از خوشه ی انوشیروان تا خوشه ی احمدی نژاد
مطلب قبلی قرار بودآخر به موضوع پا به سن گذاشتن من -یعنی فردا-مربوط بشود گویا باز یادم رفت کاملش کنم اگر زنده بودم سال بعد بقیه اش را می نویسم الان که نظرات دوستان رامی خوندم یادم آمدکه...
اما موضوعی که الان می خواهم بنویسم به خوشه بندی آقای احمدی نژاد مربوط می شود از طولانی شدن آن هم غذر خواهی می کنم در این که نیاکان ما از قدیم به دنبال عدالت بوده اند که کسی شک ندارد. تواریخ ما می گویند که به زنجیر عدل انوشیروان کسی متوسّل نشد و بعد از هفت سال ونیم یکخرخود را بدان مالید . همه ی مورخان نون به نرخ روز خور نوشته اند از بس انوشیروان عدل داشت و کسی ظلمی ندیده بود که شکایت کند ولی هیچکس ننوشته که شاید مردم از ترس دور وبر آن نیامدند آدم باید خرباشد که نفهمد به زنجیری که یک سرش دست پادشاه است نباید دست بزند -یاد شعر توللی افتادم
زنجیر عدل و قصه نوشیروان و خر
آورده اندتا به حقیقت خرت کنند ...
اما قصه خانه پیرزن هم که حرف مفت است حالا گیرم یک پیرزن بی دندان هم دندان گردی کرده باشد و خانه خود را به شاه نفروخته باشد شاه هم می دانست که همین فردا بانگ الرحمن اش بلند می شود وپای عجوزه در لحددراز شاید هم مطمئن بوده پیرزن به همین زودی فلنگ را می بندد کافی است یک شب دو تا گزمه مست کننده و عربده بکشند یا نوه ی پیرزن که اتفاقا دختر زیبایی هم هست بخواهد به دیدن مادر بزرگ بیایدوسط راه ده تا گزمه ... پس عدالت انوشیروان به خاطر این حرف هانیست
بماند که او به آموزش و پرورش هم توجهی نداشته است که برای همیشه او را در تاریخ بد نام ساخته است و آن داستان کفشگر بچه است که فردوسی هم آن را به نظم در آورده است..یکی کفشگربود موزه فروش...مقصود همان جاست که نگذاشت یک بچه از طبقه ی محترفه با طبقه ی محترمه درس بخوانداکر چه بعضی ها این کار اورا تایید کرده اند شاعر عرب گویید:
لله در انوشروان من رجل
ما کان اعرفه بالدون و السّفل
نهاهم ان یمسوا عنده قلما
کیلا یذل بنی الاحرار بالعمل
یعنی چه خوب مردی بود انوشیروان که اعتنایی به اشخاص پایین دست نداشت و دستور داده بود قلم در اختیار بچه های آنان نگذارندتا در کار دولتی فرزندان آزادگان ذلت نبینند..
بگذریم اگر عنوان عادل برای انوشیروان موردی داشته باشد به هیچکدام از موارد فوق ربطی ندارد مگر درآن مورد که او در ابتدای حکومت خود یک نظام مالیاتی تازه ایجاد کرد وممیزان خاص به اقصا نقاط مملکت فرستاد و دستور داد در مالیات به سبک قدیم تجدید نظر کنندالبته این کار را قباد شروع کرده بود اما تمام نکرده بود اما انوشیروان آن را بعد از غائله مزدک تمام کرد
بلعمی می نویسد:پیش از قباد در جهان خراج نبود مگر ده یک و پنج یک وچهار یک و جایی بود که بیست یک گرفتندیبه مقدار آبادانی و نزدیکی و دوری آب.پس قباد بفرمود تا همه ی مملکت را مساحت آغاز کردند.قباد بمرد و وصیت کرد مر نوشیروان را:این مساحت تمام کن و خراج نه و مردمان را از سختی ده یک وپنج یک برهان.
روزی قباد برنشسته و به روستایسواد اندر همی شد...ووقت انگور رسیدن بودقبادبر سر کویی رسید چشم او بر زنی افتاد که بر سر تنور ایستاده بود و نان همی پخت و پسرکی خرد سه ساله پیش وی ایستاده ناگاه به باغ اندر آمد و خو شه ی انگور بگرفت که بخوردآن زن پسرک را بزد و نگذاشت که آنانگور بخوردقباد را عجبآمد از بخیلی آن زن از کوه فرود آمد و به در آن باغ رفت و گفت این رز از آن کیست ؟گفت من گفت این کودک از آن کیست ؟گفت من .گفت آنانگور از وی چرا گرفتی و او را بزدی و این مقدار بر او روا نداشتی .
زن گفت ما را بر خواسته ی خود امر نیست زیرا که ملک را اندر این نصیب است تا کس نیاید و بهره ی ملک جدا نکند و حرز نکنند دست بدین نیاریم کردن
قباد گفت این که تو همی گویی در همه ی پادشاهی چنین است گفت همه جا چنین است قباد را دل بسوخت بر رعیت و برسر کوه برشد تا سپاه فراز آمدندوموبد موبدان بیامدقباد این قصه به او بگفت و گفت من این قصه نپسندم که کس خواسته ی خود را تصرف نیارد کردن این را تدبیری کنید
...و این آخر عمر قباد بود و او را مرگ فراز آمد و انوشیروان آن را تمام کرد... ادامه دارد