آواز ستارهها
چند سالی است بچه ها اصرار دارند که برایشان بازی کامپیوتری بخریم از آنها اصرار از ما هم انکار بالاخره ،معمولا ما می گفتیم به مصلحت نیست ، پولهایشان را جمع کردند و ما هم با موضوع سازگاری پیدا کردیم و دوسه روز قبل یک وقت ایجاد کردیم و دسته جمعی رفتیم خریدیم اما از شما چه پنهان همه چیز دارد مجازی می شود و این خیلی بد است شما یک نگاه بیندازید به اوضاع و احوال جامعههای زیادی پیشرفتۀ حالا رو به پس رفت گذاشته وجامعههای زیادی واپس ماندۀ حالا الکی پیش دویده نگاه میکنید، توی اتوبوس یا مترو میبینید یارو که بغل دستتان نشسته است، یک جوان سی، سی و پنج سالِ فرانسوی به خودش حسابی مطمئنّ، و از خودش بیدلیل راضی، گوشهایش مشغول شنیدن موسیقی پاپِ ، و چشمهاش هم به یاری انگشتهاش مشغول تماشای یک بازی بزن بکُش دَر روِ کامپیوتری! و آنوقت پیش خودتان میگویید:«خوب، این مشغولیات چشمهای این جوان خیلی امروزی، این هم مشغولیات گوشهای این جوان خیلی امروزی! حالا هوش و حواسّ این جوان خیلی امروزی کجاست؟»و فوراً خودتان جواب خودتان را میدهید و میگویید: «اگر گذاشته بودند که هوش و حواسّ داشته باشد و خودش خواسته بود که قدر چشمها و گوشهایش را بداند و با آنها خوب دیدن و خوب شنیدن و خوب فکر کردن یاد بگیرد، که حاضر نمیشد خودش را توی یک همچین دنیای کوچک از همه چیز خالی زندانی بکند و خیالش خوش باشد که دارد خوش میگذراند!»راستی هم که اگر شما که بغل دست این جوان خیلی امروزی نشستهاید، ازش بپرسید: «زندگی برای شما چه معنایی دارد؟» لابد بر میگردد، به شما میگوید: «چی گفتید؟ زندگی برای من چه معنایی دارد؟ منظورتان چی هست؟»
امّا نه! تازه اگر ازش همچین چیزی هم بپرسید، خیال میکنید کسی که تا حالا به افقهای حیرت نگاهی نینداخته است و به آواز ستارهها گوش نداده است، اصلاً شما را که بغل دستش نشستهاید، میبیند، یا اصلاً صداتان را از یکوجب فاصله میشنود، که برگردد، همچین جوابی به شما بدهد؟