آواز ستاره‌ها

 

چند سالی است بچه ها اصرار دارند که برایشان بازی کامپیوتری بخریم از آنها اصرار از ما هم انکار بالاخره ،معمولا ما می گفتیم به مصلحت نیست ، پولهایشان را جمع کردند و ما هم با موضوع سازگاری پیدا کردیم و دوسه روز قبل یک وقت ایجاد کردیم و دسته جمعی رفتیم خریدیم اما از شما چه پنهان همه چیز دارد مجازی می شود و این خیلی بد است  شما یک نگاه بیندازید به اوضاع و احوال جامعه‌های زیادی پیشرفتۀ حالا رو به پس رفت گذاشته وجامعه‌های زیادی واپس ماندۀ حالا الکی پیش دویده نگاه می‌کنید، توی اتوبوس یا مترو می‌بینید یارو که بغل دستتان نشسته است، یک جوان سی، سی و پنج سالِ فرانسوی به خودش حسابی مطمئنّ، و از خودش بی‌دلیل راضی، گوش‌هایش مشغول شنیدن موسیقی پاپِ ، و چشمهاش هم به یاری انگشتهاش مشغول تماشای یک بازی بزن بکُش دَر روِ کامپیوتری! و آنوقت پیش خودتان می‌گویید:«خوب، این مشغولیات چشمهای این جوان خیلی امروزی، این هم مشغولیات گوشهای این جوان خیلی امروزی! حالا هوش و حواسّ این جوان خیلی امروزی کجاست؟»و فوراً خودتان جواب خودتان را می‌دهید و می‌گویید: «اگر گذاشته بودند که هوش و حواسّ داشته باشد و خودش خواسته بود که قدر چشم‌ها و گوش‌هایش را بداند و با آن‌ها خوب دیدن و خوب شنیدن و خوب فکر کردن یاد بگیرد، که حاضر نمی‌شد خودش را توی یک همچین دنیای کوچک از همه چیز خالی زندانی بکند و خیالش خوش باشد که دارد خوش می‌گذراند!»راستی هم که اگر شما که بغل دست این جوان خیلی امروزی نشسته‌اید، ازش بپرسید: «زندگی برای شما چه معنایی دارد؟» لابد بر می‌گردد، به شما می‌گوید: «چی گفتید؟ زندگی برای من چه معنایی دارد؟ منظورتان چی هست؟»

امّا نه! تازه اگر ازش همچین چیزی هم بپرسید، خیال می‌کنید کسی که تا حالا به افقهای حیرت نگاهی نینداخته است و به آواز ستاره‌ها گوش نداده است، اصلاً شما را که بغل دستش نشسته‌اید، می‌بیند، یا اصلاً صداتان را از یکوجب فاصله می‌شنود، که برگردد، همچین جوابی به شما بدهد؟

فلسفه یا شعر

یکی از خلقیات بیشتر این غربی ها این است که بر عکس ما شرقیها، حال و حوصلۀ فلسفه بافی ندارند. اگر موقع صحبت با آنها از خطّ مستقیم زندگی روزمرّه یک قدم بیرون بروید و حرف حکیمانه ای بزنید، حرفتان را می فهمند، ولی فکر می کنند شما حتماً یا فیلسوف هستید، یا استاد فلسفه اید، یا دست کم در دانشگاه فلسفه خوانده اید، چون زندگی کردن که فلسفه نمی خواهد! به نظر من خیلی از فیلسوفها اگر شعرشان را می گفتند، حالا این قدر کتاب فلسفه توی کتابخانه ها خاک نمی خورد و این قدر هم در جامعه شعر سطحش پایین نمی آمد!یکی از همین شاعرهاست که می گوید: «ابدیت همین لحظه است که ما هستیم. یک لحظه بعد از ما، چه یک لحظه، چه میلیونها میلون سال تا مرگ خورشید، ابدیتی وجود ندارد! کسی که معنی این حرف را بفهمد، نه دروغ می گوید، نه بندۀ پول و قدرت می شود، نه مردم آزار!»

حافظ، شاعر ما، در حدود هفت قرن پیش گفت:

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی!

حالا باید منتظر باشیم، ببینیم خدا هم به این نتیجه می رسد یا نه!

تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام

از شبکه های جام جم ایران که بگذریم که خیلی خیلی کم آگهی تجاری پخش می کند در مورد سایر دنیا قابل به ذکر است که آن سالهایی که هنوز همه چیز تجارتی نشده بود، و همه کس تاجر نشده بود، یعنی آن سالهایی که تاجر تاجر بود، سیاستمدار سیاستمدار بود، فیلسوف فیلسوف، هنرمند هنرمند و خلاصه اهل هر کاری به اصول حرفه خودش تا اندازه ای پابند بود، سطحِ برنامه های تلویزیون، این قدر پایین نیامده بود.

چیزی که سطحش خیلی پایین بود، آگهی های تجارتی بود. امّا حالا بیایید و تماشا کنید! به همان اندازه که سطح برنامه های تلویزیونی پایین آمده، سطح آگهی های تجارتی بالا رفته است. یک دفعه می بینید برنامه مبتذلی که داشتید می دیدید، قطع شد و یک برنامه هنری عالی و حیرت انگیز با یک موسیقی شبه کلاسیک شروع شد، با چه صحنه های خیال انگیز و گیرایی! شما را از این عالم خاکی بیرون می برد و عرش را سیر می کنید، درست مثل اینکه یک شعر سمبولیک زیبا را تبدیل به یک تصویر زنده کرده باشند. در آن لحظه آخر که کیف عالم را کرده اید، به شما حالی می کنند که مثلاً این آگهی یک اتومبیل بود.

بله، حالا که همه چیز دارد تجارتی می شود و سطحش پایین می آید، تاجرها فهمیده اند که در عین تاجر بودن، باید سیاستمدار و فیلسوف و هنرمند باشند تا سطح تجارت را بالا ببرند!

چرا ؟

یک فرنگی در معرّفیِ خیلی مختصر و خیلی نامفید عمر خیّام گفته است: «عمر خیّام شاعر و منجّمی ایرانی بود که «رباعیهای عربی» او در اواخر قرن یازدهم میلادی منتشر شد!» نفهمیدم منظورش از «رباعیهای عربی» چه بوده است، چون به روایتی «رباعی از مخترعات شعرای فارسی است كه عربها نيز تقليد كرده اند». بعد هم گفته است که ادوارد فیتزجرالد، در ترجمه «قالب عربی» رباعیها را حفظ کرده است، که لابد منظورش قالب رباعی است با چهار مصراع و معمولاً سه قافیه   این حرف مرا به یاد بعضی از شرقشناسها و صاحبنظرهای غربی انداخت که خیلی از دانشمندان «ایرانی» را، لابد محض رضای عیسی فقط «مسلمان» معرّفی می کنند یا محض رضای الله، فقط «عرب»! مثلاً می گویند: «ابن سینا، فیلسوف و طبیب عرب که تألیفات فلسفی او، با ترکیبی از افکار ارسطویی و نوافلاطونی، در فلسفۀ قرون وسطایی اروپا تأثیر زیادی داشت و کتاب «قانون» او در طبّ، تنها کتابی است که در پزشکی قرون وسطای اروپا بیشترین تأثیر را گذاشت!»

ملاحظه می کنید که «ابن سینا» همه چیز بود، غیر از «ایرانی». یکی دیگر از همین خیلی یا بعضی از شرقشناسهای صاحبنظر، می گوید: «ابن سینا از یک فیلسوف عرب دیگر، به نام فارابی، تأثیر عمیقی پذیرفته بود...» این را  می گویند «یک تیر و دو نشان»، به این ترتیب که طرف با نیش حقیقت کُش همان یک تیر تلویحاً «ابن سینا» را می کند «فیلسوف عرب» تا «فارابی» صریحاً بشود «یک فیلسوف عرب دیگر».

همین «فارابی» یک جا «ترکستانی» معرّفی می شود، و یک جای دیگر «فیلسوف عرب» یا «فیلسوف اسلامی». «ابوریحان بیرونی» را در یک جا «منجّم اُزبک» معرّفی می کنند، در جای دیگر «یکی از بزرگان ریاضیات اسلامی» و در یک جای دیگر «دانشمند آسیای مرکزی».

من نمی گویم که این خیلی یا بعضی از شرقشناسها و صاحبنظرهای غربی با سوء نیت خیلی از دانشمدان عصر طلایی ایران را فقط با اشاره به «عربیت»  معرّفی می کنند، و از این غفلتشان تعجّبی هم نمی کنم. تعجّبم از این است که چرا ما ایرانیها غفلت نمی کنیم و هیچوقت نمی گوییم «چارلز داروین، دانشمند رومی مسیحی» یا از کاشف انگلیسی سیّارۀ «اورانوس» به اسم «سِر ویلیام هرشل» (SirWilliam Herschel)، «منجّم یهودی خاورمیانه ای» یاد نمی کنیم!

همدلی از هم زبانی بهتر است

برایم ثابت شده است که آدم با ترجمۀ چیزی نمی تواند آن چیز را مال خودش بکند و برای او همان معنی و خاصیتی را داشته باشد که در زبان اصلی، برای آن مردمی دارد که خودشان آن چیز را می خواسته اند و در یک موقعیت تاریخی معیّن آن را به وجود آورده اند و تقریباً همه شان با معنی و خاصیت آن آشنا هستند.

دو هزار و پانصد و اندی سال پیش کورُش، شاه ایران، شاه بابِل، شاه سومر و اَکّد، شاه چهار گوشۀ جهان، با ارتش بزرگش به صلح و آرامی وارد بابِل شد، و همۀ مـردم گامهای او را با شادمانی پذیرفتند، و او در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهریاری نشست، و در برگشتن از این فتح بزرگ "منشور آزادی ملل" را نوشت، همان منشوری که حالا استوانه اش جزو آثار تاریخ باستانی بشر در موزۀ بریتانیا نگهداری می شود.خدا می داند ملّتهای مختلف چهار گوشۀ جهان در عهد کورُش این "آزادی" را برای جامعۀ خودشان چه جوری ترجمه کردند که بتواند عیناً همان چیزی باشد که توی ذهن کورش بود. اگر این طور می بود، شاید حالا دو هزار و پانصد سال بود که مردم چهار گوشۀ جهان، با صلح و سعادت در «امپراتوری جهانی کورش» زندگی می کردند و همه به زبان شیرین پارسی باستان حرف می زدند و ترجمه هم از دنیا ور افتاده بود.

حالا بر گردیم به سه سالی بعد از جنگ جهانی دوّم که "سازمان ملل متّحد"ی هست، و این سازمان، بعد از تجربۀ وحشتناک جنگ و کشته شدن بیش از شصت میلیون از مردم دنیا، می خواهد برای "آزادی ملل" دنیا یک "منشور" تهیه کند. نماینده های هشت کشور، در کمیسیونی با شرکت هجده کشور، به ریاست "الینور"، زن مرحوم "فرانکلین روزولت"، رئیس جمهوری آمریکا، می نشینند و این منشور را تهیه می کنند و اسمش را می گذارند "اعلامیۀ جهانی حقوق بشر".این اعلامیه به سیصد و هفتاد و پنج زبان بزرگ و کوچک دنیا ترجمه می شود تا همۀ آدمهای روی زمین، صرف نظر از نژاد و تاریخ و زبان و فرهنگ و مذهب، بدانند که در مقام "انسان"چه حقوقی دارند! خوب، حالا که شصت و دو سالی از زمان صدور این اعلامیه می گذرد، به نظر جناب عالی همۀ آن ملّتهایی که این "منشور آزادی ملل" یا "اعلامیۀ جهانی حقوق بشر" را به زبان خودشان ترجمه کردند، و هر کدامشان برای خودش قانون اساسی ثابت یا متغییری دارد، از «آزادی" و "حقوق بشر" همان معنی و خاصیتی را می فهمد که در کمیسیون "خانم روزولت" به زبان "انگلیسی" مطرح شد؟

چیزهایی قابل ترجمه است که همۀ مردم دنیا آنها را با چشم می بینند و با دست لمس می کنند، مثل نان، خربوزه، آب، علف، نه چیزهایی مثل آزادی، حقوق بشر، مردم سالاری، یا قانون اساسی که در هرجایی و در هر دوره ای معنی و خاصیتش بامال جاهای دیگر فرق می کند و مال هیچ جا برای جای دیگر قابل ترجمه نیست.»

حرف شیطان

من نمی دانم شما از اسم "سازمان ملل متّحد" چه برداشتی دارید، امّا اگر می خواهید بدانید من چه برداشتی دارم، برداشتم این است که بعد از جنگ جهانی دوّم "صاحب اختیار" های چند کشوری که "متّفق" شدند و آلمان نازی و "متّحد" هاش را شکست دادند، برای برقراری "صلح و امنیت" قائم و دائم در دنیا "سازمان ملل متحّد" را تأسیس کردند، و قرار شد که هر کشوری که از "جنگ" بیزار است و دلش می خواهد برای همیشه "صلح و امنیت" بر سرتاسر دنیا حکمفرما باشد، بیاید عضو این سازمان بشود، و دیدیم که در عرض این 64 سال، از همین در حدود 195 کشور دنیا، 192تاشان رسماً شدند عضو "سازمان ملل متّحد"، یعنی عضو "خانواده بزرگ ملّتهای عالم"، یعنی دوست و همدل و همدست و همپا و همپیمان!

می پرسید: "آن چند تا کشوری که هنوز عضو رسمی و کامل خانواده ملل متّحد نیستند، کدام کشورهایند؟" می گویم: "این طور که می گویند، از این چند تا یکیشان تایوان یا چین ملّی است که همان جزیره فرمز باشد، با این حساب که نمی شود دو تا چین داشت که هم با هم دشمن باشند، هم عضو خانوده ملّتها؛ و یکیشان صحرای مغرب در جنوب مراکش است، با 382,617 نفر جمعیت، یعنی در حدود یک چهارم جمعیت شهر"کرج"، که هنوزاز بابت استقلالش با مراکش مشغول سنگ واکندن است؛ و یکیشان هم شهرک واتیکان، مقرّ فرمانروایی پاپ، جانشین حضرت عیسی مسیح، که حسابش با عالم بالاست و جدا از حساب مردم عالم پایین، و جمعیتش به روایتهای مختلف بالای پانصد نفر و زیر هزار نفر، که همه شان هم اصحاب و خدمه حضرت پاپ اعظم هستند.

حالا بیاییم یک نگاهی به جمعیت ارتشهای "خانواده بزرگ ملّتهای عالم" بیندازیم. "ارتش" اسمش دفاعی هم که باشد، باز برای جنگ است.

ارتش، چه برای "تجاوز" بجنگد، چه برای "دفاع"، کارش جنگیدن است: کشتن و کشته شدن! می گویند یکی از فقیر ترین کشورهای دنیا "مالاوی" است، با حدود 14 میلیون جمعیت، و درآمد سرانه کمتر از 200 دلار در سال، با یک ارتش 5300 نفری و بودجه سالانه نظامی در حدود 16 میلیون دلار.

در طرف دیگر این معادله آمریکا را داریم که از ریش سفیدهای ارشد "خانواده بزرگ ملتهای عالم" است و صاحبخانه و میزبان نماینده های 195 ملّتِ متّحد دنیا و علمدار صلح و امنیت و دموکراسی در سر تا سر کره ارض، با 4 در صد جمعیت دنیا و در آمد سرانه 45 هزار دلار در سال، با یک ارتش یک میلیون و پانصد هزار نفری و بودجه نظامی 552 میلیارد و 568 میلیون دلار در سال، یعنی 198 برابر درآمد سالانه مالاوی، و بیش از 44 درصد کل هزینه های نظامی تمام دنیا!با این حساب قضیه بیشتر شباهت دارد به یک جوک، امّا جوک بی مزّه ای که اصلاً خنده ندارد. راستش آدم هر چه بخواهد بفمد، باید توی این 64 سالی که از تأسیس سازمان ملل متحد می گذرد، فهمیده باشد، مگر اینکه نخواهد صدای غضبناک خدا را بشنود که می گوید: "ارتش بی ارتش! گر راست می گویید و از جنگ بیزارید، به جای "سازمان ملل متّحد"، بیایید یک "سازمان خلع سلاح عمومی جهان" درست کنید و ارتش بی ارتش، بروید این همه پول را به جای مرگ و ویرانی، صرف جنگ با فقر و بیماری بکنید!" ای بابا، تا حرف شیرین شیطان هست، کی گوش به حرف خدا می کند‍!

۱- با اینکه به درست فهمیدن خودم شک دارم، یکی از چیزهایی در این مدت کوتاه زندگی در غرب متمدن پیشرفته صنعتی فهمیده ام این است که آدمیزاد اگر فرق بین "توحّش" و "تمدن" را نفهمد، به اوج تمدن هم که رسید، باز کارهایی می کند که وقتی وحشی بود می کرد و از کردن آنها خجالت هم نمی کشید و لازم هم نمی دانست که آنها را پنهان کند یا روی آنها زر ورق عوام فریبی بکشد.

۲-هروقت احساس می کنم که می خواهم با دل بیقرار یک کودک ساده و با نشاط، اما با چشمهای آرام یک پیر آگاه و بی هوا و هوس به دنیا نگاه کنم، چند تایی از شعرهای تاگورااین شاعر آزاده بیگانه با زبان من، اما آشنا با غربت روح انسان را می خوانم

این قافله تا...

 

در ایران به ما می گفتند اروپا تمیز است برق می زند هر صبح ال است وبل کسی آشغال نمی ریزد  اما تا جایی که من دنیا را دیدم و مردم را، هم جا آدم آشغال بریز و شهرکثیف کن هست با این تفاوت که در بعضی کشورها مردم سگ همراهشان ندارند که هر جا میل کشید... بله .... اما اینها دارند معضل بزرگتری که ما داریم این است که همین جلوی ساختمان ما روزانه چندین قلاده سگ بله ... به صاحبانشان اعتراض می کنم اهمیتی ندارد به شهرداری نامه می نویسم باز هم محل سگ نمی گذارند  راستی، یعنی می شود علتش این باشد که حالا دیگر توی شهرهای بزرگ، از «جامعه» خبری نیست و به هزار و یک دلیل، به ندرت کسی پیدا می شود که خودش را متعلّق به شهر و شهر را متعلق به خودش بداند؟ آخر اینهایی که شهرها را به کثافت می کشند، همه شان که نمی خواهند دق دل خالی کنند! ها؟ شما چی فکر می کنید؟

 

مطلب دوم

در این حدود دوسال گذشته یک کتاب فروشی بزرگ در خیابان ترن بود که جایش را داد به یک «بوتیک لباس» کلّی از «پس رفت» فکری در کشورهای «پیشرفته» غربی نالیدم

امّا اجازه بدهید عرض کنم که تا همین چهل، پنجاه سال پیش به بعضی از کشورهای دنیا می گفتیم «عقب مانده» و هیچکس اعتراضی نمی کرد، حتّی مردم خودِ همین کشورها! بعداً روابط بین الدّولی حکم کرد که به جای «عقب مانده» بگوییم «در حال توسعه». بعدتر هم که «جهان دوّم»، یعنی «بلوک شرق»، کمونیست بازی را گذاشت کنار و با سر دوید توی میدان سرمایه داری و به خیال خودش شد همبازی «جهان اوّل»، دیگر تقسیم ممالک محروسه و نامحروسه پنج قارّه زمین به سه جهان بی معنی شد.

این را حتماً شما هم تصدیق می فرمایید که کشورهای پیشرفته غربی، مخصوصاً اروپایی، مخصوصاً تر انگلستان و آلمان و فرانسه و ایتالیا، پیشرفت در همه چیز، مخصوصاً در علم و فلسفه و ادبیات و هنر، و همراه اینها اکتشافات و اختراعات، و همراه اینها کشاورزی و صنعت و تجارت را از قرن پانزدهم شروع کرده بودند و در قرن نوزدهم پیشرفت در همه اینها را به اوج رساندند، و این وقتی بود که کشورهای عقب مانده تازه به فکر افتادند که بیدار بشوند و برای پیشرفت از کشورهای پیشرفته تقلید کنند، و این وقت تقریباً بعد از جنگ جهانی اوّل بود، و این وقتی بود که کشورهای «پیشرفته» در همه چیز، غیر از تکنولوژی و تجارت، شروع کردند به «پس رفت» و از آن وقت تا حالا کشورهای «در حال پیشرفت» دارند قدم به قدم در «پس رفت» با کشورهای «پیشرفته» در سیر قهقرایی «معنویت» و افتادن در سرازیری «مادیت» همراه می شوند! با این حساب، فکر نمی کنید، این قافله تا به حشر لنگ بماند؟

خدا عاقبت ما را به خیر کند

بعضی وقت ها فکر می کنم نیچه بیشتر شاعر  بوده  تا فیلسوف حا لا که حرف فلسفه بیش آمدیکی از حیرت انگیز ترین چیزها در دنیای ما آدمیزادها این است که می بینی یک نفر که دو هزار و سیصد و پنجاه و پنج سال پیش در گوشه ای از این زمین خدا به دنیا آمد و شصت و دو سالی زندگی کرد و رفت به آنجایی که همه رفته اند و می روند و خواهند رفت، حرفهایی می زده است که هنوز هم مثل شکوفه های بهاری تر و تازه و معطّر است و آدم را به آیندۀ انسانیت امیدوار می کند.

و یک نفر دیگر امروز حرفهایی می زند که اگر بیست و چهار قرن پیش از دهنش در می آمد و به گوش آن «یک نفر» می رسید، آن «یک نفر» که باباش یا ننه اش اسمش را گذاشت «اریسطوطلیس»، قاه قاه می خندید و می گفت: «بیچاره تقصیری ندارد! آدم امروز نیست! جهلِ قرنهای خیلی دور توی مغزش رفته است و با زبان او حرف می زند!» بله یکی از این حرفهای «ارسطو» این است که آدمیزاد به طور طبیعی مشتاق دانستن است، نه فقط برای اینکه از دانش استفادۀ مادّی بکند، بلکه چون می خواهد جوابی برای حیرتش پیدا کند. فلسفه یا «فیلو سوفیا» که معنیش می شود عشق و علاقه به دانش، تازه وقتی پیدا شد که نیازمندیهای مادّی آدمیزاد و اسباب آسایش جسمی و روحی او فراهم شده بود.امّا حالا، در اوایل قرن بیست و یکم، شکر خدا، «پول» دیگر به هیچکس اجازه نمی دهد که حرفی از ارسطوها بزند یا بشنود، فلسفه هم فاتحه اش، یا خاتمه اش، خوانده شده است، و شرق و غرب از سر و ته به هم رسیده اند و دارند دنبال پول می دوند! به کجا؟ این را، زبانم لال، خدا هم نمی داند!خدا عاقبت جامعه‌های زیادی پیشرفته را به خیر کند تا  آن‌ها جامعه‌های واپس ماندۀ مقلّد عاقبت به خیر بشوند!»

اما حالا چرا شاعر؟

یک شعر وقتی در من تآثیر می‌گذارد که با زبان معجزه گر یک شاعر واقعی مرا ببرد به تماشای یکی از آن لحظه‌های خاصّی که در ذهن و روح من اتّفاقی می‌افتد که می‌بینم من تنها این طرف وایستاده‌ام و جهان هستی آن طرف، و حالتی به من دست داده است که دلم می‌خواهد آن را برای یک نفر بگویم تا تنها نباشم، امّا نمی‌دانم چه طوری بگویم. آنوقت یک روز یک شاعر با یک شعرش به من می‌گوید: «ببین، این است آن اتّفاقی که آن روز در آن لحظۀ خاص در ذهن و روح تو افتاد!»یک وقتهایی هم هست که شاعر واقعی چیزی را از زاویه‌ای به ما نشان می‌دهد که وقتی نگاهش می‌کنیم، انگار اوّلین بار است که داریم آن را می‌بینیم، در حالی که هزار‌ها بار آن را دیده بوده‌ایم، امّا نه از آن زاویه! انگار شعر واقعی کشف معنای پنهانی همه چیز است. پس نیچه شاعر است

یاد بعضی نفرات ...

 

اول : بعضی انسانها حتی یادشان هم دل را گرم می کند و لبخندی از خوشی و شادی و رضایت بر چهره ی آدم می نشاند به تعبیر نیما : یاد بعضی نفرات روشنم می دارد آوای صدای رسا و دل انگیزبعضی دوستان در گوشم موسیقی خوشی ایجاد می کند

خه خه ای موسیجه موسی صفت

خیز  و  موسیقار  زن  در   معرفت 

دوم :بعضی اوقات به نظر می رسد عالم بر توهم می چرخد نه به این معنا که خدای نخواسته هم توهم زده باشند نه منظورم این است که در هر اختلافی که پیش می آید ،ماباید خودمان را جای طرف مقابل بگذاریم و ببینیم با اطلاعات محدودی که او دارد و تصور مشخصی که از یک پدیده در ذهنش شکل گرفته است اگر ما به جای او بودیم چگونه می اندیشیدیم با گذاشتن خودمان به جای دیگران هم نگاهمان تعدیل می شود هم بسیاری از واکنش های عجولانه و تند ما جایش را به تامل و طمانینه و آرامش می دهد

سوم: اعتدال در سیر تربیتی فرزندان ازجمله مهمترین اموری است که باید مورد توجه قرار گیرد این را می شود به دو بخش تقسیم کرد تربیت سخت و تربیت نرم و به نظر من تربیت سخت به حوزه ی مادی برمی گردد که از همان اوان کودکی باید آرام آرام سردی و گرمی زندگی را کودک در حد ظرفیت خود بچشد

چهارم : محدویت در بودجه بندی و انضباط مالی و توجه والدین به حساب وکتاب و بودجه های شخصی کودکان از اهم موارد تربیت سخت است یا مراقبت در اعتدال به لباس و پوشاک

پنجم :راستی که آدم اگر بخواهد بهترین آثار فکری و ادبی این دو هزار و پانصد ششصد سال گذشتۀ ملّتهای جهان را، در ضمن هزارتا کار دیگر، با دقّت بخواند، باید هزار سالی عمر کند

ششم :سیر و سیاحت در کُرۀ زمین هم جوانی می خواهد، هم وقت زیاد، هم پول زیاد، امّا اگر آدم سیر و سیاحت در عالم زبان را یاد گرفته باشد و هر «کلمه» از هر زبانی برایش حکم یک «شهر» داشته باشد، لازم نیست حتماً جوان باشد و حتماً پول زیاد داشته باشد. وقت هم که چیزی است که همه دارند، بعضیها کمتر، بعضیها بیشتر.

هفتم : تعریف کردن بعضی چیزها درست مثل این است که جبرئیل وایستاده باشد و خدا جلو چشم او طبیعت را خلق کرده باشد و حالا جبرئیل بخواهد معنای خلقت را برای آدم و حوّا تعریف کند.

هشتم :این از خصوصیات ما آدمیزاد هاست که اگر الآن عدّه مان در سرتاسرِ کرۀ زمین ... راستی کُرۀ زمین که سرتاسر ندارد، حالا دیگر باید گفت گرداگرد کُرۀ زمین ... بله، این از خصوصیات ما آدمیزادهاست که اگر الآن عدّه مان در گرداگرد کرۀ زمین هفت هزار میلیون باشد، دو نفرمان نیستیم که عیناً و مطلقاً یک جور فکر کنیم

حرف ها

 

 حرف اول :تابستان که نزدیک می شود به غیر ازجهانگردان و کسانی که زیر برج ایفل جا کلیدی می فروشند کسی دیگر در پاریس نمی ماند ایرانیان هم مثنی و فرادا در حال عزیمت به ایران هستند

حرف دوم : به نظر من انقلاب ها بندرت برای اقتصاد خوب هستند ، بعداز انقلاب به شدت پول رایج سقوط  می کند

حرف سوم : این روحیه ی و شعار *خودم درستش می کنم * ازنقاط تفاوت مردم ایران و اروپاست البته این خوب است که ما به این نتیجه رسیدیم که می توانیم عمده ی نیازهای تعمیراتی را خودمان برطرف کنیم اما در اروپا و امریکا برای بازدید از یک شیر ،که چکه می کند هم پول می گیرند ، هر کس در مدرسه ما گشتی بزند شواهدی بر روحیه ی درستش می کنیم پیدا می کند

حرف چهارم : از نقاط مشترک ما با رومی ها و یونانیان قدیم ذبح گوسفند در رخدادهای خوب است البته اگر کسی از عهده ی هزینه گوسفند برنیاید مقتول بعدی مرغ است که حیونک هم خرج عزا می شود هم عروسی البته درستش این است که گوشت را به فقرا داد خب چون سر بریدن گوسفند جلوی خانه در پاریس که جوی آب هم ندارد جریمه وبرچسب خشونت هم دارد پس ایرانی ها کمی رسم را تغییر داده اند و در این طور مواقع به ایران زنگ می زنند تا اقوام تمشیت امور را فراهم کنند

حرف پنجم : به نظر من تا چند سال دیگر فروشگاه های فرانسوی به مناسبت نوروز هم حراج می زنند قبول ندارید باشید و تما شا کنید

حرف ششم : هر کدام از این حرف ها خودش یک متن باید می شد که نشد

نکات

 

 نکته ی اول :بعضی از کارها به آسانی پختن کیک از پودر آماده است فقط باید آب یا شیر را اضافه  کنید و کار تمام است

نکته ی دوم : در تمام نوشته ها انگلیسیها هیچ وقت از سر سختی گاندی تعریف نکرده اند

نکته ی سوم : بیشتر میوه ها اگر روی درخت به حال خود گذاشته شوند بالاخره می رسند بشرطی که کسی به سرشان داد نزند

نکته ی چهارم : بستنی ایرانی با خامه ی فراوان و پسته وهل معطر شاهدی ست براینکه ایران زمانی از تمدنهای بزرگ جهان بوده معتقدم برای پیشرفت صلح در خاور میانه ، خوب است یک قاشق نقره ای می دادند دست هریک از اعضای گروه ۱+۵وگفتگوها جلوی ظرف بزرگی از بستنی ایرانی انجام می شد به همراه هر قاشق بستنی اختلافات سیاسی هم حل می شد البته من هنوز نفهمیدم از طعمش بیشتر لذت می برم یا از بویش

نکته ی پنجم : به نظر من حیوانات همه جا به یک زبان صحبت می کنند

نکته ی ششم : قبلا می دانستم که اعراب برای راه ۷۳تا لغت دارند امروز از یک کانادایی یاد گرفتم که اسکیموها برای برف بیش از بیست اسم دارند تعجب نکردم چون یک اسکیمو تمام عمرش را میان برف می گذراند پس جزئیاتی به چشمش می خورد که ما هرگز به آن توجه نکرده ایم  لذا تعجبی ندارد که زبان فارسی نسبت به انگلیسی کلمات بیشتری و دقیق تری برای نسبت های فامیلی دارد برادران پدر عمو براداران مادر دایی شوهر خاله شوهر عمه و... در انگلیسی همه ی مردها uncleو همه بچه هایشان cousinنامیده می شوند در حالی در فارسی هشت کلمه داریم که نسبت فامیلی هر کدام را نشان می دهد

نکته ی ششم : زندگی برای بعضی ها در بعضی کشورها یعنی یک جشن طولانی همرا با شکلات و شیرینی

نکته ی هفتم : به نظر من در زیبایی پاریس زیاد مبالغه شده است

نکته ی هشتم : در مورد هر کدام از موارد بالا می خواستم یک متن بنویسم خب دیدم فرصت نیست همه اش را لیست کردم خودش شد یک متن

چند مطلب

 

کشیش کریستوفر مردی است مهربان ، روشن ضمیر با یک حس طنز خوب  او همان قدر کاتولیک است که من مسلمانم ،می گفت برای اینکه به بچه ها بفهماند که نقش مذهب چیست نخی را در دست می گیردوبین ردیف های صندلی کلیسا می چرخد آنهم به حالت دویدن بچه  هابا علاقه نخ را می گیرند و دنبال کشیش دویدن راادامه می دهند بطوریکه در پایان همه بچه ها  مثل دانه های تسبیح به نخ کشیده شده اند و کشیش کریستوفر در این لحظه توضیح می دهد که دین می تواند ما را کنار هم و با هم نگهدارد

یک پیشنهاد هم من به کشیش دادم که مثل ایده های گالیله رد شد کشیش گفت این ایده مال زمانی است که مردم با اسب و درشکه سفر می کردند اما به نظر من عقل سلیم حداقل مقداریش اکتسابی است

به نظر من مردم چیزی از سخنرانی های کشیش کریستوفر متوجه نمی شوند اما همه به کلیسا می آیند تا سرودهای مذهبی را بخوانند بازنشسته ها بخش عمده ی مشتری های کلیسا هستند به نظر می رسد باز نشستگی علایق نهفته ی انسانها را شکوفا می کند و مذهب یکی از آنهاست  در منطقه ای که من زندگی می کنم هیچ تشابهی به اهل محل ندارم، بازنشسته نیستم، اهل اینجا نیستم ، اهل گلف بازی نیستم، ثروتمند نیستم ، فرانسوی به لهجه شمالی حرف نمی زنم اما با این همه  در دو چیز مشترکیم یک این که با همسایه ها کدپستی مشترک منطقه ثروتمند را داریم و دومی را هم نمی نویسم .... حالا یک اشاره کنم بد نیست به نظر من هر چه آشپز خانه ساده تر باشد و امکاناتش کمتر احتمال غذا پختن توی آن بیشتر است یک آشپز خانه لوکس حکایت از آن دارد که معمولا غذا بیرون خورده می شود

 

.

 

 

 

 بهترین مرد دنیا بودن بسیار ساده است
  کافیست مرد باشیم

 

ره به جای دگر نمی دانیم

 

ضمن اینکه در کوتاه مدت راهبرد هایی برای جلوگیری از فرار مغزها وجود دارد در بلند مدت لازم است دست به تولید علم بومی بزنیم اگز امروز یک قلم زن از اصفهان یک خوشنویس از هر کجا جل و پلاسش را جمع کند و به هر نقطه دنیا برود ما نگران نیستم چون در آنجا هم همان کاری را می کند که در اصفهان می کرده است چون این دانش بومی است این فرد اگر چه ظاهرادر خارج ازمرزهای ایران است اما کاری داخلی می کند بهمین دلیل است که غرب نگران برگشتن تحصیلکردهای جهان سومی نیست البته نگران دانش نظامی و دانش نوی بومی نشده است که صد البته از همان ابتدا اجازه تحصیل در این رشته ها را به کسانی می دهد که روحا نه سجلا غربی باشند از طرفی دیگر تحصیلکرده ای که دربرگشت به کشور نیروی کار غرب است جای نگرانی ندارد البته امیدوارم این حرف به کسی برنخورد نه با شما استاد وطن پرست غرب ستیز نیستم با بغل دستی شما بودم  در کوتاه مدت باید اول به فکر آنهایی که در داخل هستند باشیم بعد نخبه های خارج از کشور وقتی خارجی ها را بیشتر تحویل می گیریم در واقع فرار را تشویق کرده ایم جوان گرایی و شایسته سالاری نیز امری است که جمله متفقند

سوال این است که پزشکان ما که به دلیل نوع و شرایط تحصیلشان در در خارج جایگاهی ندارد ما در داخل چه فکری برایشان کرده ایم بالاخره برگشتن نخبه ها امری کند و در درازمدت خواهد بود از طرفی هم تا یکی برگشت نباید فورا از اوتعریف کنیم که که بله ال بود وبل بود فرزند صالح بود بلکه باید شرایط خوب علمی را برایش فراهم کنیم حمایت یعنی فراهم آوردن شرایط بهنجار برای محقق ، چیزی اخیرا در ایران درست شده است که در غرب هم هست به اسم پارک های علمی و فن آوری در شاهرود هم داریم این یعنی چه ؟ بله یعنی  فضای بازی به این معنا که کودکان در پارک یک جایی دارند  که پر از تاب و سرسره و اسباب بازی است بزرگترها هم (شما بخوانید سیاستمداران) اجازه ورود به آن جا را ندارند و اگر هم آمدند باید کودکانه (شما بخوانید محققانه )بازی کنند کودکان هم برای بازی فقط در آنجا امنیت دارند  این موضوع پارک بویژه در علوم انسانی که بیشتر مورد نیاز ما هست خیلی اعتبار هم لازم نداردبیشتر مسایلی می خواهد که درست طرح شده باشد

اما سخنی هم با خود مهاجرین این که فرمودند ولو بالصین کدام علم است آیا علمی است که جیره خوار پول است یا چیز دیگری است ، علم غربی آرام آرام تمام ملاک های ارزش گذاری را از دست داده است حال آنکه از ابتدا اینگونه نبود بهترین دانشگاه ها در ابتدا حول کلیسا ها ساخته شده است و اولین استاد ها کشیش ها بود ند اما رفته رفته تعارض علم جدید با مسیحیت رنگ را از علم غربی گرفت ما هم که مترجم علم غربی بودیم نفهمیدیم که علم می تواند ملاک های برون علمی داشته باشد لذا سهم امام را مختص دانشجوی علوم دینی کردم و به دانشجوی علوم تجربی سهم امام ندادیم پس ما هم علم را بی رنگ کردیم لذا عالم علم تجربی هم خودش را در مقابل امامی مسوول ندید

البته بعضی فریاد نزنندکه دودوتا دینی غیر دینی ندارد یا هندسه دینی غیر دینی ندارد درست است اما زندگی و سلوک دانشمند دینی غیر دینی دارد بله اگر عالم دینی شود افسار علم در دست سرمایه نخواهد بود بله نمی توان چرخ دنده ی ماشینی بود وآن را نفی کرد  در پایان اینکه شتران را به هارون الرشید کرایه ندهید

ما گدايان خيل سلطانيم                شهربند هوای جانانيم
بنده را نام خويشتن نبود                هر چه ما را لقب دهند آنيم

گر برانند و گر ببخشايند                 ره به جای دگر نمیدانيم
چون دلارام میزند شمشير             سر ببازيم و رخ نگردانيم

دوستان در هوای صحبت يار           زر فشانند و ما سر افشانيم
مر خداوند عقل و دانش را               عيب ما گو مکن که نادانيم
هر گلی نو که در جهان آيد              ما به عشقش هزاردستانيم
تنگ چشمان نظر به ميوه کنند        ما تماشاکنان بستانيم
تو به سيمای شخص مینگری          ما در آثار صنع حيرانيم
هر چه گفتيم جز حکايت دوست      در همه عمر از آن پشيمانيم
سعديا بی وجود صحبت يار             همه عالم به هيچ نستانيم

 

زرفشانند و ما سر افشانیم

 

توجه به شخصیت های علمی البته که در روند تولید علم موثر است ، البته منظور دادن چهار تا سکه که هرکسی می تواند با یک زد وبند دربازار در روز در بیاورد نیست پول مشکل عالم نیست بر تمام پول های دنیا جهره عالمان و اندیشمندان نقش بسته است من دقت کرده ام البته غیر از مملکت خودمان که تراکتور بر بیست تومانی نقش بسته که لابد منظورش این است که برو کار می کن و بامزه تر اینکه همین چند ماه پیش وقتی در تهران سوار تاکسی بود م جوانی احتمالا دانشجو به راننده تاکسی گفت پنجاه تومنی نگه دارد و منظورش دانشگاه تهران بود

ارج نهادن یک امر باطنی است البته تا علم بومی و عالم بومی نداشته باشیم ارج نهادن هم معنایی ندارد دوباره ارج نهاده ایم دیگران را امروز عالمان مثل ورزشکاران عمر کوتاهی دارند چون طول عمر تکنولوژی و علم کوتاه شده است پس فرصت ارج گذاری کم است البته توجیهاتی هم وجود دارد که علم ارجمند است نه عالم که صد البته این نگاه با کل ارج گذاری مشکل دارد

هر چیز باید در جای خودش باشد نخبه ، نخبه باشد بقیه هم بقیه یکسان نگاه کردن همان اتفاق را برای علم می اندازد که برای بلوک شرق انداخت یکسان نگاه کردن باعث فروپاشی آن شد همانطور که طبیعت به درخت بلند تر در جنگل نور بیشتری می دهد باید در یک نگاه عادلانه به نخبه امکانات بیشتری داد اگر یک فضای دلپذیر پژوهشی در کشور فراهم کنیم هر کسی غبطه خواهد خورد و تلاش خواهد کرد تا به ان برسد

تا الان به نظر می رسدتنها ساز کار درست تکریم ،ارزشیابی مستمر است ، ما ارزشیابی درستی برای سنجیدن علم و عالم نداریم چون تدریس درستی نداریم باورکرده ایم علم همان چیزی است که در آزمونهای دانشگاه  می سنجیم ، غافل از این که آزمون های ما از پیش دبستانی تا فوق دکترا که شخصا در همه ی مواردش درس داده ام و آزمون گرفته ام بر اساس چیستان طراحی می شود بر اساس پیچیدگی مسایل نه نیاز واقعی در دنیایی که ای کیو وای کیو در هم تنیده است این ارزیابی ها بی فایده است آزمون باید یک امر جاری و ساری در زندگی علمی هر دانشجو یا عالمی باشد البته اجرای این سنجش عیر ممکن است چون اگر اتفاق بیفتد ستون خیمه ی هیات های علمی ما فرو خواهد ریخت پس مطمئن باشید که اتفاق نخواهد افتاد اگر از همین فردا تصمیم بگیریم آزمون های مرسوم را حذف کنیم شما حساب کنید چند میلیون بی کار خواهند شد .... بله این نتیجه ی علمی است که همتش بر سوال آخر ترم است خلاصه عرض کنم باید مراقب بود که دانشگاه و مدرسه مانع تحصیلات نشود

آنچه ما را لقب دهند آنیم

 

 

یونگ روان شناس برای نوشتن یک روش علمی ابداع کرد و با آن روش توانست چندین هزار رویا را بررسی کند،یونگ وارث و ادامه ی فروید است حالا اگر نگویم کامل کننده ، هرکس در کار یونگ دقت کند متوجه روش کار غربی یونگ می شود یا بهتر بگویم روش اروپایی یونگ

آیا ما می توانیم با این روان شناسی که در دانشگاهها ی کشورمان تدریس می کنیم آرزوی پرورش پیدا کردن فروید را داشته باشیم خب صد البته نه پس فروید تعطیل پس می رویم سراغ یونگ در روش شناسی یونگ هم فقط ترجمه می کنیم وارجحیت این ترجمه بر ترجمه استاد قبلی در واژه گزینی متفاوت است که مثلا معادل فلان کلمه را خوب گذاشته است حالا این ترجمه های مختلف را زورکی که نمی شود یک جورایی به دانشجو تنقیه می کنیم بعد از چند سال استاد بازنشسته می شود و دانشجوی جای او را می گیرد و دور باطل ادامه پیدا می کند اما سوال این است که چرا تا به حال این همه پایان نامه نوشته ایم یک نفر چهار تا رویا را مثل یونک بررسی نکرده است ؟ معلوم است چون تصمیم به باز تولید کار یونگ نداریم اگر نه حداقل تا حالا باید با همان روش صد سال قبل حداقل سمبل های ایرانی را نشر داده بودیم

وقتی هنر مند ما ولو باهزینه کردن اعتقادات ما جایزه می گیرد کارش کلی شرف دارد به استاد دانشگاه ما که نیم قرن است جزوه درسی اش تغییر نکرده است هنرمند دریافته است که مجبور است ذات سینمای غرب را شرقی کند تا هنرش بومی شود کجا قابل مقایسه است با استادی که تخته اش را برای سال بعد پاک نمی کند که مبادا دوباره کاری شود عالم علم تحربی باید همنوا با پوپر باشد که می گوید بنای علم ساخته می شود تا فرو بریزد

اما در حوزه ی علوم انسانی عقب ماندگی ما جدی است نظریه ای در غرب تولید می شود از مصرفش می گذرد وارد دانشگاه های ما می شود اندیشه ورزان ما در سمینارها و... پزش را می دهند که بله این نظریه اهمان است بهمان همچین که اساتید می فهمند که بی فایده بوده است چند مثال غیر کاربردی به دست استاد ما می دهند دوباره موج به جریان می افتد چند سال سرگرم می شویم می فهمیم بی فایده بود باز چند مثال کاربردی به ما می دهند و باز ما از دوباره شروع می کنیم

ساحت علوم انسانی از علوم تحربی باطنی تراست و خطرناک تر اگر چه این دو ناگزیر تقابلی دارند تکنولوژی که بازوی عملی علم تجربی است به سرعت به یکسان سازی دست زده است و با این روش آرام آرام به حوزه ی علوم انسانی نزدیک شده است چون مثلا باورکرده ایم که هرکس کلید را بزند برق روشن می شود کم کم به این نتیجه رسیده ایم که همه آدم ها یکسان و یک شکل هستند و تفاوتی با هم ندارند برای همین حقوق بشر می نویسیم حرف از تجارت جهانی می زنیم و اصل تمایز را زیر پا می گذاریم و به عرب کمک می کنیم در قالب زدن همه به یک قالب یاد تخت پروتاگوراس بخیر

بگذریم ترجمه علوم انسانی و روش شناسی آن ما به سمت هم قد کردن و هم ریخت کردن معارف می برد با ترجمه چارچوب دستگاه اندیشه ورزی غرب را وارد کرده ایم و ارتباطمان را با سنت از بین برده ایم در صورتی که علوم انسانی غرب بر پایه های سنت های خودشان استوار است اما آن ستن هرگز اجازه نقد سنت بومی خودمان را به ما نمی دهد عقب ماندگی ما در حوزه علوم تجربی باعث شده است تا ما ریزه خواره سفره غرب باشیم ؟ اما سوال این است که چه چیز باعث شده است تا در علوم انسانی ما جیره خوار غرب باشیم چه لزومی دارد که حکمت و دین را نیز از غرب کسب کنیم من همین امروز چند طلبه می شناسم که در همین فرانسه دین شناسی می خوانند حالا شما خرف از فرار مغزها بزن

بنده را نام خویشتن نبود

 

دانشگاه های  ما و خیلی از کشورهای   دیگر واحد های بدی از دانشگاه های امریکا است در این دانشگاه ها چیزی تدریس می شود که نظام های آموزشی دوست دارندآن را علم بنامند ،اما این علم ترجمه نادرست و نا کار آمد از علم تحربی غرب است این علم در جایی غیر از موطن خودش بی ریشه و بی اصالت است که بقول هم ولایتی ها بنده از زیر بته به عمل آمده است پر مسلم است چیزی که در غیر موطنش ریشه ندوانیده باشد رشد نخواهد کرد، از روزی که شروع کردیم به ترجمه علم حواسمان نبودکه علم تجربی غرب ، بر اساس تجربه غربیان از جهان تولید شده است نه تجربه خودما لذادر تدریس علم تجربی ما به جای یاد دادن تجربه کردن قصه تعریف کرده ایم که نیوتن زیر درخت خوابیده بود یک سیب از بالای درخت تالاپ افتاد و همه چیز کشف شد، حالا کل سیستم آموزشی نشسته اند تا سیبی از بالای درخت بیفتد و...دانش آموز ما چون نحوه ی تولید علم غربی را نمی فهمد زندگی علمی را تشخیص نمی دهد عادت می کند به لقمه آماده لذا دستگاه گوارشش لاغر می شود و نهایتا به یک حل المسایل مسخره تبدیل میشود

استاد دانشگاه ما هم از روش متدلوژی علمی بی بهره است و نمی داند که علم چگونه تولید می شود و ... روند ترجمه علم که اینک به تولید علم منجر نمی شود روز به روز ما را پرت تر می کند این روش شناسی غربی هم به ما کمکی  نخواهد کرد خوب خوب عمل کنیم می شویم شعبه بد دانشگاه های امریکا پس بایدروش علمی را خودمان تولید کنیم این به نظر می رسد از تولید سوال آغاز می شود یعنی اول باید سوالهای بومی مطرح کنیم تا برای جواب دادن مجبور به تولید علم بومی شویم علمی که سوالش بومی نباشد نشاط علمی نمی آورد و زورکی باید تدریس شود من امروزدانشجویان با نشاط زیادی را می بینم که به دلیل داشتن سوال بومی یعنی سوالی که سوال آنهاست با نشاط دنبال پاسخ هستند سالهاست اساتید ما پاسخ کامل جامع و مانع به سوالی داده اند که هرگز سوال جامعه دانشی ما نبوده است و دانشجو آن رانپرسیده است  علم امروزبا سوال آغاز می شود نه با جواب کسی که مملو از سوال است وبه قول استاد رضا قریب حیران ، می تواند علم بومی تولید کند باور بفرمایید که دیگر دوره ی عالمان بحرالعلوم که منبع پاسخ بودند گذشته است امروز کسی عالم است که سوال بیشتری داشته باشد

 

تنگ چشمان نظر به میوه کنند

 

نظام آموزشی سالی چند بار در بوق و کرنا می کند که افتخار آفرینان ما چند مثقال طلا و نقره آورده اند ، خب دانش آموزان دوپینگی ما با دانش آموزان معمولی دنیا مسابقه می دهند و بعد نتیجه معلوم! چرا می گویم دانش آموزان معمولی دنیا چون برخورد دنیا چه در رسانه ها چه در بین مسوولینش با المپیاد ی ها عادی است امتحانکی را چنان بر می کشیم که نگو بدتر آنکه این نتیجه را به دروغ نتیجه سیستم آموزشی می دانیم ، بعد در برخورد همین بچه ها را بدون کنکور وارد دانشگاه می کنیم آنهم در رشته های فنی و مهندسی

اولا این المپیاد آن طور که گفته اند جهانی نیست  ثانیا نشان دهند سطح متوسط آموزش و معلومات کشور ما هم نیست و اتفاقا انحراف معیار ما در این موضوع از خیلی از کشورها بیشتر است نکته مهمتر اینکه المپیادی ها از اول برگزیده بوده اند و ارتباط با سیستم آموزشی نداشته اند

بعد اینکه مدال آوران المپیاد لزوما افراد عالمی نیستند دوپینگی نباشند تازه حل المسایل شفاهی هستند خلاصه اینکه نخبه یابی با نخبه پروری متفاوت است

پیش از این پیش دانشگاهی و کنکور سال آخر آموزش را خراب کرده بود چون چیزی را یاد می دادیم که قرار بود در کنکور بپرسیم ، نه اینکه بپرسیم در کنکور چیزی را که آموزش داده ایم در ثانی بهتر معلم ، بهترین فضا ، بهترین مدیر به پیش دانشگاهی اختصاص داشت و الباقی ، بقیه را بگیرند حالا المپیاد هم استعداد حرم کنی است برای خودش که نگو واین اتلاف وقت را چند سال جلو کشیده است سوال این است که نظام آموزشی در زمین چه کسی می کارد؟