هوای دیگری در ما نگنجد

هم نظری، هم خبری، هم  قمران را قمری
هم  شکر  اندر شکر  اندر شکر  اندر شکری
هم سوی دولت  درجی، هم  غم ما را  فرجی
هم قدحی،هم فرحی، هم شب ما را سحری

امروز هم با همه شلوغی اش گذشت بدون اینکه ما به عید برسیم عید به ما رسید وقتی که عید به ما می رسد  دیگر این عید است که مبارک است، نه ما اما اگر ما به عید برسیم ،ما مبارک می شویم شاید به همین دلیل حضرت مولا نا می فرماید : ایام می آیند و می روند مبارک شمایید   بله عرض می کردم بهار که رسید خبر گل می آورد باید از بهار و گل پرسید چه خبر یعنی اگر شما مبارک شده باشید جواب می دهد این که گفت : ای نو بهار خندان از لا مکان رسیدی

                                                  چیزی به یار مانی از یار ما چه دیدی

سوال کننده مبارک است در غیر  این صورت گل پاسخی نمی دهد بالاخره گل گوشه ای از ابروی یار است

وقتی حضرت عارف شیراز می گوید : که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید  یعنی رفت، فکر می کنید چند بهار دیگر را درک خواهید کرد مثلا ۵۰ تا ،باشه ولی  خیلی کم است تا فرصت است باید از گل پرسید

زگل بپرسم که این حسن از که دزدیدی

زشرم مست بخندد ولی کجا  گوید

چراکه گل هر رازی را نمی گوید

اگر چه مست بود گل خراب نیست چو من

که راز نرگس سرمست  با شما گویید

چو راز طلبی در میان مستان رو

که راز را سر سرمست بی حیا گوید

موکب همایونی بهار دو ساعت و نیم زودتر به ما خواهد رسید اگر چه که این عید عارضی است ت

این چهارمین بار است که برای نوشتن این مطلب می نشینم بله عید به وجود مبارک صاحب العصر و الزمان مبارک می شود و تحول نیز منشاء انسانی می خواهد آنهم انسان کامل که بهار جلوه ای از طراوت اوست  از نوروزنامه خیام و التفهیم یا آثار الباقیه ابوریحان یا حتی روایت فردوسی در شاهنامه آبرویی برای عید درست نمی شود اما روایت اما م صادق علیه السلام که نوروز را، روز ظهور آن حضرت می داند نوید عدالت کلی را که همه ی ادیان منتظر آن هستند به ما می رساند

تو دل بردی از من به هر کجا طلبی

مرا که قبله گر استم چه کار با اصنام

اگر چه فرصت نوشتن نیست اما حدیث زلف تو کوته نمی توانم کرد

                                             بدین دلیل که اینجا مقام اطناب است

                                                            یکشنبه  ۲۹اسفند ۱۳۸۹ساعت ۷بعد از ظهر پاریس

لاجرم دست ارادت به در پیر مغان

 

 

فردا دانش آموزان تعطیل می شوند شنبه هم مراسم هفت سین را برای ایرانیان مقیم داریم  . دانش آموزان خودمان هم، اول فروردین را با عمو پورنگ شروع می کنند.یک برنامه جامع هم برای والدین روز چهارم فروردین خواهیم داشت موضوعش هم ،حالا شما بفرما آموزش خانواده

عرض بعدی اینک من از قبل هم می دانستم که ، البته بدون تعارف ، که خیلی بی سوادم اما این یک شنبه بد جوری به بی سوادی خودم پی بردم . اون کلیسای سر کوچه که یادتون هست این هفته با کشیش بفرما محترمش،  فرصتی دست داد کپی زدم دیدم اولا زبان فرانسه که من بلد نیستم بماند این کشیش چه خوب عربی حرف می زند واقعا استاد بود مهمتر اینکه، دیدم که چقدر از قرآن می داند تعجب من را که دید گفت ما در مدرسه کاتولیک بفرما همان حوزه علمیه مسیحی قرآن را می خوانیم دید بیشتر تعجب کردم گفت یک تفسیر سه جلدی بر سوره ی مائده هم نوشته است بفرما تازه این یک کشیش معمولی بود مقایسه کن با طلبه های فاضل خودمان ... دیگه بیشتر نخواهم نوشت

واقعا ما چقدر عمرمان را صرف هیچ کردیم ... حواسم نبود که گفتم نمی نویسم

بله محمد مهدی  دوتا ماهی قرمز خوشگل خریده برای هفت سین بعد هم می خواهد ببرد تو رودخانه سن رها کنه علی هم با مامانش بقیه را به عهده دارند. عید خانوادگی، قرار گذاشتیم چیزی کم نگذاریم

هوا آنقدر خوب شده که دیگه دلت می خواد تو سایه راه بری که آفتاب اذیتت نکند  

 

فرجام عشق

 

سهروردی را گفتند تا به کی از ایران سخن گویی ؟ گفت تا آن زمان که زنده ام . گفتند این بیماری است چون ایران دختره باکره ای نیست برای تو ، و گنج سلطانی هم برای بی چیزی همانند تو نخواهد بود .
سهروردی خندید و گفت شما عشق ندانید چیست . دوباره او را گرفته و به سیاهچال بردند.
ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید : “نماز عشق ترتیبی ندارد چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ، دیگر برخواستنی نیست . ”
شبها از درون روزن سیاه چال زندان سهروردی ، زندانبانان اشعار حکیم فردوسی را  می شنیدند و از این روی ، وعده های غذایش را قطع نمودند و در نهایت سهروردی از گرسنگی به قتل رسید

پدر وپسر

 

 

ادامه نوشته

بدانست سهراب کو دختر است

 

 

La classe de CM1-CM2 devant l'Assemblée nationale

 

 

 

 

 quartier latin Paris

 

 

 

 

 Une classe d'enfants dans une école primaire, à Caen, dans le Nord-Ouest de la France.(Photo : AFP)

 Il est <I>« </I><I>urgent d'agir </I><I>» face aux scolarités difficiles, souligne dans son rapport le Haut Conseil de l'éducation.</I><BR/>

 

 

 

 

 

 

تا حالا به این فکر کردین کسایی که یه مدت ، حتی خیلی کوتاه مثلا دو ماه خارج از کشور زندگی کردن وقتی که بر میگردن چه جوری رفتار میکنن؟؟

هر جایی که خرید میکنن اول کارت اعتباری میدن ..بعد یه دفعه انگار که تازه یادشون افتاده ایرانن ..میگن اااا قبول نمیکنین؟؟؟

به جای نوشابه همیشه آب معدنی سفارش میدن و همیشه هم راجع به تغذیه سالم سخنرانی میکنن..

اولش که میان حتی اگه ۳ ماه بیشتر از ایران دور نبوده باشن میگن  ..وای شما چه جوری این جا زندگی میکنین!

بابا همون جوری که شما ۳۰ سال زندگی میکردین و مث بچه خوب صبح میرفتین سر کار ..عصری میومدین !

به جای هوی ..میگن ..اووپس ، ..به جای سلام میگن ..های ، به جای تلویزیون میگن .تی.وی ، عصبی که میشن میگن رو nerve من راه نرو و الا آخر…

مدام از هوای آلوده و ترافیک گله میکنن ، وزن رو به پوند و مسافت رو به مایل حساب میکنن! همه قیمت ها رو وقتی میگی به دلار و یورو حساب میکنن ..بعد میگن مفتـــــــــه !

رو شیر و ماست و بقیه چیزها حتما میزان چربی و کالری رو میخونن ..حتی اگه از لاغری در حال شکستن باشن!!

راجع به همه چیز تو ایران ایراد میگیرن دقیقا انگار که بار اوله که با این مسائل روبرو شدن.. از چمدون هاشون حتی تا یه سال بعد از برگشتنشون ، برچسب هواپیما رو در نمیارن و با اون همه جا میرن!

همیشه جملات خودشون رو با این جمله شروع میکنن : تو اون جا که من بودم ……۱۸/۱۲/۸۹

 

۸۹/۱۲/۲۱

این روزها درتهیه و تدارک مراسم هفت سین نوروزی هستیم یکی از برنامه های ما اجرای قسمتی از شاهنامه که مربوط به سهراب ،رستم ، تهمینه ، و گرد آقرید است بصورت تاتر آنهم توسط آقایان و خانم های فارسی آموز ،  کارگردان کار هم ،استاد پورعلی زاده است

امروز قسمتی از فیلم تمرین بچه ها را دیدیم متوجه شدم که خیلی راحت تر از بچه های ما روی صحنه کار می کنند در تاتر قبلی که دانش آموزان ما برای دهه فجر کار می کردند ، بقول مرحوم دکتر احدیان معمولا، بچه ها روی صحنه نمی دانند با دستهایشان چه کار کنند اما اینها خیلی راحتند

قسمت آشنایی رستم و تهمینه را از خود فردوسی هم بهتر اجرا می کردند خلاصه روزگاری داریم

موضوع برنامه های رادیویی هم امروزها عید است و ....

 

 

مهندس خواجه نصرالدین طوسی

خواجه نصیر الدین ' دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :

  در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟

 من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .

 خواجه نصیر الدین فرمود :

ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا شبانگاه, راه بر او شناسانده شده است

 

اما چه سّری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.

  من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از 'غوتمه ( بودا ) 'در خاورزمین تا 'مانی ایرانی' در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند.

  آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود را بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد

  اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟

 در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان ' امّا ' و ' اگر ' دارد .  

در اسلام تو را می گویند :

دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست

 غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست

قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .

تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .

  و این ' امّاها ' مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمان به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می شمرد.

 


دیوانه یا احمق!


 

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آن ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چه کار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط  تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت:

خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت:

من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم

بشنود گوش ،از برای خواب چشم ، افسانه را

عرض کنم که این مطلب سرداران باعث شد از بعد از ظهر تا الان هر وقت یادم می آید بخندم  حیف که نمی شود در موردش نوشت، در مورد نامه ها هم که پرسش شده است چرا نامه می نویسی ؟به نظر من نامه یک استراتژی تربیتی است یعنی شما می تواند به افرادی که به شما نزدیک هستند و در کنار شما هستند نامه بنویسی و چیزی را به آنها بگویی یا بخواهی من سالانه چند ده نامه به دوستان و خانواده می نویسم آخرین نامه ای که پست کردم نامه بود که چها ر سال قبل از پست کردن برای آقای سعیدی نوشته بودم با تاخیر ۴ساله پست کردم  آخرین نامه ای هم که نوشتم برای   همین سلام خود مان است اما الان وقت پست     کردن و روی شبکه گذاشتنش نیست چرا که بقول عمو محمد ـ دکتر چوپان- غلیان دارد تا یادم نرفته به شما بگویم که یکی از دوستان که دست اندر کار شبکه جام جم است پیشنهاد داده ازدکتر چوپان مستند تهیه کند هنوز قول کامل ندادم ـ  موضوع این است که وقتی عمو محمد مقداری دوغ آنهم دوغ گوسفند رادر ظرف می ریخت در آن را محکم می کرد و آن را در خورجین چها رپایش می گذاشت حیوان هم خرامان خرامان و سلانه سلانه از تپه و کوه بالا می رفت تا می رسید به چاشتگاه و این دوغ هی تکان می خورد و گاز دار می شد اگر احیانا فوری درش را باز می کردی هم نصف دوغ هدر شده بود هم خودت و لباسهایت را پر کرده بودی لذا ایشان با ممارست و حوصله این کار را می کرد آرام و صبور درب ظرف را باز می کرد،بله ذهن انسان هم بی شباهت به همین ظرف دوغ نیست وقتی مطلبی در ذهن انباشته می شودبقو ل ملای  رومی جوش می کند ترک جوشی کرده بودم نیمه خام... نامه به سلام هم پر جوش و گداز است لذا اگر سرش را با عجله باز کنم چیزی ته ظرف باقی نمی ماند باید آنقدر بماند تا دردش ته نشین شود که ای صوفی شراب آنگه شود صاف  که در  شیشه   بماند   اربعینی یکی از ادارات فعال فرانسه همین پست است مردم خیلی از کارها را با پست انجام می دهند و این خیلی خوب است چرا که نامه ها رد بدل می شود و این یعنی خوب

در مورد مجتمع هم چندین سال است که تعمیر اساسی نشده است یک اعتبار نسبتا خوبی آموزش و پرورش الحمد الله با اولین نامه به ما داده است یک کم هم گوشه کنار کنم تعمیر هم در دستور کار خواهد بود گویا سرنوشت ما هم با مدرسه ساختن وبنایی رقم خورده همکارانم در مدرسه اینقدرخوبند که نگو باور کن اگر بگذاری خودشان تعمیر هم می کنند ایرانیان مقیم هم ابراز تمایل کرده اند تا خدا چه بخواهد

این م ح ر هم پیداش نیست اگر هر کس دیدش سلام مارا هم به او برساند و اگر هم گفت هر روز مطالب را می خواند قبول نکنید تا شاهد بیاورد

 این هم برای درخت کاری تا هر درختی را نکاریم

خرد چیره بر آرزو داشتم

جهان را به کم مایه بگذاشتم

چو هر داشته کرد باید یله

من ایدون گمانم همه داشتم

چو تخم امل رنج بار آورد

نه ورزیدم این تخم و نه کاشتم

 

 

به بهانه  مختار نامه

سپاه مختار یک سرباز داشت

                           به نام مختار

 

 

آیت‌الله اراکی فرمود:
شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت.
پرسیدم:
چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت:
خیر!
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت:
نه.
با تعجب پرسیدم:
پس راز این مقام چیست؟
جواب داد:
هدیه مولایم حسین است!
گفتم چطور؟
با اشک گفت:
آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم می‌رفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم:
میرزا تقی خان! ۲تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد ...
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت:
به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.

منبع:
کتاب آخرین گفتارها

اما بعد اینکه مهمانهای ما برگشتند آلمان تااز آنجا هم بروند ایران امروز ها در تدارک برنامه هفت سین اسفند هستیم با ایرانیان مقیم ،امروز  چند نفری را دعوت کرده بودم آمده بودند یکسری هماهنگی کردیم از شما چه پنهان جمع کردن اینهمه سلیقه و تفاوت آنهم خانم های فرنگ گشته کار مشکلی است  یک سری تصاویر از شاهنامه جمع کردم خودم هم دست به قلم شدم ،چندتا چلیپا نوشتم از خطش بهتر ،شعر هایش است نمی نویسم تا خودتان بیاید ببینید پر از غلغل و رعد شد کوهسار فردوسی بهتر است یا به پا لیز بلبل بنالد همی   یا نسیم نوروز حافظ و ...

 


نگاه من

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

 

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان  تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»

 

 او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

 استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

 اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

 

« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می‌دهد.

 

نامه ای به یار غار

 

 

ادامه نوشته

اسفند

به گاو آهن

اگر بسته شوم

محض ِ شخم ِ زمین ِ سنگلاخ

*

یا به گاری اگر

بندند و به دوش

کشم

*

یا در میان

خشت های

اهرام ِ مصــــر

اگر تنم خشتی

باشد

*

یا به چرخ آسیا

سنگ ِ زیرین

نه…

گندم  ِ میان دو سنگ بودن

*

یا به طوفان

در دست قایقران

چو پارویی باشم

که

از پا بگیرند و

سرم بر آب کوبند

*

و یا چون سیبل

که هر کمانگیری

زیر ِ خالِ سیاهم

را

نشانه ای رفته

باشد…

*

هرچه باشد

بهتر از آن است

که عید رسد و

مردی را

بگویند به بالای

نردبان برو!

*

آی

خدایی که صدای

درمانده ای را نمی شنویی…

بیا سر  ِ این تختو بگیر!

نامه ای به همسرم

 

 

ادامه نوشته

به ولای تو که گر بنده ی خویشم خوانی

امشب در پایان دعای کمیل پیری روشن ضمیر در گوش دوستش می گوید عازم مشهدم روز سومی که به پاریس رسیدم همین صحنه با همین فرد اتفاق افتاد خجالت کشیدم برایت پیغامی بفرستم امشب با من که دست داددل را به دریا زدم و سلام را رساندم آقا چه کنم که اگر از تو ننویسم قنوط است و اگر بنویسم قنوت

از تو اگر ننویسم، جفاست و اگر بنویسم خلاف ِ خفا. رسم وفا کدام است حالا؟ هزار حرف نگفته ام را فاش کنم یا از نام تو بگذرم؟ تقصیر من چیست که ما در عصر سالوس متولد شدیم؟ از اول مشق ِ ریا و ادا دادند و تکلیف کبر و کذب دیده ایم. حالا من چه بنویسم که از آفت ِ ریا دور ماند؟ سیدی… آقای من… کسی نداند تو که میدانی، من نه هرکس را «سیدی» صدامیکنم و نه آقا… اما آقا، ای که نامت همه جاهست، مرامت کجاست؟

ما «شاه» پرستیم و تو با گدا نشین! آقا آقاست، سلطان سلطان. گیر افتاده ایم در این خلط آقا و سلطان. و تو آقایی و ما «سلطان» صدایت میکنیم. خانه ات «حرم» است و ما ما «بارگاه» خطاب میکنیم. آنقدر گیج ِ عادات خویشیم که موعد امامت فرزندت را جشن میگیریم و می گوییم «تاجگذاری»! فردای شهادت رخت شادی تن میکنیم و میپنداریم نسل شما چون به تکلیف امامت میرسیدند، به جاه رسیده اند و پایکوبی طلب دارند!

چه خوب که با اینکه ما ماییم، تو تویی! کاش همه داشته ام این باشد که فردا چو رسید، آن سوی تل خاک و لحد، بگویند ما را با تو صنمی بوده. ترسم آنقدر گند به بساط خود زده باشم که انکار کنی میان ما و تو ربطی است. نه! حاشا و کلا، من اگر خاطرخواه خاطره هایم با تو ام، تو ماورای اینها بر من َت نظر است.

صحبت از درد خانگی من و مرهم آسمانی تو نیست. صحبت از دعا و اجابت نیست. صحبت از مرخمتی شما نیست، من از آنچه میان تو و این دو است، مانند تماشاچی ِ گنگی، تنها انقدر فهمیدم که علی علی است و بس. صحبت از خود ِ خود ِ عوام ِ من است که نه آداب رفاقت میداند و نه سبک عبادت. آنقدر بلدم که وقتی همه نیستند یعنی تو صدا میکنی که من هستم!

دلم میخواهد همه شهر را خبر کنم که های های مردم! این سید؛ فقط امام «موسی»ها نیست، آقا را می توان «شبانی» دوست داشت. تو کجایی تا شوم من چاکرت؟ یادت هست آن رجب ِ پاییزی را؟ . با چه لطایفی خودم را رساندم به شهر تو، همان میانه حیاط نشستم و دست به دست زدم؛ گفتم «آقا گمانم اینبار نشد! ......رفت پی کارش…» گفتم نیامده ام بگویم هرچه خیر است. آمدم بگویم همین که هست را خیر کن… یادت هست؟ گفتم تو نیایی، کس دیگری هم نیست که بیاید. یادت هست؟

خب این حرفها را به تو میشود زد. فقط به تو… نمی شود آدم برود به امیرالمومنین بگوید ............ که! زبان خشک می شود. سخت است. امام ِ معمولی ها نیست. امام خاص هاست. باید حد مولا و مولی علیه را نگهداشت. معمولی ها که سراغش بروند، در هو هو گم می شوند. مجال شبانی نیست آنجا، موسی میخواهد و چله کوه طور!

قلمم اگر لال است ببخش. عقلم اگر کال است، بگذر. این خط ها هم نوشته نبود، سیاهی بود. خودم هم سیاهی ام. از من چه جز سیاهی انتظار داری سید؟ ذغال را به دیوار بکشند، آب طلا نمی ماند که…، سیاهی می ماند. فقط غرض از نوشتن آن بود که قاطی شوم با همه آنهایی که این روزها از تو گفتند. خدا را چه دیدی، شاید قاطی شان، من هم ماندم. از تو بعید است خوب هایش را جدا کنی… خدا، از حیاط ِ خانه تو، پرستیدنی تر می شود! راهش از سوی تو نزدیک تر است. اصلا میدانی چرا دوستت دارم. چون اگر تو نبودی، ما «آدمهای معمولی» خیلی بی کس میشدیم. خوب است که تو آمدی تا ما هم بگوییم در عوض، تو هم امام ِ ما هستی.

 

غروب است. من و آسمان هر دو نیم روشنیم و نیم تاریک. و این نه تکلیفی است برای تو، نه آینده نگری جادوگری در جام  غیب، نه آیه های معصومی از ماورای زمین و نه نصیحت یک پیر برای مرید. این انعکاس من است برای تویی که فرزندی. نه برای نیاز تو به شنیدن، که بالعکس؛ من سراپا غرق در تمنای گفتنم. نمی نویسم از آن باب که فردا برای تو قحطی زبان است، نه عزیز… می نوسیم چون من در قحط گوش افتاده ام. تو بهانه ای بابا، اینها سرریز کاسه من است. 

میلم به تماشا بیشتر است تا نوشتن. در میان حجم انبوه زباله های ِذهنی ِ بازیافت ناشدنی ِ باقی مانده از کار، تماشای زندگانی  واقعا غنیمت است. هرچه من سراپا ناآرام و هزارشاخه و سر به جنگ پیش می روم، کلماتی هست که سر به ابتذال نوشتن فرو نمی آورندباخودم فکر میکنم، دست تقدیر را چه کسی خوانده؟ چه کسی میداند فردا چه خواهد شد؟ چقدر حرف دارم برای وقتی که تو بالغ مرد و جا افتاده فردی شدی. چه میدانم که آن روز مجال گفتن باشد یا نه؟ آن روز نخواهی گفت پدر، چرا هرچه نوشتی شرح گذشته بود؟ چرا هیچ حرفی از آینده نیست؟خنده را حجاب کردیم بر سر اشک، تا چشم نامحرم باز نشود بر زخم بی مرهم ما. درد بود و داد نکردیم، تا بی دود سپری شود ایام سوختن. نفس در سینه حبس کردیم تا بوی سوخته، حاشا نکند احوال جگری را در غم نفسی.

حسین بن علی علیه السلام  ، اندکی یار داشت و در مقابل بسیاری دشمن و جالب تر آنکه به پیرامون نزاع عاشورا سیاهی تا سیاهی روضه خوان و گریه کن! چه بسیاری که میدانیم در واقعه عاشورا بوده اند و اتفاقا از محبین امام هم بودند و سند بر وجودشان، نقل هایی است که در مقاتل هست. یعنی گفته اند که در مقتل چنین گذشت و با سوز و گدازی بر این مصیبت شرح سوختن نوشته اند اما با این حال، پا در رکاب نگذاشتند. گویی تکلیف جهاد را تقسیم کرده اند، دشنه و شمشیرش به امام افتاده و آخ و شیونش به اینان!

گویی که صاحب پر عطوفت ما حسین علی علیه السلام چون چوپانی که گله را داغ می زند تا گم نشود در روز بلوا، ما را به داغ نشان کرده است. فردای محشر سینه باز میکنم و داغ نشان میدهم که بدانند صاحب دارد این حیوان! و اما پسرجان، این سطرها، سوغات سفری غریب است که پدری به بهانه ای رفت و به بهای گران برای پسری خرید…

علی مرد باید حضور داشته باشد میدانی حضور یعنی چی؟  «حضور» چیزی بیش از «بودن» است. برای شناختن هر مفهوم دشواری، به مثال های «ضد» آن رجوع کن. مثل پدری که در خانه «هست» اما «حضور» ندارد. دوستی که در کنارت هست اما حضور ندارد؛ یا حتی وسائل و ابزاری که در دفترکار، اتاق خواب، آشپزخانه و… هست اما حضور ندارد. بالاتر از همه خدایی که همواره هست و اما در قلب تو حضور ندارد …

هیچی

واقعیت این است که کف چاه سکوت نشسته ام! چاهی به عمق ِ خیلی. نه حرفم می آید، نه نوشتنم. سرم را هم که به آسمان میگیرم، نه شکایتی دارم، نه سوالی. فقط به خدا گفتم، اینهایی که می گویند:...... با من نیستند، با تو هستند!

نامه ای به علی

علی چند وقت است شروع به وبلاک نوشتن کرده است از من می خواهد مطلبی برایش بنویسم ومن...

پسرکم.

 

 

ادامه نوشته

چو به گردش نمی رسی وا گرد

 

عرض شود موضوع حرف صوفیانه که ابتدا اجازه هم گرفتم خیلی ها را کنجکاو کرد اما ضمن اینکه به صد دقتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی دیگر در این مورد چیزی نخواهم نبشت این روزها خیلی سرم شلوغ نیست امروز اعلام نتیجه امتحانات دی ماه پیش دانشگاهی را داشتیم فردا هم جلسه شورای دبیران و آموزگاران با چند دستور جلسه ی خوب  یک ماشین جدید هم هفته قبل خریدیم ۱۶۰۰۰یورو  در ایران سه چها ر روز یک بار برای سرعت زیاد جریمه می شدم اما تا بحال فقط دو بار پلیس به من تذکر داده که هر دو بار هم حق با پلیس بود ه

بقول بکران ما جهان دیدنی به از جهان خوردنی گویا می گویند دنیای دیدنی آره این درست است دنیای دیدنی خیلی مهمتر است به همکاران معمولا توصیه می کنم که تا زر نهان ندارند

احوال گنج قارون کایام داده بر باد

در گوش دل فرو خوان تا زر نهان ندارد

چند روز قبل یک حساب جاری در بانک فرانسوی باز کردم بدون اینک پولی بریزم پرسید می خواهی حسابت چقدر منفی کار کند گفتم هیچی هر وقت پول داشتم کار کند نداشتم هم چک نمی دهم گفت تا ۱۶۰۰یورو در ماه که روی حساب است اگر تا ۱۵ روز بعداز برداشتن ریختی خوب اگر نه بعد ار ۱۵ روز ۲درصد ما هانه  سود می گیریم   نکته بعد اینکه حساب بیمه است بنا به هر دلیل که از حسابت برداشت شود بانک بر می گرداند مثل سرقت یا هر چیزی  در سرتا سر اروپا می توانی از حسابت  برداشت نمایی امروزهم  یک نامه آمده بود که خانم فلان مشاور اقتصادی  شما انتخاب می شود شماره موبایلش را هم داده بودند  اگر وام می خواهید آماده است بیاید بگیرید ۱۰۰۰۰۰یورو بدون بهره برای خرید خانه بیشتر هم با بهره ۲درصد تشویق شدم گفتم برم یک پولی به حسابم بریزیم رفتم دیدم صف که کاملا بی معناست انگار این چند نقر همه منتظر ند تا کار من را انجام بدهند این را نگفتم که علاوه بر دسته چک یک دسته فیش هم داده اند که تمام مشخصات شما رویش هست برای چک به حساب خواباندن پول نقد را هم با دست خودت توی پاکت می گذاری فیش را می نویسی داخل صندوق می اندازی تمام

 

انشای من

 



 

پدرم هميشه مي‌گويد ” اين ‏خارجي‌ها که الکي خارجي نشده‌اند، خيلي کارشان درست بوده که توي خارج راهشان ‏داده‌اند” البته من هم مي‌خواهم درسم را بخوانم؛ پيشرفت کنم؛ سيکلم را بگيرم و بعد ‏به خارج بروم. ايران با خارج خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي چيزها ‏راجب به خارج مي‌دانم.
‏تازه دايي دختر عمه‌ي پسر همسايه‌مان در آمريکا زندگي ‏مي‌کند. براي همين هم پسر همسايه‌مان آمريکا را مثل کف دستش مي‌شناسد. او مي‌گويد “‏در خارج آدم‌هاي قوي کشور را اداره مي‌کنند“
‏مثلن همين “آرنولد” که رعيس ‏کاليفرنيا شده است. ما خودمان در يک فيلم ديديم که چطوري يک نفره زد چند نفر را لت ‏و پار کرد و بعد با يک خانم… البته آن قسمت‌هاي بي‌تربيتي فيلم را نديديم اما ‏ديديم که چقدر زورش زياد است، بازو دارد اين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي گذارند مدير بشود.
‏خارجي‌ها خيلي پر زور هستند و همه‌شان بادي ميل دينگ ‏کار مي‌کنند. همين برج‌هايي که دارند نشان مي‌دهد که کارگرهايشان چقدر قوي هستند و ‏آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.
‏ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛ فقط ‏برنامه‌هاي علمي آن را نگاه مي‌کنيم. تازه من کانال‌هاي ناجورش را قلف کرده‌ام تا ‏والدينم خداي نکرده از راه به در نشوند. اين آمريکايي‌ها بر خلاف ما آدم‌هاي خيلي ‏مهرباني هستند و دائم همديگر را بقل مي‌کنند و بوس مي‌کنند. اما در فيلم‌هاي ايراني ‏حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مي‌نشينند که به فکر بنده همين کارها باعث ‏شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
‏در اينجا اصلن استعداد ما کفش ‏نمي‌شود و نخبه‌هاي علمي کشور مجبور مي‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش ‏مي‌شوند. مثلاً اين “بيل گيتس” با اينکه اسم کوچکش نشان مي‌دهد که از يک خانواده‌ي ‏کارگري بوده اما تا مي‌فهمند که نخبه است به او خيلي بودجه مي‌دهند و او هم برق را ‏اختراع مي‌کند.
‏پسر همسايه‌مان مي‌گويد اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده ‏بود؛ شايد ما الان مجبور بوديم شب‌ها توي تاريکي تلويزيون تماشا کنيم.
‏من ‏شنيده‌ام در خارج دموکراسي است. ولي ما نداريم. اگر اينجا هم دموکراسي مي‌شد چقدر ‏خوب مي‌شد. آنوقت “............” رعيس جمهور مي‌شد و “........... ” هم معاون اولش ‏مي‌شد. شايد “آميتا پاچان” و “شاهرخ خان” را هم دعوت مي‌کرديم تا وزير بشوند. خيلي ‏خوب مي‌‌شد. ولي سد افصوث و دريق که نمي‌شود.
‏از نظر فرهنگي ما ايراني‌ها خيلي ‏بي‌جمبه هستيم. ما خيلي تمبل و تن‌پرور هستيم و حتي هفته‌اي يک روز را هم کلاً ‏تعطيل کرده‌ايم. شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر همسايه‌مان شنيدم که در ‏خارج جمعه‌ها تعطيل نيست. وقتي شنيدم نزديک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌هاي ‏پسر همسايه‌مان از بي بي سي هم مهمتر است.
‏ما ايراني‌ها ضاتن آي کيون پاييني ‏داريم. مثلن پدرم هميشه به من مي‌گويد “تو به خر گفته‌اي زکي“.
‏ولي خارجي‌ها ‏تيز هوشان هستند. پسر همسايه‌مان مي‌گفت در آمريکا همه بلدند انگليسي صحبت کنند، ‏حتا بچه کوچولوها هم انگليسي بلدند. ولي اينجا متعسفانه مردم کلي کلاس زبان مي‌روند ‏و آخرش هم بلد نيستند يک جمله‌ي ساده مثل I lav u ‏بنويسند. واقعن جاي تعسف دارد.
‏اين بود انشاي من.‏

 

اینهم پاسخ م دوستی نوشته بود

مامانم شاغل بود همیشه با بابا سر اینکه نصف خونه به نامش باشه جروبحث داشت اخرشم نصف خونه به نامش شد .یه زمین به اسم خودش خرید البته با درآمد خودش و طلاهاش هم اکثرش رو خودش می خرید وحتی مقداری رو پنهان کرده بود که بابا نمیدونست خلاصه همیشه نگران بود اگه یه روزی نباشن سر ما چی میاد قسمت این شد که تصادف کردیم و مامان درجا فوت کردو بابا هم به عنوان وارث اصلی ارث برد از همه چیز

بعدش بابا ازدواج کرد و چند ماهی هست فوت کرده و خانمش هم از تمام اونچه مامان حرص و جوشش رو خورد ارث میبره و طلاها هم نیست .قصدم از این همه روده درازی اینه که قدر سلامتی خودتون رو بدونید زیاد حساسیت نشون ندید میدونم که شما بهتر ازمن مطلع وآگاهید ولی تجربه نشون داده اقایون ازخانمای شاغل بیشتر انتطار دارن و مخصوصا روی کلمه ی منم ِخانما خيلي حساسن ،بزارين ماشين رو ببره اگه ميشه ساعت كارخودتون رو كم تر كنيد براي خريد هديه به خونواده اش پيش قدم بشين .خانم دكتر زندگي ارزش اين چيزا رونداره مراقب خودتون و بچه ها وهمسرتون باشين

لا اله الا الله

  من که طوفان کیش و دریا مذهبم

 

 

امروز که یک شنبه باشد فهمیدم که مسیحیان کاتولیک هم رساله ی عملیه دارند به اسم عقاید اصولی وفروع ووظایف عملی کاتولیکی این کتاب در سال ۱۹۹۲و پس از قریب سی سال مداقه و بررسی متکلمین و فقهاء کاتولیک جهت تدوین وتالیف مجموعه اعتقادی و عملی کاتولیکان - که ازسال ۱۵۶۳میلادی آن اعتقادات مبتنی بر مصوبات کونسیل شهر ترانت ایتالیا بود - توسط ژان پل دوم به تصویب و توشیح رسید و ایشان عمل به آن رساله را دقیقا مثل مراجع شیعه مجزی دانسته اند کل کتاب ۶۷۶صفحه است در صفحه ۵۰چنین آمده است

شهادت

من .....به خدااعتقاددارم -پدر قادر مطلق- خالق آسمان و زمین به عیسی مسیح پسر منحصر سرورمان که نشات یافته از روح القدس است و از مریم باکره زاییده شده است که در حکومت پونس پیلات شکنجه شد و به صلیب کشیده شد و میخکوب شد دفن شد وبه طبقات سفلی و جهنم فرود آمد سومین روز از میان مردگان دوباره زنده شد وبه آسمان بالا رفت و اکنون در سمت راست خدای قادر ما نشسته است و از آنجا برای محاکمه ی زندگان و مردگان فرو خواهد آمد من به روح القدس ایمان دارم

مساله ۲۵۳: تثلیث توحید است ما اقرار نمی کنیم که سه خدا هست نه فقط یک خدا هست یک در سه تجلی است این تثلیث جوهری است اشخاص خدایی در وحدت خدایی شرکت ندارند اما هر یک از آن سه خدای کاملی است پدر همان است که پسر است پدر همان است که پسر است و پسر همان است که پدر وپدر و پسر روح القدسند که بالطبع یک خدایند

مساله ۵۰۹: به طور خلاصه معتقدیم که :مریم حقیقتا مادر خداست زیرا که او مادر پسر ازلی و ابدی خداست که بصورت آدمی در آمد که خود او خداست

ختم کنم به بیت هاتف

سه نگردد بریشم ار او را

پرنیان خوانی و حریر و پرند

که یکی هست وهیچ نیست جز او

وحده    لا   اله     الا     هو

 اینهم برای ولادت سرور کائنات و مفخر موجودات...گویا قبلا هم نوشتم

چشمهایم آیه های خواهشند

دستهایم تا خدا قد می کشند

یا محمد(ص) بر زبانم می وزد

آسمان در استخوانم می وزد

من که طوفان کیش ودریا مذهبم

یا محمد(ص) می تراود از لبم