جبر روزگار

 

عرض کنم چند ترم قبل که توفیق اجباری باعث شد تا در دانشگاه غیر دولتی شاهرود درس علم النفس از دیدگاه دانشمندان اسلامی را که یکی از اجله آنها همین خواجه نصیر طوسی است را بگویم مجبور به مطالعه رساله جبر و اختیار ایشان شدم هفتصد سال قبل در آن رساله گفته است :وجوب فعل از فاعل منافی اختیار او نبود که - قادر فاعل باشد که تواند کند - و تواندکه نکند .یعنی فعل و ترک هر دو از او صحیح بود و نسبت با او متساوی و چون مرجحی تر جیح یک طرف دهد  - تا هر گاه که خواهد کند و هر گاه که خواهد نکند او را مختار خوانند

حالا می خواهم در این نوشتار از جبر های اجتماعی بگویم از جبری که دختر دسته گل حاج آقا را در طرفه العینی به مغازه بقال می کشاند و دختر ک طفل معصوم پشت به بقال و رو به دیوار می خواهد یحتمل از گوشه چارقدش پول در بیاورد ودست بر قضا آینه ای بر دیوار نصب است و بقال حواس جمع آراسته به چندین هنر

عاشق ورند و نظر بازم می گویم فاش

تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام  او را می بیند و بعد همین دیدن را کاسبکارانه سر مایه خواستگاری می کند که

نام سعدی همه جا رفت به شاهد بازی (شاید هم نظر بازی)

این گناهی است که در شهر شما نیز کنند

یا معلمی که دخترش می خواهد بر خلاف طبیعت واتفاقا موافق سیره مادر برای دلش در رشته ی انسانی درس بخواند  بله اودر این کار مختار است اما مادری که فرزند خود رااز جان دوست تر  دارد تنها سر مایه معلمی او ... بله مادر به حکم عاطفه ی انسانی و مهر مادری و عقل بیدار  در این جا مجبور است که این اجازه را به دختر بدهد زیرا تعالی فرزندش در میان است

برگردم به موضوع کاسب خودمان به حکم طبیعت آدمی را از ازدواج گریزی نیست غزالی می گوید بدان که نکاح کردن از جمله راه دین است همچون طعام خوردن خب بفرما این هم یک جبر دیگر اگر همه ی آنچه گفتم باد هوا باشد این یکی دیگر مطمئنا یک جبر اجتماعی واقعی است یعنی ازدواج جبر روی جبر اهل معنی می دانند که کافور علاج کفر این کافر نیست بقول مولوی

اختیار و جبر ایشان دیگرست            قطرها اندر صدفها گوهر است

جبر را ایشان شناسند ای پسر         که خدا بگشادشان در دل بصر

این را هم گفتم که نگویید اهه لا جبر و لا تفویض بل امربین  الامرین

حالا برگردیم به خبری که کاکو قوامی ازشیراز داده که خداوند یک دختر بهش داده اولا این خانواده قوام چه ایشان بداند چه نداند ۸۰۰سالی در شیراز قدمت دارند یهنی از زمان قوام الدین حسن ممدوح خواجه دوم اینکه اسم بچه را جبرا گویا گذاشته خورشید کلاه از هم او سوال می کنم این  حافظ ... به نظرت این شعر را برای کی گفته

بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه

تا چو زلفت سر سوداه زده در پا فکنم

هنوز بقول حقوقدانها کلام منعقد نشده است اما چکار کنم که خیلی کار دارم ومجبورم بروم

شرح شکن زلف خم اند خم لیلی

این جا نتوان گفت که بس قصه دراز است

این شعر امام رضوان الله تعالی را هم در انتها ی نوشته خواندم

... همه در عید به صحرای و گلستان بروند

من سر مست زمیخانه کنم رو به خدا... دلم می خواست به امام بگویم

ز آرمیدگی خاطرم فریب مخور

اگر چه ساکن شهرم دلم بیابانی است

 

اتفاقی خودم نوشته قبلی را امروز برای کسی خواندم به نظرم رسید یک نظر هم بدهم

بیا شهریور پیراهنت ییلاق لک لک ها

صدای جاری گنجشک در خواب مترسک ها

بیا ای امن ای سر سبز ای انبوه عطر آگین

بیا تا تخم بگذارند در دستانت اردک ها

تمام شهر دنبال تواند از بلخ تا زابل

سیاوش ها و رستم ها فریدون ها و بابک ها

تو آن ماهی که معمولا تو را در قاب می گیرند

همیشه شاعرانی مثل من از پشت عینک ها

امروز به اتفاق تعدادی از همکاران خدمت امام جمعه ی محترم رسیدیم ایشان در صحبت کوتاهی به توضیح همت مضاعف و کار پرداخت از ویژگی های ایشان این است که اگر دو کلمه هم حرف بزند قابل استفاده است ...

همه می داند که قوس در عین اینکه به معنی کمان است به معنی ماه آذر هم هست - البته آذر ماه با آذار ماه که حافظ در شعر آورده تفاوت داشته

ابر آذاری بر آمد باد نوروزی وزید

وجه می می خواهم و مطرب که می گوید رسید

شاهدان در جلوه و من شر مسار کیسه ام

بار عشق و مفلسی را هردو می باید کشید-

 و بعد از اینکه ماه ژانویه میلادی شروع می شود اولین چله زمستان که چله بزرگ نام دارد شروع می شود و تا دهم بهمن ادامه دارد - چهل روز - پس از آن چله کوچک  بقول بکرانی ها چله خوردو شروع می شود که بیست روز ادامه داردو اگر از یک بکرانی بپرسی اینکه بیست روز بیشتر نیست می گوید بیست شب هم دارد

زنهار بیندیش زدم سردی قوس

این سخت کمان دو چلّه در پی دارد

اول اسفند که سیه بهار و سرمای پیرزن که به قول پدر بزرگم که می گفت چله خوردو گفته من پیرزن در در چاله کله ( به کسر ک = اجاق) می کشم همان برد العجوز است و بعد از آن نوروز فرا می رسد و همه موجودات مترنم به قول مولانا که

ما ز سرمای زمستان رسته ایم

دل به امید گلستان بسته ایم

قوس به معنی کمان است و هر کمان هم یک چله دارد و آن محل انگشت است بر زه کمان تیر انداز کمان دار تیر را بر چله می نهاد و با دو انگشت زه کمان را تا بنا گوش می کشید و آنگاه رها می کرد پس نیروی خمیدگی کمان آزاد می شد و تیر رها شد بر سینه یا چشم خصم می نشست  نمی دانم چرا حرف به اینجا کشید باشه تا بعد...

همت بلند دار که مردان روزگار                           از همت بلند به جایی رسیده اند

 

 

خب الحمد لله که نوروز به عنوان کهن ترین آیین ثبت جهانی شد و من هم هنوز خواننده دارم دعای داریوش را هم فراموش نکنیم که گفته

خداوند این کشور را از دشمن (جنگ) از خشکسالی واز دروغ محفوظ دارد  من خط میخی نمی دانم اما حرفش را که کنار هم قرار دادم محفوظ دارد ترجمه کردم گویا به خداوند دستور داده است لذا خداوند هم دعایش را مستجاب نکرد  از شما چه پنهان جمشید هم که نوروز را بنا کرد آخرش به نقل فردوسی ادعای خدایی کرد و خداوند هم ضحاک مار دوش را بر او مسلط کرد و او هم اندیشه ی جوانان نه ببخشید مغز سر جوانان را به مارها می داد تابخورند در مورد جمشید می گوید:

چنین گفت با سال خورده مهان

که جز خویشتن را ندانم جهان...

جهان را به خوبی من آراستم

زروی زمین رنج من کاستم...

گر ایدون که دانید من کردم این

مرا خواند باید جهان آفرین... بفرما اینهم آخرش این ستاد اسکان هم عالمی دارد خودش یک وبلاگ می خواهد که بنویسم شب ۲۹جلوی اداره قاطی مسافرا بودم هر کس از اعضای اسکان عبور می کرد بقول شاعر مرا برد نماز لذا یک مسافر از من تلفن رییس اداره را خواست گفتم چکارش داری به من بگو بهش می گم گفت الا و بالله با خودش کاردارم تلفن را دادم دقایقی بعد زنگ زد کلیاتی از اسکان و مدرسه ی نبی صادق (ص) تشکر کرد... فردا صبح هم استاندار از تسهیلات نوروزی شاهرود شاکی بود البته نه اسکان

امروزها برای من هم مثل شما پیا مک زیاد می رسد

در گوش من پیامک تبریک عید گفت

سالی دگر زعمر تو ای بی خبر گذشت

نشگفته غنچه های بهار و امید وعشق

دیدی که عمر همچو نسیم سحر گذشت؟

روح کهن نه تازه شود از حلول عید

راح کهن بیار که آبم ز سر گذشت

تبریک نیست تسلیت است اینکه دوست را

گویی خوشا ز عمر تو سالی دگر گذشت!

ساعت تحویل را در بکران در محضر خانواده بودم و عصر اول فروردین در ستاد اسکان ...از بکران که بر می گشتم یک لک لک زیبا دیدم خیلی دلم می خواست با دست لمسش کنم عین امضای خداوند بود آنقدر زیبا  بقول حافظ که مپرس.. در بکران هم دهاتی های ما به لک لک می گویند حاجی لک لک چون معتقدند قشلاق این پرنده در مکه است البته در ادبیات عامیانه هم این همان حاجی لک لکی است که رفته پشت مکرفون و حقش را مطالبه کرده است

حاجی لک لک رفت         پشت بلند گو            گفت کو حق من ؟         البته در پاسخ می شنود:

گربه خورده... و ادامه شعر

مولوی که از روی دست عطار نگاه کرده می سراید

جمله مر غان ترک کرده جیک جیک                                      با سلیمان گشته افصح من اخیک

هدهدی نامه بیاورد ونشان                                                از سلیمان چند حرفی با بیان...

یعنی نامه سلیمان که در متن قرآن هم آمده است انه من سلیمان و انه بسم الله الرحمن الرحیم الا تعلوا علی و آتونی مسلمین (من یکبار به خاطر خوشنویسی همین آیه در جشنواره بسم الله جایزه گرفتم) بله این نامه را هد هد به نوک خود گرفت واز اورشلیم تا یمن بیش ار ۱۰۰۰کلیومتر راه آورد چون رسید بلقیس خانم خواب بود و نامه را از پنجره (روزن) آورد انداخت روی سینه بلقس خانم و باقی ماجرا

هدهدایشان پی تقدیس را

می گشاید راه صد بلیقس را

هدهد که تنهایک راه ... بگذریم که آخرش بد در می آید

غرضم این بیت ادامه شعر است   که مولوی به زهد لک لک یا حاجی لک لک ما بکرانی ها اشاره می کند

لک لک ایشان که لک لک می زند

آتش توحید در شک می زند

بفرما لک لکی که تور از شک در می آورد و سخن توحید به میان می آورد

البته صائب هم از قول لک لک ها می گوید

دل درون سینه و ما رو به صحرا می رویم

کعبه ی مقصد کجا و ما کجا ها می رویم؟

جالبترین نکته لک لک ها این است که وقتی مهاجرت می کنند که البته در احادیث ما باب هجرت مشهور است  یک لک لک پیش قراول می شود و فریادی از او به گوش می رسد تا خسته شد دیگری جای اورا می گیرد و پی در پی و مضاعف کار و تلاش می کند

مقصد مارا چرا گاه خوش است

یار ما آنجا کریم و دلکش است

هنوز کسی علت این سر وصدا را نفهمیده است اما محققان گفته اند برای این قار قار نه از سر بی دردی

که مرد را دردی اگر با شد خوش است                        درد بی دردی علاجش آتش است

بلکه به زبان حال شعر حافظ را که خدا بگم چکارش کند تکرار می کنند

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

که دراز است ره مقصد ومن نوسفرم

این پیشاهنگ دلسوز با فریاد های خود عقب ماندگان را تهیج وتشجیع  می کندکه مبادا کوتاه بیایند وخسته شوندکه بقول سعدی حرم در پیش است و حرامی در پس تا می توانید بجنبید و بال بال بزنید از فراز دریاچه کوه و اقیانوس باید گذشت تا به مقصد رسید بقول خاقانی

زتو تا غایت مقصد چه یک روزه چه صد ساله

چو راهی در میان داری که می باید تورا رفتن

 

یا صاحب الزمان (عج)

 

آخرین جلسه هم با حضور استاندار برگزار شد ... اسکان مسافران نوروزی هم با شدت ادامه دارد سال رو به پایان است اما من حس بخصوصی ندارم چند بار دقت کردم نبهیچ تفاوتی بین ۲۹اسفند و اول فروردین نبوده برای درک و شناساندن بعد زمان همیشه مشکل وجود داردزیرا زمان نه قابل لمس است و نه حرکت آن احساس می شود بالنتیجه برای شناختن آن جز استفاده معمولی از ساعت که یک خروس زنگ دار است منهای تاج که گاهی بی وقت هم می خواند وسیله ی دیگری وجود نداشت .

شاید به همین دلیل بوده که وقتی ابن اثیر کتاب تاریخ خود را بر اساس شمارش سالها - در واقع بر مبنای اصالت زمان - تنظیم می کرد هیچ راهی نداشت جز اینکه این خشت اول را اینگونه تعریف کند:

القول فی الزمان :الزمان عبارت عن ساعات اللیل و النهار و یقال ذلک للطویل و القصیر منها بعد سوال می کند آیا خداوند قبل از خلقت زمان چیزی را خلق کرده است؟... او حمدله کتاب را هم این طور شروع می کند الحمد لله القدیم فلا اول لوجوده الدائم الکریم...

همه از قدیم می دانستند که زمان عبارت است از پی در پی بودن و پیوستگی لحظات که البته خودشان در حرکت و گذر نیستند ولی چون ماده از یک حوزه ی زمانی به حوزه ی زمانی دیگری نقل مکان می کند بنا بر این این تصور پیش می آید که زمان در گذر است در حالی که این اشیا و مواد هستند که از یک هسته زمانی به هسته ی زمانی دیگر نقل مکان می کنند

بله عرض کنم که بقول ملا صدرا متحرک مسافتی را می پیماید که ساکن نمی پیماید. قرن ها و حتی گویا تا زمان نیوتن این تصور وجود داشت که زمان چیزی جز یک خط راست وطولی یک نواخت نیست که یک سر آن به گذشته و سر دیگر آن به آینده متصل است و آنچه در این میان به دست آدمی می ماند فرصتی است که در لحظاتی از این زنجیره ی طولانی حرکت در اختیار اوست . این همان تعبیری است که من وقتی در مدرسه فلسفه درس می دادم می گفتم  و ایضا همانی که حافظ عقیده داشت

از کران تا به کران لشکر ظلمست ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

البته تنها در روزگار ما بود که انیشتن بر خلاف قدما تصور زمان را از یک خط طولی یکنواخت خارج ساخت ود هر نقطه عالم به نسبت سرعت رونده ونگرنده آن را متغیر دانست و مطلقیت را به نسبیت متحول کرد

دیگر گذشته وآینده مفهوم سابق خود را از دست داده است و هریک به نسبت شخصی که به آنها می نگرد جای خود را عوض کرده اند گذشته برای یکی آینده است وبرای دیگری آینده گذشته شده است

اجدادما تا جایی که به عقل ناقص من می رسد هیچ وقت به بعد زمان اهمیت نمی دادند طی روزگار گذشته عمر برای ما یک امر بدیهی بود. گذشت زمان را با گذشت آب جوی باغستان همراه وهم ارز می دانستیم بگم خدا چکارت کنه حافظ

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما رابس

در روزگار قدیم  ...- باشه برای بعد چشمم اذیت میشود

ادامه مطلب (شب بعد)  بله عرض می کردم در روزگار قدیم بعضی از پادشاهان  به خیال خودشان بعد زمان را در خودشان مستحیل کرده بودند و شمارش تاریخ را از جلوس خود می شمردند (دوره های پیش از اسلام - خصوصا عصر ساسانی چنین بود - فی المثل می گفتند در سال چندم سلطنت فیروز در ایران خشکسالی روی داد یا در سال چهلم سلطنت اموشیروان مثلا عادل حضرت رسول (ص) متولد شد این دخالت در بعد زمانی بعضی جاها تا قرن ما هم ادامه یافته است خواندم که در ژاپن سال های تاریخ خود را بر اساس سلطنت پادشاه شمارش می کنند و وقتی بعد از شصت سال هیرو هیتو در گذشت نا چار شدند تمام سر برگ هایی را که بر اساس آن شمارش تاریخ ژاپن ادامه می یافت تغییر دهند

اما از همه ی اینها پر رو تر مامون خلیفه ی عباسی بود که ادعا می کرد نحن الزمان من رفعنا ه ارتفع و من وضعناه اتضع...اما خیلی زود روزگار ثابت کرد که مامون زمان و روزگار نیست موجی است دو روز در اوج وتمام

این که مولانا می گوید

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

نیست فردا گفتن از شرط طریق

هین مگو فردا که فردا ها گذشت

تا بکلی نگذرد ایام کشت

مقصودش فرصت طلبی و بقول امروزی ها دو دوزه بازی نیست می گوید آدم عاقل باید تشخیص دهد که زمان وقوع چه حوادثی نزدیک شده تا بتواند بر مبنای حساب احتمالات از وقوع مضرات آن حادثه پیش گیری کند

در آ زتجربه ی روزگار بهره بگیر

که بهر رفع حوادث ترا به کار آید

آن عدالت آرمانی که دنیا در جستجوی آن است و زرتشتی و مسیحی و یهودی ومسلمان خواهان آن هستند وابسته به وجود مبارکی است که سه بعد زمان ومکانی و انسانی را در خود جمع کرده باشد و آن همانی است که به حضرت صاحب الزمان تعبیر شده است

کسی که زمان را شناخته باشد و مکان خروج را هم بداند در روایات ما اشاره به بعد زمانی و مکانی حضور امام زمان شده است منتهی محاسبه آن از عهده ما خارج است محمد شفیع در مجمع المعارف نوشته است

...آن جناب ولایت مآب بعد از الهام الهی به امر خروج در سال طاق هجرت روز جمعه نوروز عجم دهم محرم داخل مکه ی معظمه شود..

شمول واقعه ی صاحب الزمانی به ما ثابت می کند که اولا تامین عدالت اجتماعی وقتی ممکن است که از همه ی بلاد متفرقه در آن شرکت داشته باشند یعنی حصول خوشبختی وقتی میسر است که این ۶میلیارد در آن شرکت داشته باشند و حداقل ۳۱۳نفر دو برابر دولت های عضو سازمان ملل در آن سهیم باشند اما

هزار مرتبه رفتم زمصر تا کنعان

به غیر چشم زلیخا کسی به راه نبود

انجام این انتظار میلیاردی تنها روزی انجام خواهد شد که صاحب العصر و الزمان ظهور کند.   کسی که این روزهامطلب نمی خواند تا حالا دو نفر نظر دادند پس اگر طولانی شد اشکال ندارد

راست گفته جبران خلیل جبران که گفته بیچاره ملتی که فیلسو فانش دراثر سالخوردگی .. . ولش کن برم ستاد اسکان ببنم چه خبر است ...

آسمان غرق خیالست کجایی آقا؟

آخرین جمعه سالست کجایی آقا؟

یک نفس عاشق اگر بود زمین می فهمید

عاشقی بی تو محال است کجایی آقا؟

مشكل است

 

اکثر دوستان ضمن نظر دادن گفته اند این آخرین نظر آنها تا سال جدید است یعنی اینکه دیگه ننویسم تا سال بعد اما عرض کنم که امروزها متوجه می شوید آدمیزادچقدر وسيله ي اضافي دارد چقدر هم اين فرهنگ و فناوري غرب روز به روز تحميل مي كند مثلا انواع پزها مثل آرام پز زودپز بخار پز... كه غذا بپزي آنهم غذاي نابسته به شرايط اقليمي و فرهنگي خودت وبخوري چاق بشوي كلسترولت بالا برود بعد تردميل بخري ورزش كني تا چربيت پايين بيايد وايضا افسردگيت بالا برود بعد شب تا صبح بدويي پول در بياوري همين وسايل اضافي را بخري و گمان كني آسايشيت در همين است  مي گويند از خدا پرسيدند از چه چيز آدميزاد خنده ات مي گيرد گفته باشد از اينكه سلامتيش را به خطر مي اندازد تا پول بدست بياورد و بعد پولش را خرج مي كند تا سلامتي بدست بياورد .تا بچه است آرزو مي كند بزرگ شود بزرگ مي شود مي گويد كاش بچه بودم انه كان ظلوم جهولا

همين بنده ي كمترين به شر كتابهايم ماندم دوتا اتاق پر كتاب كه ديگران نوشتند ومن خواندم ۱۰تا گوني پر دفتر كه من سياه كردم ويك پول سياه هم نمي ارزد يادم مياد ۱۵سال قبل تو وصيت نامه ام نوشته بودم اگر در بكران كتابخانه ي عمومي داير شد كتاب هايم مال آنجا  -در زندگي كه دل كتاب اهدا كردن نداشتم - آنوقت شايد ۷۰۰جلد كتاب داشتم اما حالا به نرم مدارس باشد كتابدار به من تعلق مي گيرد

اين   علايق دست  و پا گير ندو ما بي دست و پا

دست از آنها شستن وبي دست وپايي مشكل است

خانم سيد مظفري مي گفت وقتي در زمان دانشجويي به خانواده اي در انگلستان مراجعه مي كند تا خانواده اجاره كند بله درست نوشتم خانواده اجاره كند اين هم يك نوع اجاره است كه مستاجر جزئي از خانواده ي موجر مي شود وتمام خدمات شامل حالش مي شود به او مي گويند برو سه شنبه بيا بعدها از دختران صاحب خانه مي پرسد چرا گفتيد برو سه شنبه بيا از همان شنبه قبول نكرديد مي گويد چون ما ۴نفر بوديم و به اندازه ي ۴نفر وسيله داشتيم مثلا ۴تا قاشق ۴تا ليوان و۴تا... لذا در اين فاصله يك سري هم براي شما تهيه كرديم حالا ببينيد چقدر اضافه بار در منزل داريد؟

چون سایه ی مرغی که رود برسر صحرا

 

این مصرع گویا از صائب باشد اگر هروقت یک شعر خوب در سبک هندی دیدید و شاعر آن را نشناختید احتمال بدهید از صائب است مگر عکس آن ثابت شود .عرض کنم از زمانی که یادم می آید یعنی دوسالگی شاید هم کمی بیشتر معمولا یک ماه مانده به سال نو اولین چیزی که پدرم می خرید و هم اینکه می خرد و ما می فهمیدیم عید نزدیک است یک جلد سالنمای مصباح بعدها مصباح زاده و ایضا بعضی سالها منجم باشی که در حاشیه ی بالا ی آن نوشته بود هر نسخه که مهر دستی این حقیر نرسیده باشد جعل است و مواخذ می شود و در حاشیه ی این طرف نوشته بود که :اکنون که سالهاست فرزند برومندم دکتر اسماعیل زیر نظر اینجانب به شخصه استخراج تقویم می نماید... از پس سی و اندی سال خواندن حفظ کردم هنوز هم اولین چیزی لب تاقچه اتاق نشیمن می بینی کنار قرآن ومفاتیح همین سالنامه است و او هر سال از اسم سال ترکی مثلا سال گاو اوضاع و احوال آن سال را می گویید و البته همان روز اول هم پیش بینی های سربرگ تقویم حالا فرض کن منجم باشی را می خواندکه :اوضاع و احوال این ماه دلالت دارد بر صحت و سلامت وجود ذی جود حضرت صاحب الامر والزمان و... و احتمال مرگ بزرگی در این ماه وکثرت میوه و فواکه در این ماه (البته در تابستان) و جنگ وآشوب در یکی از نقاط عالم وواحتمال تغییر آب و هوا وبارش نزولات آسمانی( البته در زمستان ) و گرانی میوه (در زمستان ) و فراوانی سبزی (در بهار) که به هر حال یک جایی درست در می آید مثل پیش بینی هوا در سیما که قبل ازداشتن ماهواره می گفت هوا فردا صاف کمی تا قسمتی ابری همراه با بارندگی و ریزش برف و گاه غبار محلی و... که یکی درست در می آمد ..

.نمی دانم چرا سر از اینجا در آوردم آهان یادم آمد می خواستم در مورد آش بنویسم و مدارس دخترانه به نظر من همه ی ادیان چه آسمانی چه غیر آسمانی به خانم ها خیلی بدهکارند ... بگذریم که باز ناراحتی پیش میاد..

به آلبوم شبی تا سحر نظر کردم

بیاد عم گذشته شبی سحر کردم

نشان کودکی از مام خسته پرسیدم

دوباره دیدنی از چهره ی پدر کردم

معلمین و مدیران و اوستادان را

به نظم رتبه به یک صفحه مستقر کردم

بیادم آمد شبهای امتحان که بجهد

پی تفوق خود ترک خواب و خور کردم

زعکس او که بجانم فکند آتش و رفت

به بوسه اي دهن تلخ پر شكر كردم

هنوز م آن همه خاطرات در ياد است

اگر چه در سر آن زندگي هدر كردم

 

مشکل حکایتی است که تقریر می کنند

 

قبلا هم عرض کرده بودم که خیلی ها گفتند برای دلشان مطلب می نویسند اما این بنده هرگز برای دلم چیزی ننوشته ام همیشه ضرورتی یا نیازی باعث نوشتن شده است حالا هم که دستور دوستان این است باشه باز روز نوشته

این چند روز خیلی یادم نمانده چه کار کردم برنامه هم که اداره است که نگاه کنم اما قابل عرض جشن نیکو کاری بود و همکاری کامل ما با کمیته امداد امام (ره) گویا ۷۰/۸۰نفری مشغول شماردن پول ها هستند اما هنوز تمام نشده است ظاهرا سطح مشارکت از پارسال بیشتر بوده است

دومین همایش تجلیل از برترین های آموزش و پرورش با سخنرانی دکتر جلالی شروع شد بقول یکی از دوستان امسال همت مدیران مرد بهتر بود خب خدا قبول کند

امروز هم اولین  برنامه جلسه ی مدیران ابتدایی بود دومی هم نمایشگاه دانش آموزان مدرسه ی فرزانگان بچه ها خیلی خوب کار کرده بودند امید وارم سیمای استان پوشش خوبی بدهد ۲ساعت بازدید زمان برد تا بحال برنامه ای به این مدت نداشتم البته بازدید کامل شد اما توضیحات دانش آموزان ناقص ماندچند روز قبل معلمان فیزیک سر کلاس بحث تکراری بچه ها بدشدند را داشتند دلم می خواست امروز بودند وکار بچه ها را می دیدند توضیحات خیلی فنی و کامل بود بالاخره بقول شاعر

کودکی با زیرکی هم بر شود

نقش بند عالم دیگر شود

گفتم شاعر در قسمت نجوم دانش آموزی که ستاره ها را توضیح می داد به مجموعه ی شعرای یمانی می گفت ستاره سگ !

برگشتیم اداره یک نفر آمده بود تقاضای مدیریت داشت این هشتمین نفر است که از اول هفته برای مدیریت به من مراجعه کرده است بالاخره نمردیم و آمار متقاضیان مدیریت بالا رفت

آخرین جلسه آسیب شناسی سازماندهی سال قبل بود هفت آسیب کلی پیدا کردیم این عدد هفت هم سابقه دار است

من تماشای تو می کردم و غافل بودم        

 

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست

چندی به پای رفتم وچندی به سر شدم

بله یادم آمدقرار است راجع به معلم ریاضی بنویسم که بقول خودش۱۴ماه است که فوق لیسانس شده البته جناب احمدی اجازه دادند که اسمشان هم آورده شود اما عرض کنم که نصرالدین بیکار بود یک پوست هندوانه را بر چوب کرد ه و دور سر می گرداند در همین احوال زیر جامه اش داشت پایین می افتاد گفتند ملّا زیر جامه را بالا بکش گفت کو فرصت ؟

حالا هر ریاضی دانی روز اول که شروع به کار می کنداولین کارش این است که شروع کند به محاسبه ی عدد پی یعنی یک دایره رسم کند سپس محیط آن را حساب کند آن وقت محیط را بر قطر همان دایره تقسیم کندعددی بدست خواهد آمد با رقم صحیح ۳و اعشار بفرمایید ۱۴و هیچ وقت این تقسیم تمام نمی شوداز زمان فیثاغورث و تالس کم وبیش اعدادی طولانی بدست آورده اندو چون هیچ وقت به صفر نرسیده است آن را یک عدد بی نهایت دانسته اند

آخرین کار را دانشگاه کلمبیا کرده است آن هم محاسبه پی بزرگوار تا ۴۸۰میلیون رقم است که اگر اعداد را کنار هم روی کاغذ چاپ کنند هزار کیلو متر کاغذ خواهد برد

بفرما نگفتم از ملّا نصرالدین هم بیکارترند؟؟ این رقم با این مشخصات چه دردی از جامعه ما را درمان خواهد کرد؟

بالاتر از این پیدا کردن بزرگترین عدد اول در ریاضی است یعنی عددی که جز به خودش ویک بر عد دیگری بخش پذیر نباشداین عدداول بزرگ را به یک کامپیوتر که ۲۰۰میلیون معادله را در یک ثانیه حل می کند دادند این کامپیوتر بی زبان برای بدست آوردن چنین عددی ۶۵دقیقه وقت خواست و بالا خره عدد ۲ به توان ۱۳۲۰۴۹منهای یک را بدست آورد !این رقم فقط بر یک و خودش قابل قسمت است و۳۹۷۵۱صفر داردنگفتم ریاضی دانها از جناب ملا بی کار ترند ؟

یک رباعی هست به سه چهار نفر منسوب است فکر کنم از هیچکدامشان هم نباشد این رباعی اعداد را از یک تا ده وارونه بر شمرده گویی می خواسته مثل معلم های ریاضی موشک هوا کند

ده بار از این نه فلک هشت بهشت

هفت اخترم از شش جهت این نامه نوشت

کز پنج حواس و چار ارکان و سه روح

ایزد به دو گیتی چو تو یک بت نسرشت

حالا بفرمایید من قلم شکسته بیکارترم یا احمدی عزیز یا شاعر موشک هوا کن؟

.

 

من جزء نقطویه نیستم اما امروزه ثابت شده است که کل مداردنیا در حول یک نقطه دور می زند- البته با خط منحنی -وهمه موجودات عالم مثل حجاج برگرد خانه ی کعبه دور یک نقطه طواف می کنند و همه ی نظریات مربوط به جزءلایتجزی و هسته ی حیات بر مبنای انحنا ء دور می زند واین یک غلط مشهور است که خط مستقیم کوتاهترین راه است و نزدیکترین در حالی که حتی پرواز مستقیم هواپیما هم هر چند به ظاهر خط مستقیم است اما یک انحنای غیر قابل احساس بر گرددنیای کروی دارد بله خط مستقیم که مبتنی بر یک تصور ناقص است ما را از اعتنا به خط منحنی باز داشته است

کعبه ما را از طواف خانه ی دل بازداشت

راهرو  را  منزل  نزدیک  کاهل  می کند

فکر نکنید که من تابع قوم دروز شدم و کتاب النقط و الدوائر آنها را خوانده ام و این حرفها را در فضیلت نقطه و دایره و خط منحنی گفته ام ابدا همین الان اشهدم را دوباره گفتم

یاد حرف سقراط افتادم که گفته است من چیز تازه ای نمی دانم اما چیزهایی را که مردم فراموش کرده اند به خاطر آنها می آورم  ... بگذریم که اصلا کل موضوع را یادم رفت می دانم چرا با نقطه شروع کردم ولی نمی دانم چرا به اینجا ختم شد

 اگرچه هنوز حق مطلب را در مورد نقطه ی نظر دهنده ادا نکردم ضمن تشکر فراوان از ایشان . نفر بعد معلم ریاضی است اگر موافق بود اعلان کند

هزارغلط

 

این چند روزی که ننوشتم و البته دوستان هم تذکر دادند سعی کردم یک کار مفید تر از نوشتن انجام بدهم آنهم مرور دوسال نظر دوستان عزیز بود متوجه شدم که در این دوسال مطلبی که نوشتم در هر کدام یک غلط هم که داشته باشم می شوم نویسنده هزارغلط

وعده های دلربای ماست سر تا پا غلط

هان غلط آری غلط امشب غلط فردا غلط

نسخه ی آشفته ی دیوان حال ما مپرس

خط غلط  معنی غلط املا غلط  انشا غلط

البته این هزار به این دلیل عرض کردم که ما هنوز هم در ایران در عصر بدون آمار به سر می بریم و کمتر به رقم وآمار توجه می کنیم مگر بخواهیم دروغ آماری بگوییم بازهم البته این هزار را هم همه هزار بار تکرار کرده اند مثلا سعدی هزار مرتبه سعدی تورا نصیحت کرد...

یا حافظ که الهی ...

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر                در آن هوس که شود آن نگار رام ونشد

هزار نکته ی باریکتر زمو اینجاست                  نه هر که سر بتراشد قلندری داند

هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز               ....

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک                 .....

هزارجان مقدس بسوخت زین غیرت         ....

هزار جهد بکردم ....         هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه .....  هزار نقد به بازار....هزار نقش برآید....هزار سلطنت دلبری....

بگذریم دیدم که اکثرا توصیه کرده اند در خصوص آموزش و پرورش ننویسم  خیلی هم اغلاط را تذکر داده بودن لذاتصمیم گرفتم از این به بعد راجع به نظردهندگان بنویسم حق تقدم با علی آقای سعیدی است اما چون در وبلاگش نظر می دهم این به اون دربعدش با جناب جیم اما راجع به او هم قبلا نوشتم لذا بر حسب اتفاق یکی را انتخاب کردم یعنی تصادفی قرعه به نام نقطه خورد اگر موافق بود راجع به او می نویسم اگر نه می رویم سر وقت نفر بعد