و بسطام بودم بعد از ظهر طبق معلوم دیدار بازنشستگان اولی جناب عبدالرحیم فاتح بازنشسته ی سال ۱۳۵۸ با زندگی آرام و فرزندانی تحصیل کرده او همکلاس دکتر باستانی پایریزی و هم دانشگاهی مرحوم دکتر علی محمد کاردان بوده است و البته شاگرد دکتر محمد معین و بدیع الزمان فروزان فر ولطفعلی صورتگر و...در دانشنامه اش هم عنوان لیسانس تاریخ و جغرافی بود وقتی از خاطراتش می گفت در قسمتی تعریف کرد که چگونه پدر دانش آموزی با ناراحتی تمام به مدرسه مراجعه می کند و شاکی می شود که پسرمن را شما ...واو با تامل می گوید که شما پسری در مدرسه ی ما نداری بلکه اگر یاد باشد موقع ثبت نام به شما گفته ام که اودرمدرسه پسر من است نه شما و باقی قضایا...

دومی جناب حسن جمادی با کهولت سن و روحیه ای جوان و فرزندانی که راه پدر را رفته اند واینک هر دوچون پدرباز  نشسته اند او تعریف کرد که چگونه با کودکان مهربان بود ه و همه عمر معلم کلاس او ل...

آخر شب هم هیات مدیره درمانگاه فرهنگیان از وقتی فرصت هیات مدیره ی قبلی به پایان رسید و این افراد جدید را یعنی دکتر ابوالفضل بابا خانی و دکتر شاهرخ آقایان (معاونین درمان وداروی) دانشکاه علوم پزشکی را منصوب کرده ایم اوضاع خیلی بهترشده  است در ۹ماهه ی سال جاری مبلغ ۰۰۰/۰۰۰/۳۷۵ریال به فرهنگیان تخفیف داده ایم که با توجه به تعداد مراجعان سرانه ی هر نفر ۱۰۰۰تومان می شود یعنی عملا در زندگی معلمان هیج تاثیری ندارد و ۳۷میلیون تومان می توانست درتوسعه ی در مانگاه خیلی بیشتر موثر باشد راجع به درمانگاه باشه بعد حرف زیاد است ...

جناب شریفی هم از خواندگان وبلاگ شده است که البته عنوان کارشناس برازنده ی ایشان است

ما قبله راست کردیم بر قطب کج کلاهی

 

می گویند مظفر الدین شاه یک روز در شکارگاه بود یک دهاتی از آن طرف عبور کرد شاه سر حال بود خطاب به او گفت : مردکه پدر سوخته می توانی آن شکارها را به این طرف رم بدی ؟ چند روز بعد آن دهاتی ادعا کرد که کد خدای ده است و شروع به بگیر وببند دهاتی ها کرد. مردم شکایت به پیشکار حاکم بردند وقتی احضارش کرد وپرسید : با چه حکمی کد خدای ده شده ای ؟ آن مرد با تشدد جواب داد :

مردکه پدر سوخته پریروز تو با شاه صحبت کرده ای یا من ؟

پیشکار اندکی به خود فرو رفت و گفت :حق با شماست با کدخدایی که همین پریروز با شاه صحبت کرده است این طور حرف نباید زد !دو روز بعد هم حکم کدخدایی با لقب شکار گردان السلطنه  صادر شد وبه امضای حاکم هم رسید

موضوع این بود که پنجشنبه در خدمت آقای دکتر شربیانی از اعضای سابق دفتر تالیف و مولف کتب زبان بودیم جلسه ی خوبی بود.دکتر ضمن بیان مسایل ومشکلات معلمان در تدریس تاکید داشت اگر بعضی چیز ها را نمی شود تغییر داد یا در کلاس اجرا کرد ما به عنوان معلم نباید سطح کار خودمان را پایین بیاوریم اما آخرش یکی از همکاران به این نتیجه رسیده بود که این حرفها را باید به مسوولین زد حالا چون مسوولی هم در کار نیست باید به همین رستمی زد اگر هم نمی تواند کتب درسی را عوض کند باید خودش را عوض کرد بالاخره ما هم فکر کردیم با کسی که همین الان با شخص مولف کتاب درسی جلسه داشته نمی شود چیزی گفت قبول کردیم که باید- تفکر معلم ها-ببخشید کتابهای درسی عوض شود

خب خبر بعد اینکه با حضور رییس جمهور استاد معلم رییس فرهنگستان هنر شد