یا صاحب الزمان (عج)

 

آخرین جلسه هم با حضور استاندار برگزار شد ... اسکان مسافران نوروزی هم با شدت ادامه دارد سال رو به پایان است اما من حس بخصوصی ندارم چند بار دقت کردم نبهیچ تفاوتی بین ۲۹اسفند و اول فروردین نبوده برای درک و شناساندن بعد زمان همیشه مشکل وجود داردزیرا زمان نه قابل لمس است و نه حرکت آن احساس می شود بالنتیجه برای شناختن آن جز استفاده معمولی از ساعت که یک خروس زنگ دار است منهای تاج که گاهی بی وقت هم می خواند وسیله ی دیگری وجود نداشت .

شاید به همین دلیل بوده که وقتی ابن اثیر کتاب تاریخ خود را بر اساس شمارش سالها - در واقع بر مبنای اصالت زمان - تنظیم می کرد هیچ راهی نداشت جز اینکه این خشت اول را اینگونه تعریف کند:

القول فی الزمان :الزمان عبارت عن ساعات اللیل و النهار و یقال ذلک للطویل و القصیر منها بعد سوال می کند آیا خداوند قبل از خلقت زمان چیزی را خلق کرده است؟... او حمدله کتاب را هم این طور شروع می کند الحمد لله القدیم فلا اول لوجوده الدائم الکریم...

همه از قدیم می دانستند که زمان عبارت است از پی در پی بودن و پیوستگی لحظات که البته خودشان در حرکت و گذر نیستند ولی چون ماده از یک حوزه ی زمانی به حوزه ی زمانی دیگری نقل مکان می کند بنا بر این این تصور پیش می آید که زمان در گذر است در حالی که این اشیا و مواد هستند که از یک هسته زمانی به هسته ی زمانی دیگر نقل مکان می کنند

بله عرض کنم که بقول ملا صدرا متحرک مسافتی را می پیماید که ساکن نمی پیماید. قرن ها و حتی گویا تا زمان نیوتن این تصور وجود داشت که زمان چیزی جز یک خط راست وطولی یک نواخت نیست که یک سر آن به گذشته و سر دیگر آن به آینده متصل است و آنچه در این میان به دست آدمی می ماند فرصتی است که در لحظاتی از این زنجیره ی طولانی حرکت در اختیار اوست . این همان تعبیری است که من وقتی در مدرسه فلسفه درس می دادم می گفتم  و ایضا همانی که حافظ عقیده داشت

از کران تا به کران لشکر ظلمست ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

البته تنها در روزگار ما بود که انیشتن بر خلاف قدما تصور زمان را از یک خط طولی یکنواخت خارج ساخت ود هر نقطه عالم به نسبت سرعت رونده ونگرنده آن را متغیر دانست و مطلقیت را به نسبیت متحول کرد

دیگر گذشته وآینده مفهوم سابق خود را از دست داده است و هریک به نسبت شخصی که به آنها می نگرد جای خود را عوض کرده اند گذشته برای یکی آینده است وبرای دیگری آینده گذشته شده است

اجدادما تا جایی که به عقل ناقص من می رسد هیچ وقت به بعد زمان اهمیت نمی دادند طی روزگار گذشته عمر برای ما یک امر بدیهی بود. گذشت زمان را با گذشت آب جوی باغستان همراه وهم ارز می دانستیم بگم خدا چکارت کنه حافظ

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما رابس

در روزگار قدیم  ...- باشه برای بعد چشمم اذیت میشود

ادامه مطلب (شب بعد)  بله عرض می کردم در روزگار قدیم بعضی از پادشاهان  به خیال خودشان بعد زمان را در خودشان مستحیل کرده بودند و شمارش تاریخ را از جلوس خود می شمردند (دوره های پیش از اسلام - خصوصا عصر ساسانی چنین بود - فی المثل می گفتند در سال چندم سلطنت فیروز در ایران خشکسالی روی داد یا در سال چهلم سلطنت اموشیروان مثلا عادل حضرت رسول (ص) متولد شد این دخالت در بعد زمانی بعضی جاها تا قرن ما هم ادامه یافته است خواندم که در ژاپن سال های تاریخ خود را بر اساس سلطنت پادشاه شمارش می کنند و وقتی بعد از شصت سال هیرو هیتو در گذشت نا چار شدند تمام سر برگ هایی را که بر اساس آن شمارش تاریخ ژاپن ادامه می یافت تغییر دهند

اما از همه ی اینها پر رو تر مامون خلیفه ی عباسی بود که ادعا می کرد نحن الزمان من رفعنا ه ارتفع و من وضعناه اتضع...اما خیلی زود روزگار ثابت کرد که مامون زمان و روزگار نیست موجی است دو روز در اوج وتمام

این که مولانا می گوید

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

نیست فردا گفتن از شرط طریق

هین مگو فردا که فردا ها گذشت

تا بکلی نگذرد ایام کشت

مقصودش فرصت طلبی و بقول امروزی ها دو دوزه بازی نیست می گوید آدم عاقل باید تشخیص دهد که زمان وقوع چه حوادثی نزدیک شده تا بتواند بر مبنای حساب احتمالات از وقوع مضرات آن حادثه پیش گیری کند

در آ زتجربه ی روزگار بهره بگیر

که بهر رفع حوادث ترا به کار آید

آن عدالت آرمانی که دنیا در جستجوی آن است و زرتشتی و مسیحی و یهودی ومسلمان خواهان آن هستند وابسته به وجود مبارکی است که سه بعد زمان ومکانی و انسانی را در خود جمع کرده باشد و آن همانی است که به حضرت صاحب الزمان تعبیر شده است

کسی که زمان را شناخته باشد و مکان خروج را هم بداند در روایات ما اشاره به بعد زمانی و مکانی حضور امام زمان شده است منتهی محاسبه آن از عهده ما خارج است محمد شفیع در مجمع المعارف نوشته است

...آن جناب ولایت مآب بعد از الهام الهی به امر خروج در سال طاق هجرت روز جمعه نوروز عجم دهم محرم داخل مکه ی معظمه شود..

شمول واقعه ی صاحب الزمانی به ما ثابت می کند که اولا تامین عدالت اجتماعی وقتی ممکن است که از همه ی بلاد متفرقه در آن شرکت داشته باشند یعنی حصول خوشبختی وقتی میسر است که این ۶میلیارد در آن شرکت داشته باشند و حداقل ۳۱۳نفر دو برابر دولت های عضو سازمان ملل در آن سهیم باشند اما

هزار مرتبه رفتم زمصر تا کنعان

به غیر چشم زلیخا کسی به راه نبود

انجام این انتظار میلیاردی تنها روزی انجام خواهد شد که صاحب العصر و الزمان ظهور کند.   کسی که این روزهامطلب نمی خواند تا حالا دو نفر نظر دادند پس اگر طولانی شد اشکال ندارد

راست گفته جبران خلیل جبران که گفته بیچاره ملتی که فیلسو فانش دراثر سالخوردگی .. . ولش کن برم ستاد اسکان ببنم چه خبر است ...

آسمان غرق خیالست کجایی آقا؟

آخرین جمعه سالست کجایی آقا؟

یک نفس عاشق اگر بود زمین می فهمید

عاشقی بی تو محال است کجایی آقا؟

مشكل است

 

اکثر دوستان ضمن نظر دادن گفته اند این آخرین نظر آنها تا سال جدید است یعنی اینکه دیگه ننویسم تا سال بعد اما عرض کنم که امروزها متوجه می شوید آدمیزادچقدر وسيله ي اضافي دارد چقدر هم اين فرهنگ و فناوري غرب روز به روز تحميل مي كند مثلا انواع پزها مثل آرام پز زودپز بخار پز... كه غذا بپزي آنهم غذاي نابسته به شرايط اقليمي و فرهنگي خودت وبخوري چاق بشوي كلسترولت بالا برود بعد تردميل بخري ورزش كني تا چربيت پايين بيايد وايضا افسردگيت بالا برود بعد شب تا صبح بدويي پول در بياوري همين وسايل اضافي را بخري و گمان كني آسايشيت در همين است  مي گويند از خدا پرسيدند از چه چيز آدميزاد خنده ات مي گيرد گفته باشد از اينكه سلامتيش را به خطر مي اندازد تا پول بدست بياورد و بعد پولش را خرج مي كند تا سلامتي بدست بياورد .تا بچه است آرزو مي كند بزرگ شود بزرگ مي شود مي گويد كاش بچه بودم انه كان ظلوم جهولا

همين بنده ي كمترين به شر كتابهايم ماندم دوتا اتاق پر كتاب كه ديگران نوشتند ومن خواندم ۱۰تا گوني پر دفتر كه من سياه كردم ويك پول سياه هم نمي ارزد يادم مياد ۱۵سال قبل تو وصيت نامه ام نوشته بودم اگر در بكران كتابخانه ي عمومي داير شد كتاب هايم مال آنجا  -در زندگي كه دل كتاب اهدا كردن نداشتم - آنوقت شايد ۷۰۰جلد كتاب داشتم اما حالا به نرم مدارس باشد كتابدار به من تعلق مي گيرد

اين   علايق دست  و پا گير ندو ما بي دست و پا

دست از آنها شستن وبي دست وپايي مشكل است

خانم سيد مظفري مي گفت وقتي در زمان دانشجويي به خانواده اي در انگلستان مراجعه مي كند تا خانواده اجاره كند بله درست نوشتم خانواده اجاره كند اين هم يك نوع اجاره است كه مستاجر جزئي از خانواده ي موجر مي شود وتمام خدمات شامل حالش مي شود به او مي گويند برو سه شنبه بيا بعدها از دختران صاحب خانه مي پرسد چرا گفتيد برو سه شنبه بيا از همان شنبه قبول نكرديد مي گويد چون ما ۴نفر بوديم و به اندازه ي ۴نفر وسيله داشتيم مثلا ۴تا قاشق ۴تا ليوان و۴تا... لذا در اين فاصله يك سري هم براي شما تهيه كرديم حالا ببينيد چقدر اضافه بار در منزل داريد؟

چون سایه ی مرغی که رود برسر صحرا

 

این مصرع گویا از صائب باشد اگر هروقت یک شعر خوب در سبک هندی دیدید و شاعر آن را نشناختید احتمال بدهید از صائب است مگر عکس آن ثابت شود .عرض کنم از زمانی که یادم می آید یعنی دوسالگی شاید هم کمی بیشتر معمولا یک ماه مانده به سال نو اولین چیزی که پدرم می خرید و هم اینکه می خرد و ما می فهمیدیم عید نزدیک است یک جلد سالنمای مصباح بعدها مصباح زاده و ایضا بعضی سالها منجم باشی که در حاشیه ی بالا ی آن نوشته بود هر نسخه که مهر دستی این حقیر نرسیده باشد جعل است و مواخذ می شود و در حاشیه ی این طرف نوشته بود که :اکنون که سالهاست فرزند برومندم دکتر اسماعیل زیر نظر اینجانب به شخصه استخراج تقویم می نماید... از پس سی و اندی سال خواندن حفظ کردم هنوز هم اولین چیزی لب تاقچه اتاق نشیمن می بینی کنار قرآن ومفاتیح همین سالنامه است و او هر سال از اسم سال ترکی مثلا سال گاو اوضاع و احوال آن سال را می گویید و البته همان روز اول هم پیش بینی های سربرگ تقویم حالا فرض کن منجم باشی را می خواندکه :اوضاع و احوال این ماه دلالت دارد بر صحت و سلامت وجود ذی جود حضرت صاحب الامر والزمان و... و احتمال مرگ بزرگی در این ماه وکثرت میوه و فواکه در این ماه (البته در تابستان) و جنگ وآشوب در یکی از نقاط عالم وواحتمال تغییر آب و هوا وبارش نزولات آسمانی( البته در زمستان ) و گرانی میوه (در زمستان ) و فراوانی سبزی (در بهار) که به هر حال یک جایی درست در می آید مثل پیش بینی هوا در سیما که قبل ازداشتن ماهواره می گفت هوا فردا صاف کمی تا قسمتی ابری همراه با بارندگی و ریزش برف و گاه غبار محلی و... که یکی درست در می آمد ..

.نمی دانم چرا سر از اینجا در آوردم آهان یادم آمد می خواستم در مورد آش بنویسم و مدارس دخترانه به نظر من همه ی ادیان چه آسمانی چه غیر آسمانی به خانم ها خیلی بدهکارند ... بگذریم که باز ناراحتی پیش میاد..

به آلبوم شبی تا سحر نظر کردم

بیاد عم گذشته شبی سحر کردم

نشان کودکی از مام خسته پرسیدم

دوباره دیدنی از چهره ی پدر کردم

معلمین و مدیران و اوستادان را

به نظم رتبه به یک صفحه مستقر کردم

بیادم آمد شبهای امتحان که بجهد

پی تفوق خود ترک خواب و خور کردم

زعکس او که بجانم فکند آتش و رفت

به بوسه اي دهن تلخ پر شكر كردم

هنوز م آن همه خاطرات در ياد است

اگر چه در سر آن زندگي هدر كردم

 

مشکل حکایتی است که تقریر می کنند

 

قبلا هم عرض کرده بودم که خیلی ها گفتند برای دلشان مطلب می نویسند اما این بنده هرگز برای دلم چیزی ننوشته ام همیشه ضرورتی یا نیازی باعث نوشتن شده است حالا هم که دستور دوستان این است باشه باز روز نوشته

این چند روز خیلی یادم نمانده چه کار کردم برنامه هم که اداره است که نگاه کنم اما قابل عرض جشن نیکو کاری بود و همکاری کامل ما با کمیته امداد امام (ره) گویا ۷۰/۸۰نفری مشغول شماردن پول ها هستند اما هنوز تمام نشده است ظاهرا سطح مشارکت از پارسال بیشتر بوده است

دومین همایش تجلیل از برترین های آموزش و پرورش با سخنرانی دکتر جلالی شروع شد بقول یکی از دوستان امسال همت مدیران مرد بهتر بود خب خدا قبول کند

امروز هم اولین  برنامه جلسه ی مدیران ابتدایی بود دومی هم نمایشگاه دانش آموزان مدرسه ی فرزانگان بچه ها خیلی خوب کار کرده بودند امید وارم سیمای استان پوشش خوبی بدهد ۲ساعت بازدید زمان برد تا بحال برنامه ای به این مدت نداشتم البته بازدید کامل شد اما توضیحات دانش آموزان ناقص ماندچند روز قبل معلمان فیزیک سر کلاس بحث تکراری بچه ها بدشدند را داشتند دلم می خواست امروز بودند وکار بچه ها را می دیدند توضیحات خیلی فنی و کامل بود بالاخره بقول شاعر

کودکی با زیرکی هم بر شود

نقش بند عالم دیگر شود

گفتم شاعر در قسمت نجوم دانش آموزی که ستاره ها را توضیح می داد به مجموعه ی شعرای یمانی می گفت ستاره سگ !

برگشتیم اداره یک نفر آمده بود تقاضای مدیریت داشت این هشتمین نفر است که از اول هفته برای مدیریت به من مراجعه کرده است بالاخره نمردیم و آمار متقاضیان مدیریت بالا رفت

آخرین جلسه آسیب شناسی سازماندهی سال قبل بود هفت آسیب کلی پیدا کردیم این عدد هفت هم سابقه دار است

من تماشای تو می کردم و غافل بودم        

 

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست

چندی به پای رفتم وچندی به سر شدم

بله یادم آمدقرار است راجع به معلم ریاضی بنویسم که بقول خودش۱۴ماه است که فوق لیسانس شده البته جناب احمدی اجازه دادند که اسمشان هم آورده شود اما عرض کنم که نصرالدین بیکار بود یک پوست هندوانه را بر چوب کرد ه و دور سر می گرداند در همین احوال زیر جامه اش داشت پایین می افتاد گفتند ملّا زیر جامه را بالا بکش گفت کو فرصت ؟

حالا هر ریاضی دانی روز اول که شروع به کار می کنداولین کارش این است که شروع کند به محاسبه ی عدد پی یعنی یک دایره رسم کند سپس محیط آن را حساب کند آن وقت محیط را بر قطر همان دایره تقسیم کندعددی بدست خواهد آمد با رقم صحیح ۳و اعشار بفرمایید ۱۴و هیچ وقت این تقسیم تمام نمی شوداز زمان فیثاغورث و تالس کم وبیش اعدادی طولانی بدست آورده اندو چون هیچ وقت به صفر نرسیده است آن را یک عدد بی نهایت دانسته اند

آخرین کار را دانشگاه کلمبیا کرده است آن هم محاسبه پی بزرگوار تا ۴۸۰میلیون رقم است که اگر اعداد را کنار هم روی کاغذ چاپ کنند هزار کیلو متر کاغذ خواهد برد

بفرما نگفتم از ملّا نصرالدین هم بیکارترند؟؟ این رقم با این مشخصات چه دردی از جامعه ما را درمان خواهد کرد؟

بالاتر از این پیدا کردن بزرگترین عدد اول در ریاضی است یعنی عددی که جز به خودش ویک بر عد دیگری بخش پذیر نباشداین عدداول بزرگ را به یک کامپیوتر که ۲۰۰میلیون معادله را در یک ثانیه حل می کند دادند این کامپیوتر بی زبان برای بدست آوردن چنین عددی ۶۵دقیقه وقت خواست و بالا خره عدد ۲ به توان ۱۳۲۰۴۹منهای یک را بدست آورد !این رقم فقط بر یک و خودش قابل قسمت است و۳۹۷۵۱صفر داردنگفتم ریاضی دانها از جناب ملا بی کار ترند ؟

یک رباعی هست به سه چهار نفر منسوب است فکر کنم از هیچکدامشان هم نباشد این رباعی اعداد را از یک تا ده وارونه بر شمرده گویی می خواسته مثل معلم های ریاضی موشک هوا کند

ده بار از این نه فلک هشت بهشت

هفت اخترم از شش جهت این نامه نوشت

کز پنج حواس و چار ارکان و سه روح

ایزد به دو گیتی چو تو یک بت نسرشت

حالا بفرمایید من قلم شکسته بیکارترم یا احمدی عزیز یا شاعر موشک هوا کن؟

.

 

من جزء نقطویه نیستم اما امروزه ثابت شده است که کل مداردنیا در حول یک نقطه دور می زند- البته با خط منحنی -وهمه موجودات عالم مثل حجاج برگرد خانه ی کعبه دور یک نقطه طواف می کنند و همه ی نظریات مربوط به جزءلایتجزی و هسته ی حیات بر مبنای انحنا ء دور می زند واین یک غلط مشهور است که خط مستقیم کوتاهترین راه است و نزدیکترین در حالی که حتی پرواز مستقیم هواپیما هم هر چند به ظاهر خط مستقیم است اما یک انحنای غیر قابل احساس بر گرددنیای کروی دارد بله خط مستقیم که مبتنی بر یک تصور ناقص است ما را از اعتنا به خط منحنی باز داشته است

کعبه ما را از طواف خانه ی دل بازداشت

راهرو  را  منزل  نزدیک  کاهل  می کند

فکر نکنید که من تابع قوم دروز شدم و کتاب النقط و الدوائر آنها را خوانده ام و این حرفها را در فضیلت نقطه و دایره و خط منحنی گفته ام ابدا همین الان اشهدم را دوباره گفتم

یاد حرف سقراط افتادم که گفته است من چیز تازه ای نمی دانم اما چیزهایی را که مردم فراموش کرده اند به خاطر آنها می آورم  ... بگذریم که اصلا کل موضوع را یادم رفت می دانم چرا با نقطه شروع کردم ولی نمی دانم چرا به اینجا ختم شد

 اگرچه هنوز حق مطلب را در مورد نقطه ی نظر دهنده ادا نکردم ضمن تشکر فراوان از ایشان . نفر بعد معلم ریاضی است اگر موافق بود اعلان کند

هزارغلط

 

این چند روزی که ننوشتم و البته دوستان هم تذکر دادند سعی کردم یک کار مفید تر از نوشتن انجام بدهم آنهم مرور دوسال نظر دوستان عزیز بود متوجه شدم که در این دوسال مطلبی که نوشتم در هر کدام یک غلط هم که داشته باشم می شوم نویسنده هزارغلط

وعده های دلربای ماست سر تا پا غلط

هان غلط آری غلط امشب غلط فردا غلط

نسخه ی آشفته ی دیوان حال ما مپرس

خط غلط  معنی غلط املا غلط  انشا غلط

البته این هزار به این دلیل عرض کردم که ما هنوز هم در ایران در عصر بدون آمار به سر می بریم و کمتر به رقم وآمار توجه می کنیم مگر بخواهیم دروغ آماری بگوییم بازهم البته این هزار را هم همه هزار بار تکرار کرده اند مثلا سعدی هزار مرتبه سعدی تورا نصیحت کرد...

یا حافظ که الهی ...

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر                در آن هوس که شود آن نگار رام ونشد

هزار نکته ی باریکتر زمو اینجاست                  نه هر که سر بتراشد قلندری داند

هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز               ....

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک                 .....

هزارجان مقدس بسوخت زین غیرت         ....

هزار جهد بکردم ....         هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه .....  هزار نقد به بازار....هزار نقش برآید....هزار سلطنت دلبری....

بگذریم دیدم که اکثرا توصیه کرده اند در خصوص آموزش و پرورش ننویسم  خیلی هم اغلاط را تذکر داده بودن لذاتصمیم گرفتم از این به بعد راجع به نظردهندگان بنویسم حق تقدم با علی آقای سعیدی است اما چون در وبلاگش نظر می دهم این به اون دربعدش با جناب جیم اما راجع به او هم قبلا نوشتم لذا بر حسب اتفاق یکی را انتخاب کردم یعنی تصادفی قرعه به نام نقطه خورد اگر موافق بود راجع به او می نویسم اگر نه می رویم سر وقت نفر بعد

دل بسی خون بکف آورد

 

سه اصله درخت که سهمیه ی من بود با دقت تمام کاشتم در ۱۶۱نظری که تا این لحظه در خصوص درختی همه برگ وبارش خرد داده شده است تعداد زیادی به موضوع درختکاری اشاره کرده اند اما باید عرض کنم که این درخت کاری که امروز ما زنگش را زدیم و دیدم جز اتلاف منابع واقعا چیز دیگری نیست اگر هم باشد گناه است وبس نمی دانم چرا ما فکر می کنیم همه کار شوخی و مسخره است و به قول خودمان نمادین است  حیف از این نهال ها که امروز در سرا سر کشور هدر رفت ...

یک ساعتی مرخصی گرفتم تا به مناسبت درخت کاری بروم خون بدهم کارمندان اداره انتقال خون مثل پروانه گرد مراجعین می گردند در حالی که یک لحظه خنده از روی لب شان برچیده نیست مهربان و مودب

ضمن خون دادن متوجه شدم که همه به نوعی از آموزش وپرورش شکایت دارند از درس تربیت بدنی بگیر تا استخدام در آموزش وپرورش  و ثبت نام و...بشنود گوش ازبرای خواب چشم افسانه را...ماهم سری جنبانیدم و گاهی دستی بر ریش که بله...  واین نشاندهند توجه مردم به معلمین فرزندانشان است و اهمیت معلمی ...البته رییس مهربان انتقال خون هم حرفهای خود را داشت راستی که چه کار مهمی دارند نگران ایام نوروز بود مثل ما اما ما نگرانیم که مردم سرما نخورند بیرون نمانندو... او نگران بود تصادف نکند ودر بیمارستان بی خون نمانندو... این تنها اداره است که فقط از مردم تشکر می کنند و احدی از این کارکنان زحمت کش و کم توقع تشکر نمی کند تازه بفهمی نفهمی مردم سرشان منت هم می گذارند

دل بسی خون بکف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش بدنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یارب این قلب شناسی زکه آموخته بود نمی دانم بگم خدارحمت کنه یا انصافت بسوزه حافظ که برای هر چیز یک شعر گفتی

درختی همه برگ وبارش خرد

 

نمونه هایی از ذکر درخت در ادب فارسی

 شاهنامه : فردوسی ، در داستان پادشاهی گشتاسب ، پیدایش زرتشت و پر و بال گرفتن او را به بالیدن درخت تشبیه می کند :

 

                               چو یک چند گاهی برآمد برین              درختی پدید آمد اندر زمین   

                               از ایوان گشتاسب تا پیش کاخ              درختی گشن بیخ و بسیار شاخ

                               همه برگ او پند و بارش خرد              کسی کز خرد برخورد کی مرد 

                               خجسته پی و نام او زردهشت               که آهرمن بد کنش را بکشت

                               ....

                               پدید آمد آن فره ی ایزدی                     برفت از دل بد سگالان بدی

                               ره بت پرستی پراکنده شد                    به یزدان پرستی پراکنده شد

 

 سرو در شاهنامه  نشان یکتاپرسی ، آزادگی ، برومندی ، و جوانی است . هنگامی که گشتاسب دین زرتشت را می پذیرد و بت پرستی را نهی می کند ، نخست  آتشگاه آذرمهر برزین را در کاشمر می سازد و درخت سروی را در کنار آن می کارد (یا خود زرتشت نهال را می نشاند) . پس از آن که آن سرو بالید ، گشتاسب کاخی در کنار آن ساخت و آن جا را به جایگاه خویش و مرکزی برای فراخواندن مردم به « دین بهی » بدل کرد .


                                نخست آذر مهر برزین نهاد                 به کشور نگر تا چه آیین نهاد

                                یکی سرو آزاده را زردهشت               به پیش در آذر اندر بکشت

 

او ، آن سرو را مینوی ( بهشتی ) خواند و از مردم خواست که پیاده رو به سوی آن آورند و به آیین گذشتگان و بت های چینی پشت کنند . فردوسی می گوید :

 

                                 پرستشکده گشت از ایشان بهشت         ببست اندرو دیو را زردهشت

                                 بهشتیش خوان ار ندانی همی              چرا سرو کشمرش خوانی همی

 

رشد شخصیت های نیکو خصال ، و قامت آنان ، به سرو تشبیه شده است . در « گفتار اندر زادن فریدون از مادر » آمده است :

 

                                 خجسته فریدون ز مادر بزاد              جهان را یکی دیگر آمد نهاد

                                 ببالید برسان سرو سهی                    همی تافت زو فرّ شاهنشهی

 

در داستان پر شور و سوز سیاوش ، آن گاه که افراسیاب تورانی خون آن جوان برومند و بی گناه را می ریزد ،  فرنگیس همسر او را ( که دختر خودش – افراسیاب ) هم بود به خواری می زند تا بچه ای را که از سیاوش باردار بود ، تباه سازد . در این میان ، پیران وزیر دانای افراسیاب پیش می آید و با نکوهش کردن این کار ، به گله می گوید که آن کس که درختی بالا بلند را بیندازد ، به شاخه گل هم رحم نخواهد کرد :

 

                                همی گفت کاین کارها نغز نیست          بد است این که سالار را مغز نیست

                                نه بس این که سرو سهی را فکند          که بر شاخ گل نیز سازد گزند

 

انداختن درخت ، به ویژه درختان سهی و دیرزی ، کاری است شرم آور، چنان که گویی کسی پسر خود را بکشد . آن گاه که رستم ، پس از خنجر کشیدن نا آگاهانه بر پسر خود سهراب ، در می یابد که چه کرده است ، به زاری می گوید :

 

                                نکوهش فراوان کند زال زر               همان نیز رودابه ی پر هنر

                               که رستم به کینه بر او دست یافت          به دشنه جگرگاه او برشکافت

                               چه گویند گردان و گردن کشان             چه زینسان شود نزد ایشان نشان

                               از این چون بدیشان رسد آگهی              که  برکندم از باغ سرو سهی

                               بدین کار پوزش چه پیش آورم              که دل شان به گفتار خویش آورم

 

حافظ : سرو ، در جهان بینی حافظ که بزرگ ترین بیانگر بینش ایرانی و پیوند دهنده ی فلسفه های ایرانی پیش و پش از اسلام است ، جایگاهی برجسته دارد . شاید چشم گیرترین غزل حافظ در این زمینه ، چکامه ی شورانگیزی باشد که چنین آغاز می شود :

 

                              بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ فهلوی         می خواند دوش درس مقامات معنوی 

                              یعنی بیا که آتش موسی نمود گل            تا از درخت نکته ی توحید بشنوی

 

شاید هیچ کس نتوانسته باشد ، این چنین هنرمندانه نمادها و نشانه های کهن ایرانی را با اعتقادهای اسلامی و توحیدی ، در آمیزه ای چیره دستانه و گزیده گوی ارایه کرده باشد . حافظ ، همچنین « سرو روان » یار را با رندی ویژه ی خویش ، کم تر از درختان مقدسی که زهد فروشان به سایه ی آن ها وعده می دهند ، می داند :

 

           منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش       که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست 

 

یا :

 

           تو و طوبی وما قامت یار                     فکر هر کس به قدر همت اوست

 

و :

 

      سایه ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض        به هوای سر کوی تو برفت از یادم

 

 در شعر نو

 

 شفیعی کدکنی در سوکنامه ای که برای دکتر مصدق سروده ،  این چهره ی برجسته ی ملی را به درختی تناور تشبیه کرده که این ، نشان از قدری است که او برای درخت قایل است :

 

شرمنده ام که ، آه / در سوکت ای درخت تناور / ای آیت خجسته ی در خویش زیستن / بالیدن و شکفتن / در خویش بارور شدن از خویش / در خاک خویش ریشه دواندن / ما را / حتی امان ِ گریه ندادند .

 

شاملو ، در یکی از « شبانه » های نوستالژیک و اجتماعی خود ، چنان از درخت و جنگل به حسرت یاد می کند که گویی آن ها را می ستاید :

 

دریغا دره ی سرسبز و گردوی پیر / و سرود سرخوش رود / به هنگامی که ده / در دو سوی آب خنیاگر / به خواب شبانه فرو می شد / ... / دریغا مهتاب و دریغا مه / که در چشم انداز ما / کوهسار جنگل پوش سربلند را / در پرده ی شکی میان بود و نبود / نهان می کرد .

 

شاملو ، در شعر « تابستان » به ساده ترین و دل انگیزترین شیوه ، بخشندگی درخت را به تصویر می کشد :

 

پردگیان باغ / از پس معجر / عابر خسته را / به آستین سبز / بوسه ای می فرستند / بر گُرده ی باد / گََرده ی بویی دیگر است / درخت تناور / امسال / چه میوه خواهد داد / تا پرندگان را / به قفس / نیاز / نماند ؟

 

و در « من و تو ، درخت و بارون » ، خود و یار خویش را به درخت تشبیه می کند :

 

من باهارم تو زمین / من زمین ام تو درخت / من درخت ام تو باهار / ناز انگشتای بارون ِ تو باغ ام می کنه / میون جنگلا تاق ام می کنه  .

درخت ، در شعر سیاسی معاصر نماد آزادگی و نماد ایستادگی تا دم مرگ و « ایستاده مردن » است .

 

تو قامت بلند تمنایی ای درخت / همواره خفته است در آغوشت آسمان / بالایی ای درخت / دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار / زیبایی ای درخت . / وقتی که بادها / در برگ های تو لانه می کنند / وقتی که بادها / گیسوی سبزفام تو را شانه می کنند / غوغایی ای درخت . / وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است / در بزم سرد او / خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت .

 این مقدمه خیلی طولانی شد تا بعد متن را بنویسم ...

 

 

چشمهایم

 

 

چشمهایم آیه های خواهشند

دستهایم تا خدا قد می کشند

یا محمد(ص) بر زبانم می وزد

آسمان در استخوانم می وزد

من که طوفان کیش ودریا مذهبم

یا محمد(ص) می تراود از لبم

از کرده ونکرده

 

یوسف به کام ظلمت کنعان نبینمت

ازکرده و نکرده پشیمان نبینمت

شیر افکنا به حرمت رنجی که دیده ای (برده ای)

روزی به دست بوس شغالان نبینمت

سامان مرد اگر به ترازوی ناکسی است

آشفته شو چنان که به سامان نبینمت

حیف است زخم عشق به مرحم فروختن

در بزم شکوه آینه گردان نبینمت

آسودگی کجا وطریق طلب کجا؟

جز تیغ رعد در کف طوفان نبینمت

دیدار بااعضای شورای دانش آموزای مرکز حضرت امام محمد باقر (ع) چه قدر خوب حرف زدندند- دیدار از مرکز علامه طباطبایی به اتفاق جناب فرماندار دیداربا مسوولین گزینش استان و ۳۲کار دیگر

شباهت آموزش و پرورش با بکران

 

وضعیت آموزش و پرورش بی شباهت به یک روستا نیست خب از اینجا شروع کنیم که  روستا بکران ابتدا نزدیک  احتمالا قنات شکل گرفت رفته رفته جمعیت رو به افزایش شد...نه نه شروع خوبی نیست بگذریم... همین .....را در نظر بگیریم که همسایه ی ....است اول خانه ساخت بعد از مدتی تصمیم گرفت دامداری هم بکند بغل خانه اش یک طویله درست کرد و چند تا گوسفند را در آن جا پروار کرد بعد از مدتی تصمیم گرفت  یک گاو هم بخرد باز تصمیم گرفت همان طویله را مقداری توسعه بدهد تا گاو هم جا بشود ...

خب حالا بیا به آموزش و پرورش نود و چند سال است که ما آموزش و پرورش داریم ولی هنوز نمی دانیم چرا ابتدایی راهنمایی و متوسطه داریم یعنی هیج دلیل قانع کننده ای نداریم که باید این باشد یا نباشد بعضی وقتها مثل ....تصمیم گرفتیم طویله را گسترش بدهیم  یعنی به قول بر نامه ریزان آموزش و پرورش یک مستر پلن ( نقشه ی جامع )نداشتیم

هرکس آمد عمارتی نوساخت

رفت و منزل به دیگری پرداخت

اصلا نمی دانیم چرا به مدّرس مدرسه می گوییم معلم و باز نمی دانیم چرا به معلم دانشگاه می گوییم مدّرس اصلا به تفاوت بین علم ودرس توجه نکردیم مثل همشهری ما که به تفاوت بین اتاق پذیرایی و طویله اش توجه نمی کند

همچو کوهی سر گران بر خویش سنگینم خدا

 در آبگینه ی شعر و شراب

چقدر با خودم حرف بزنم

چقدر شماره کنم

این روزگار پیر کسل را

طلوع می کردی ای کاش 

                      ... بر می آمدی

دلم گرفته از این

                        کوچه های تو در تو

دلم گرفته 

                        ازاین خیابان نا تمام

آیا این شهر من نیست ؟

این است آیا

سر نوشت فرزندان آدم

                     از پس هزاران سال

                                                             رنج؟

زان پیشتر

                 که زبانی شود

                           هر برگ آ ن دفتر

                           به تملق سیاهی

                        به مدح زمستان

                                    کاش به من می سپردی

ای خوب ای نجیب

          زمین را

چه کسی آغوش گرمی خواهد بود

           وقتی گریه می وزد...

 

 

 

 

اولین نامه ی روی میز که  برای امروز آماده گذاشته بودم شکایت سی چهل صفحه ای بود که از دست وزیر و وکیل و چند مدیر قبل که  توسط یک معلم نوشته شده بود خیلی متاثر شدم هنوز هم ناراحتم یاد دعای نمی دانم چی افتادم که در بخشی از آن می گوییم خدایا به فرمانروایان ما عدالت و به رعیت ما انصاف بده آرزو کردم کاش مرجع قانونی بود تا می توانست از حق مدیران در مقابل مردم دفاع کند شاید تا حدودی جلو سیل تهمت و افترا که به مدیران زده می شود آنهم مدیرانی که امروز در مصدر امر نیستندگرفته می شد تهمت ها یی که بی معنا بودنش از کفر ابلیس هم آشکار تر است .

راه افتادم به سمت سمنان نزدیک دامغان حواسم به اطراف جاده بود کوه های پر برف و زمین در حال تنفس کردن بود صدای بیدار شدن زمین را شنیدم کوزه ای که مرا یاد کاسه کوزه ی آموزش و پرورش می اندازه را هم دیدم شاید یک مقاله با این موضوع نوشتم

وارد جلسه که شدم سخنران این شعر را می خواند که

مپندار سعدی که راه وفا

توان رفت جز از پی مصطفی

بعد هم ابتدا در عرش بود یواش یواش به فرش آمد و زد به مسایل...

خدارا شکر که طولی نکشید که تمام شد بعد جلسه روسا ومدیران کلی بحث و جدل کردیم و...

علوم اشتباهی

 

بعضی ها که قرار گذاشته بودند البته با خودشان که تحت هر شرایطی نظر بدهند نظرشان رویت نشد مراقب باشند که منهم نظرم عوض نشود این یادداشت هم به بهانه ی ضمن خدمت فیزیک

آن روز که بازار تقسیم علوم در پیشگاه خداوندی بود زرنگها آن هایی بودندکه زودتر رسیدندوبر اصول ریاضی وفیزیک وهیات و شیمی دست گذاشتند و فرمولهای آن گره گشای کار آنان شد -فرمولهایی که از ازل تا ابد نزد سید قریشی و سیاه حبشی همیشه یک نتیجه خواهد داشت-همه جا دو دوتا چهارتا بود و هیدروژن در ترکیب با اکسیژن آب حاصل می داد

اما معلمان علوم انسانی و اجتماعی اینها وقتی رسیدند توده ای نامتجانس  از هر چیز یافتند که هیچ چیز دلیل هیچ چیز نبود حتی فرمول های علت و معلولی آنها نیز نتیجه ی آخرش به اینجا می رسید که گاهی :

از قضا سرکنگبین صفرا فزود

روغن بادام خشکی می نمود

بدین طریق هر صغرا و کبرایی که می چیدند نتیجه ی آن چیزی می شد از قبیل :دیوار موش دارد موش هم گوش دارد پس دیوار گوش دارد!

علت آن خیلی روشن است علوم انسانی و اجتماعی از صد تا چاقو که می سازد یک دسته ندارد یک ریاضی دان هم امروز به ما می گوید کسوف دو هزار وششصد سال پیش در ۲۸مه ۵۸۵قبل ا ز میلاد واقع شده است و مرحوم استاد احمد بیرشک برای ۲۰۰۰سال قبل و۳۰۰۰سال بعد تقویم نوشته است اما در این علوم انسانی چه چیزی قابل پیش بینی است

البته آنها که زود رسیدند و علوم مثبته را برداشتند خیلی زود هم پا به آسمانها گذاشتند و صاحبان علوم اجتماعی نتوانستند پای از خاک برکنند وبه جایی برسند

آن روز که کار همه می ساخت خداوند

ما دیر رسیدیم و به جایی نرسیدیم

شنیدم که بر تراند راسل گفته است : این فرصتی که خداوند برای خلقت عالم داشته است اگر در اختیار من بود عالمی بهتر از این می ساختم این حرف یک دانشمند علوم اشتباهی و حالا گوش کنید حرف انیشتن را که گفته است :خلقت عالم با موازین علمی سازگار نیست و اگر اختیار بدست من بود صد درصد خلقت را با اصول ریاضی و علمی بر پا می کردم

می توانید تصور کنید که اگر دنیایی داشتیم طبق اصول ریاضی مثلا تعیین می کرد فلان ساعت فلان دانه ی گندم حلب در آسیای شط العرب آرد خواهد شد !! می توانید تصور کنید که چه دنیای وحشتناکی داشتیم دنیایی که آدم شعری را که حافظ ۲۰۰۰سال بعد باید بگوید۲۰۰۰سال قبل از بر داشت در آن صورت اختراع جناب انیشتن جز یک ساعت کوکی ساده چیز بیشتری نبود ... خدا راشکر که

بود زنجیر در زنجیر پیوند

سر زنجیر در دست خداوند

چگونه سر زخجالت برآورم ...

 

چهارشنبه صبح پدر جوانی آمده بود با یک صفحه شکایت پیشنهاد گونه مبنی بر اینکه از او پول به زور دارند می گیرند آنهم با ابزار قرار دادن بچه ی پیش دبستانی اش هنوز این را توجیه نکرده بودم که گفت صبح خودش در مراسم آغازین مدرسه شاهد بوده که چطور معاون دست در موهای دانش آموزی کرده و کشیده و ایضا یکی هم پس کله اش زده و گفته موهایت را کوتاه کن ... و اینکه چطور بچه ها را فلک می کنند ...و کتک می زنند ... ای خدا به این معلم ها و مدیرها یک شعوری بده تا بفهمند که مردم بچه هایشان را برای کتک خوردن تحویل ما نمی دهند خیلی سال است که دیگر اصلا حاضر نیستم برای تبیه بدنی با کسی بحث کنم قولی است که جمله متفق اند  که اشتباه است  ... هر چی دلتان بخواهد خجالت کشیدم

بعد دوتا معلم آمدند که در جشنواره تدریس ما را با مدیران مقایسه کرده اند ماده ی درسی و داوران هم متفاوت بوده است از آقای احمدی پرسیدم دیدم دسته گل مشترک ما با سازمان بوده است هم بجای خودمان هم سازمان خجالت کشیدم

امروز هم یاد واره شهدای دانش آموزی بود رفتم خیلی کارداشتم اما خجالت کشیدم بگم برای شهدا وقت ندارم تا آخر نشستم هی آقای قزوهی زنگ زد هی من خجالت کشیدم گوشیم را بگیرم چرا که سردار ی داد سخن داده بود و می خواست به زور به بچه ها حالی کند که جنگ خیلی مهم بوده است ...ضمنا به همه هم فحش می داد از جمله به پدر و مادر هایی که فرزندانشان منافق شده اند ومن جلوی بچه ها از این همه فحش خجالت کشیدم... و باز خجالت کشیدم که در جنگ من هیچ کاره بودم وآن دانش آموزان چقدر باهوش بودند راه صد ساله را یک شبه طی کردند

یادت بخیر چمران عزیز چمران بزرگ که گفتی شیپور چنگ نهیب مردانگی و شرف است...ووقتی این کلمات را می نوشتی از کاغذ هم خجالت می کشیدی ...خدایا چقدر خوشبخت بودند این شهدا چقدر توفیق داشتند و قابل بودند همین فردا ست که معلوم نیست به چه نکبتی ما بمیریم خدایا وحشت دارم از اینکه یک روز در بیمارستان به علت پر خوری بمیرم یا بگویند رستمی ... گرفت مرد خدایا مرگ ما را شهادت مقرر بفرما تا لا اقل در آن دنیا خجالت نکشم

بهار انتظار

 

گرچه عمرم رو به اتمام آمده

آفتابم بر لب بام آمده

روزهای خالی و شب های تار

سالها سهم من است از این بهار

رودها ای رودهای شعله جوش

بادهای کولی آتش فروش

من پی گم گشته ا ی کنعانیم

سوگوار غصه ای پنهانیم

سالها با غربت خود ساختم

خیمه در آیینه ها افراختم

سالها چشمم به گرد جادهاست

خانه ام در ساحل سجاده هاست

در فراقش آه می گویم هنوز

درد دل با چاه می گویم هنوز

ای عزیز ای جان من یادت بخیر

سرو خوش بالای من یادت بخیر

سوری من لاله ی من یاس من

شبنم گلخانه ی احساس من

در زمین پژواک گامت مانده است

شهرکی تنها به نامت مانده است؟!

ترسم این غمنامه خونین تر شود

بر دلم داغ تو سنگین تر شود

من ولی قلبم به نامت روشن است

خانه ام با نامت ای گل گلشن است

شب که آمد مثل شبهای دگر

می نشینم رو به فردای دگر

تو کلید گنج رو یای منی

تو طلوع سبز فردای منی

من نمی گیرم نگاه از درگهت

تا قیامت می نشینم بر رهت

تا سرآید فصل سرد انتظار

تا بیایی ای پرستو با بهار

 

 

درس اخلاق

 

آیت الله العظمی سیستانی در دیدار با جمعی از زوار کویتی در نجف در واکنش به اهانت شیخ عریفی به ایشان فرمودند: اگر آنچه وی یا هر شخص دیگری درباره من گفته است صحیح است از شما می خواهم که برای من طلب بخشش کنید و اگر این سخنان صحیح نیست از شما می خواهم که برای او و هر شخص دیگری که اهانت و هتاکی می کند طلب مغفرت کنید . ایشان فرمودند برجمیع مومنین واجب است که فرهنگ محبت را منتشر و جمله ی من تورا دوست دارم را نسبت به برادران مومن خود تکرار کنند

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

 

از چنین کارهای بی ترتیب

 

یک پماد دکتر داده برای چشمم (ببخشید  همانطور که حرف می زنم می نویسم فعل و فاعل و...)امشب متوجه شدم که دقیقا مثل خیلی از ما ها است یعنی  به محض اینکه یک سرش اندکی زیر فشار قرار می گیرد از سردیگرش شروع می کند به ریختن و اصلا هم بند نمی آید حالا شما فرض کن نصیحت یا غر غر کردن و.. البته بقول سعدی :

و ما  ابرّ ء  نفسی و  ما  ازکّیها

که هر چه نقل کنند از بشر در امکان است

حالا که صحبت نصیحت و نفس اماره شد بدنیست به این شیطان هم یک اشاره کنم چرا که به قول بیهقی :از سخن سخن شکافد واز حدیث حدیث زاید. این ملعون کاری کرده که حتی مومن ترین مومنان هم قبل از اسم خداوند اسم او را می آورند مثلا همین که می خواهند یک آیه از قرآن بخوانند اول می گویند اعوذ بالله من الشیطان الرجیم و بعد می گویند بسم الله الرحمن الرحیم ای خدا لعنتت کند که چه شیطانی هستی !

بله عرض می کردم امروز کلّه سحر جلوی در اداره معاون یکی از مدارس به همکاری اداری می گفت ما در مدرسه یک معاون کم داریم وهمه ی کارها را ... او هم در جواب گفت - البته با تعجب - گویا فرامرز هرگز نبود-که حالا می گویی زودتر می گفتی یکی می تراشیدیم !!

آن دلفریب خرّاط از هر کجا که باشد

از بهر خویش عاشق از چوب می تراشد

البته از بهر ما هم مشکل از هیچ می تراشد ...

مطلب بعداینکه امشب فرصت نکردم نظرات اختصاصی دوستان را بخوانم  کما اینکه وقتی یکی از دوستان می گفت پست قبلی اولش را بد نوشتی تازه فهمیدم که اصلا خودم نخواندم که چی نوشتم یادم آمد:

آن خطاط سه گونه خط نوشتی...