از حدود یک سال قبل که شاهنامه خوانی را در منزل شروع کردم چیزهای فراوانی از فردوسی بزرگ آموختم قبلا حافظ را خیلی بزرگ می دیدم تا با مولوی آشنا شدم و حافظ رنگ قبلی را نداشت اما امروز که در شاهنامه عمیق می شوم آبشخور فردوسی را زلال و گوارا می بینم
نمونه ای از این را در داستان اسفندیار که هم اینک می خوانم ببینید
بعد از اینکه گشتاسب فرزندش اسفندیار را زندانی می کند و خود از آیین وحدانیت سر می تابد و به عوام فریبی مشغول می شودو به رای جاماسب حکیم گوش نمی کند ایران توسط ارجاسب و لشکر چین تصرف شده و فرزندان گشتاسب اکثرا گشته می شوند واو تنها راه نجات کشور و تاج وتختش را به راهنمایی جاماسب در پوزش از اسفندیار می بیند و با وساطت جاماسب دل اسفندیار تا حدودی نرم می شودو از بند به لشگر گاه می آید با جنازه ی بی جان گرزم که به سعایت هم او به بند افتاد بود روبرو می شود و فردوسی این سخنان حکیمانه را بر زبان اسفندیار می نهد
چنین گفت با کشته اسفندیار
که ای مرد نادان بد روزگار
نگه کن که دانای ایران چه گفت
بدانگه که بگشاد راز از نهفت
که دشمن که دانا بود به زدوست
ابا دشمن و دوست دانش نکوست
براندیشه آنکس که دانا بود
به کاری که بر وی توانا بود
زچیزی که افتد بر او ناتوان
به جستنش رنجه ندارد روان
از ایران همی جای من خواستی
برافکندی اندر جهان کاستی
ببردی از این پادشاهی فروغ
همی چاره جستی به گفت دروغ
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 22:48 توسط حسن رستمی
|