جبر روزگار
عرض کنم چند ترم قبل که توفیق اجباری باعث شد تا در دانشگاه غیر دولتی شاهرود درس علم النفس از دیدگاه دانشمندان اسلامی را که یکی از اجله آنها همین خواجه نصیر طوسی است را بگویم مجبور به مطالعه رساله جبر و اختیار ایشان شدم هفتصد سال قبل در آن رساله گفته است :وجوب فعل از فاعل منافی اختیار او نبود که - قادر فاعل باشد که تواند کند - و تواندکه نکند .یعنی فعل و ترک هر دو از او صحیح بود و نسبت با او متساوی و چون مرجحی تر جیح یک طرف دهد - تا هر گاه که خواهد کند و هر گاه که خواهد نکند او را مختار خوانند
حالا می خواهم در این نوشتار از جبر های اجتماعی بگویم از جبری که دختر دسته گل حاج آقا را در طرفه العینی به مغازه بقال می کشاند و دختر ک طفل معصوم پشت به بقال و رو به دیوار می خواهد یحتمل از گوشه چارقدش پول در بیاورد ودست بر قضا آینه ای بر دیوار نصب است و بقال حواس جمع آراسته به چندین هنر
عاشق ورند و نظر بازم می گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام او را می بیند و بعد همین دیدن را کاسبکارانه سر مایه خواستگاری می کند که
نام سعدی همه جا رفت به شاهد بازی (شاید هم نظر بازی)
این گناهی است که در شهر شما نیز کنند
یا معلمی که دخترش می خواهد بر خلاف طبیعت واتفاقا موافق سیره مادر برای دلش در رشته ی انسانی درس بخواند بله اودر این کار مختار است اما مادری که فرزند خود رااز جان دوست تر دارد تنها سر مایه معلمی او ... بله مادر به حکم عاطفه ی انسانی و مهر مادری و عقل بیدار در این جا مجبور است که این اجازه را به دختر بدهد زیرا تعالی فرزندش در میان است
برگردم به موضوع کاسب خودمان به حکم طبیعت آدمی را از ازدواج گریزی نیست غزالی می گوید بدان که نکاح کردن از جمله راه دین است همچون طعام خوردن خب بفرما این هم یک جبر دیگر اگر همه ی آنچه گفتم باد هوا باشد این یکی دیگر مطمئنا یک جبر اجتماعی واقعی است یعنی ازدواج جبر روی جبر اهل معنی می دانند که کافور علاج کفر این کافر نیست بقول مولوی
اختیار و جبر ایشان دیگرست قطرها اندر صدفها گوهر است
جبر را ایشان شناسند ای پسر که خدا بگشادشان در دل بصر
این را هم گفتم که نگویید اهه لا جبر و لا تفویض بل امربین الامرین
حالا برگردیم به خبری که کاکو قوامی ازشیراز داده که خداوند یک دختر بهش داده اولا این خانواده قوام چه ایشان بداند چه نداند ۸۰۰سالی در شیراز قدمت دارند یهنی از زمان قوام الدین حسن ممدوح خواجه دوم اینکه اسم بچه را جبرا گویا گذاشته خورشید کلاه از هم او سوال می کنم این حافظ ... به نظرت این شعر را برای کی گفته
بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه
تا چو زلفت سر سوداه زده در پا فکنم
هنوز بقول حقوقدانها کلام منعقد نشده است اما چکار کنم که خیلی کار دارم ومجبورم بروم
شرح شکن زلف خم اند خم لیلی
این جا نتوان گفت که بس قصه دراز است
این شعر امام رضوان الله تعالی را هم در انتها ی نوشته خواندم
... همه در عید به صحرای و گلستان بروند
من سر مست زمیخانه کنم رو به خدا... دلم می خواست به امام بگویم
ز آرمیدگی خاطرم فریب مخور
اگر چه ساکن شهرم دلم بیابانی است