تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

هفته جاری موضوع کلاس ما فلسفه اشراق و در نتیجه شیخ اشراق بود به نظرم رسید چند جمله ای اینجا به این موضوع بپردازم چون در کلاس درس فرصت این حرفها نیست .شیخ اشراق به نظر این بنده فلسفه مدان یک فیلسوف مهجوراست چون در تاریخ سنتی تدریس فلسفه از هزارسال قبل تا الان اینقدر که کتاب شفا ،نجات ،الاشارات  شیخ الرییس ابوعلی سینا و یا کتاب اسفار اربعه ملا صدرا تدریس شده است به آثار این شیخ از جمله حکمت الاشراق یا هیا کل نور یا حتی رساله های فارسی او مثل صفیرسیمرغ ،لغت موران ،آواز پر جبرئیل پرداخته نشده است . در حالی که هیج فیلسوفی به اندازه شیخ اشراق سهروردی ابن سینا را خوب نفهمیده است .همانطور که هیچ فیلسوفی به اندازه ملاصدرا از آثار سهروردی استفاده نبرده است و این خود از کتاب وجیزه ی جناب ملا صدرا معلوم است

اما حرف من این است  همانقدر که با غربزدگی  لازم است مخالف باشیم با عربزدگی هم باید مخالف باشیم  یعنی ما از هردو به یک اندازه رنج می بریم ،ما ملتی مسلمان معتقد به قرآن وپیامبر هستیم اما لزومی ندارد عرب زده باشیم بلکه ما باید خودمان باشیم یعنی باید فلسفه ی خود ما ن را داشته باشیم خب این یعنی چه؟ یعنی ما یک فلسفه داریم به اسم فلسفه ایرانی/اسلامی و این چیزی نیست جزآن چه فلسفه سهروردی می گوید  ،هیچ فلسفه ای به اندازه فلسفه ی شیخ اشراق ایرانی اسلامی نیست حتی ملا صدرا او اگرچه از شیخ بهره ی فراوان برده اما نهایتا یک فلسفه شیعی / اسلامی نوشته است که رگه های غربی به معنای یونانی در آن زیاد است .در حالی که سهروردی فلسفه یونان را خوانده بود و خوب هم فهمیده بودو کتاب هایی هم به اسلوب حکمت مشا نوشت تا نشان دهد که فلسفه مشاء را خوب می داند .اما از حکمت مشا عبور می کند چون نمی خواهد مشا ئی باشد به عنوان مثال موضوع واجب الوجود که جناب صدرا و قبل از او ابن سینا مطرح می کنند کاملا جنبه ی یونانی دارد ولی از نظر سهروردی خدا نور الانوار است واو معتقد است بین این دو فرق است و شما می دانید که واجب الوجود در قران نیامده است اما نور الانوار چرا بد نیست همین جا اشاره کنم که هیچ یک از فلاسفه به اندازه شیخ اشراق با قرآن مانوس نبوده اند او جا به جا به آیات قرآن استناد می کند البته ملاصدرا هم می کند اما نه به اندازه شیخ او در آخر حکمت اشراق توصیه می کند :قرآن بخوانید،اما وقتی قرآن می خوانید آنچنان بخوانید که گویا فقط بر شما نازل شده است .شاید منظورش این است که قرآن را لمس کنید فرض کنید این آیه برشما نازل شده است .

من این دو حرف نوشتم چنان که غیر ندانست

توهم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی

برگردم به حرف اصلی ، وقتی اسلام آمد  خرافات وگمراهی هارا زدوداما شما می دانید که فرهنگ ایران باستان گمراهی و خرافه نبود لذا اسلام مخالف فرهنگ ایران باستان نبودو به عقیده ی سهروردی حتی آن را تایید هم کرد فلسفه ایران باستان فلسفه ی نور است که شیخ اشراق ان را برجسته کرد .در فلسفه ایران باستان نور وظلمت در مقابل هم قرار می گیرند نور در مقابل ظلمت یا اهریمن وسهروردی به درست ادعا می کند که می خواستم این فرهنگ را زنده کنم و اسم آن را حکمت خسروانی می گذارد یعنی اینکه به فهم این بنده ریشه فلسفه تنها در یونان نبوده بلکه در ایران هم بوده است و حکمت خسروانی روی دوم سکه شاهنامه است یعنی فردوسی به زبان حماسه گفته است وشیخ اشراق به زبان فلسفه یکی در شاهنامه و دیگری در حکمت الاشراق البته هردو هم مسلمان و شیعه هستند  برای حرفمم دلایلی دارم که حوصله نوشتنش را ندارم چرا که باید به جای جای نوشته ها زیادی اشاره کنم اما به قول حاج علی اقا به عنوان مصدوقه به یک مورد اشاره می کنم

یکی ازفیلسوفانی که مورد علاقه من است همین نیچه ی گردن کلفت کافراست او به نظر من از عجایت انسانهای کل تاریخ است وواقعا نظیر ندارد البته من فکرش را قبول ندارم ولی ویژگی هایی در او هست که در هیچ کس نیست او شجاعتی وصف ناشدنی دارد همه چیز را زیر سوال می برد با اینکه کشیش زاده است ولی اصلا به حضرت مسیح ذره ای رحم نمی کند او دوهزارو پانصد سال تاریخ فلسفه را به هیچ می گیرد  وبه تعبیرخودم اعضای باند سه نفره را (سقراط ،افلاطون و ارسطو)راکلا داخل آدم حساب نمی کند بله چنین شخصی فلسفه ایران باستان را خوانده است و به آن علاقه نشان داده است و اسم کتابش را گذاشته است چنین گفت زرتشت یعنی نیچه هم معتقد به ریشه ی ایرانی فلسفه است

برگردم به شیخ خلاصه اینکه سهروردی زنجانی رسالت خود را احیای حکمت خسروانی می داند همان حکمتی که ابن سینا شروع کرد اما نتوانست آن را به سرانجام برساند اما سهروردی توانست او معتقد است نور ایرانی یعنی نور که زرتشت می گفت نوری است که شعله کامل آن در نور محمدی صلی الله علیه است لذا او رسالت خود را احیای فلسفه ایران باستان یا همان حکمت خسروانی می داندلذا او یک فیلسوف ایرانی مسلمان تمام عیار است او از مسلمان بودن هیچ چیز کم ندارد او دارای اندیشه های شیعی و معتقد به فرهنگ ایرانی است چرا که این فرهنگ منافی اسلام نیست و اسلام هم مخالف فرهنگ ایران نیست

دقت در حکت خسروانی و دقت همزمان دراندیشه های افلاطون نشان می دهد که بسیاری از اندیشه های افلاطون از فلسفه ی ایران باستان گرفته شده است

ببخشید که طولانی شد اما اجازه بدهید این حکایت را هم عرض کنم و کلام را درز بگیرم در شاهنامه آمده است :پیر زنی وقتی دید شیر گاوش کم شده است ،ناراحت شد گفتند :چه شده است ؟گفت اندیشه ی ملک دیگر شده است .یعنی چون فکر بد به سر پادشاه آمده شیر گاو من کم شده است این یعنی حکمت خسروانی یعنی اندیشه نامناسب پادشاه در شیر گاو پیره زنی در فلان روستا تاثیر می گذارد این گوشه ای از حکمت خسروانی است

بله همیشه با خودم گفته ام خوب شد نیجه زود مرد چون اگر بیشتر زنده بود به نظرم چیزی باقی نمی گذاشت و صد حیف که سهرودی را در 36سالگی شهید کردند چرا که در غیر اینصورت ایران و بشریت سرمایه ی حکمی بیشتری داشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن 1393ساعت 0:38  توسط حسن رستمی  | 

هفته قبل من فلسفه مدان داشتم آرا و اندیشه های حجت الاسلام غزالی را درس می دادم و می دانید که او تنها کسی است که بصورت مطلق حجت الاسلام نامیده می شود.از شما پنهان نمی کنم که خودم هم نمی دانم چرا با غزالی میانه خوبی ندارم نفرمایید که حالا خوش نیامدن شما چه بیفزاید و چه بکاهد

مرغی ،بر کوه نشست و برخاست

بر کوه چه افزود و چه کاست

 اگرشما هم  خوب دقت کنیدمتوجه می شوید که  ابوحامد غزالی کلا در بین ایرانی ها جایگاهی  که در خور شان علمی اش باشد راندارد.وباز این در حالی است که اگر نگویم او بزرگترین دانشمند اسلامی –ایرانی است حتما باید بگویم یکی از بزرگترین دانشمندان است. در حالی که در بین اعراب شاید مردی محبوب تر و موجه تر از غزالی سراغ نداشته باشیم ولی صرفا  این محبوبیت  در حوزه اسلامی –عربی است و نفوذی در ایران ندارد در حالی که شما می دانید که غزالی ایرانی است و پشت همه کتابهایش می نوشت ابو حامد غزالی طوسی خب چرا در ایران جایگاهی ندارد.بله عرض می کنم در حالی که طوس از شهر های خراسان است، اما غزالی در همه کشورهای اسلامی نظیر مراکش و تونس که غربی ترین کشورهای اسلامی هستند تا مالزی و اندونزی که شرقی ترین کشورهای اسلامی محسوب می شوند  بی اندازه محبوبیت دارد و این موضوع را من در برخورد با دانشجویان و اساتید مراکش ، اندونزی وسوری دیده ام ولی در ایران نه اینطور نیست اگر چه غزالی  در ایران شناخته شده است اما جایگاه خودش را ندارد ،در حالی که می دانید او درزیبا نوشتن و محکم نوشتن چه در فارسی چه درعربی بی نظیر است یکی از زیبا ترین کتاب های فارسی به نظر من ادبیات مدان همین کیمیای سعادت است این نکته مهم است چرا کسی که در هزار سال قبل چنین نثرفارسی  محکم و استواری دارد در بین فارسی زبان محبوبیت ندارد بله برگردیم به سوال اول چرا ما ایرانی ها با غزالی میانه خوبی نداریم به نظر من اولین پاسخ در همین مقدمه کیمیای سعادت پیدا می شود او نوشته : چون می خواستم عوام از این کتاب استفاده کنند ،به فارسی نوشتم .درست است که زبان اهل علم عربی بوده است اما آیا منظور غزالی این بوده است که هموطن های فارسی زبانش اهل علم نیستند ؟ یا منظورش این بوده است که طبقه ای از مردم که عربی نمی دانند و عوام هستند این کتاب را بخوانند ! یا خواسته بگوید زبان فارسی زبان عوام است ؟ والله اعلم به نظر من یکی از دلایل رنجش امثال من همین است

علت دوم شاید برگردد به دیدگاهی که حجت الاسلام ابو حامد غزالی در کتاب احیا علوم دین آن را شرح و بسط می دهد اودر جایی که قضیه ی کربلا و سید الشهدا را توضیح می دهد.یاد آوری می کند که امام حسین توسط لشکریان یزید کشته شد ، او این اتفاق را محکوم می کند و لشکریان یزید را مقصر می داندکه نباید آن حضرت را می کشتند البته به این دلیل که حسین فرزند پیامبر بودو کشتن او جایز نبود اویزید و یزیدیان را مقصر می دانداما می گوید نباید بر یزید لعن کرد چون او از صحابی پیامبر است .حقیقت این است که این مطلب به ذایقه ایرانی خوشایند نیست

به نظرم علت سوم شاید همین روح فلسفه ستیزی ابوحامد باشد . اگر چه اومرد بسیار بزرگی است اما بزرگترین ضربه را هم بر پیکر عقلانیت اسلامی زده است او با نگارش تهافت الفلاسفه تیشه ای محکم بر ریشه ی فلسفه وارد کرده است او در این کتاب که معنی آن پریشان گویی فیلسوفان است و به عبارت فارسی تر گفت است فلاسفه پریشان می فرمایند یا بقول دکتر سعیدی اچرات و اپرات گفته اند او همه ی اهل فلسفه اعم از یونانی و غیر یونانی ایرانی و غیر ایرانی اسلامی و غیر اسلامی را چه قبل از خودش وچه کسانی که بعد از خودش خواهند آمد را پریشان گو می خواند او با شیوه ی نوشتاری زیبا و مسحور کننده اش در بیست مساله با فیلسوفان سر جنگ دارد او فیلسوفان را تکفیر می کند ابن سینا را کافر می خوانددر هفده مساله فیلسوفان را تفسیق می کند یعنی حکم به فاجر بودنشان می کند به این معنا که کافر نیستند ولی مسلمان منحرفند

غزالی موفق شد چراغ فلسفه را در جهان اسلام خاموش کند اما خوشبختانه او وبعد ازاو فخر رازی نتوانستند در ایران به این امر توفیق پیدا بکنند در هر صورت اگر چه من میانه ای با غزالی ندارم اما او به شهادت نوشته هایش مرد بسیار بزرگی است چونان دریای است که موج می زند او مردی بود که دچار شک بنیانی شد لذا نیمه شب در حالی که کرسی تدریس داشت و وجیه المله بود همراه یک کاروان سر به بیابان گذاشت وده سال ناپدیدشده وقتی در هیات ناشناس در مدرسه شنید که دو طلبه ضمن مباحثه با هم قال الغزالی می کنند باز ناپدید شد او سالها با خودش خلوت کرد به قبر حضرت خلیل الرحمان در فلسطین رفت و خودش می گوید نذر کردم که اگر حالم خوب شود دیگر به دستگاه خلافت قدم نخواهم گذاشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم بهمن 1393ساعت 23:7  توسط حسن رستمی  | 

خسرو پرویز ،در ضمن اقداماتی  که انجام داد و بعضی جزء اقدامات مثبت او آورده اند – یکی این بود که برای مقاصد سیاسی ،لازم دید که توجهی به دین زرتشتی نشان بدهد و بدگمانی مردم را نسبت به اعتقادات خود برطرف سازد –آتشکده ساخت ودر آن دوازده هزارتن هیربَد برای تلاوت ادعیه استخدام کرد (ایران در زمان ساسانیان ،کریستن سن ص 350)

ظاهرا کاریست خدا پسند .ولی چند تا سوال مگر تا آن ساعت دهات و شهرهای ایران آتشکده نداشت ؟مگر آتشکده ها از هیربد و موبد برخوردار نبود؟چطور شده که خسرو به این فکر افتاد؟ نتیجه آن چه شد؟ حالا توجه بفرمایید :دوازده هزار موبد یعنی به تعداد کنیزان رامشگر خسرو از طرف خسرو مامور امور مذهبی شدند ،نتیجه معلوم است یک عکس العمل شدید نسب به موبدان و هیربدان رسمی و حکومتی ایجاد شده و نتیجه بعدی آن بی اعتقادی عمومی نسب به مذهب و امور مذهبی  مگر می شود از موبدی که خسرو فرستاده اطاعت کرد مثلا پشت سرش مراسم مذهبی انجام داد این سقوط روحیه مذهبی نتیجه رفتار دوازده هزار موبد خسرو شناس خدا نشناس بود که لابد جوان کم اطلاع و البته جامعه نشناس هم بودند این شرایط در نتیجه بعدی یک  خلا روحی در جامعه ایرانی ا یجاد کرد خلایی که می بایست جایش پُر شودو پُر نشد مگر با حمله اعراب از دل بیابان های عربستان

آتشین لعلی که تاج خسروی را زیور است

اخگری بهر خیال خام پختن در سر است َ

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393ساعت 15:8  توسط حسن رستمی  | 

جمعه منزل پدر- جمع خانواده

موضوع : دهه شصتی ها

دهه ۶۰، دهه‌ی سختی‌ها و محرومیت‌ها بود. کشوری که در آستانه‌ی یک انقلاب مردمی درگیر جنگی تحمیلی شده بود، می‌بایست درآمد ناچیز نفت را بین جبهه‌های جنگ و کالا و ارزاق کوپنی تقسیم کند.

دهه ۶۰ علاوه بر دهه‌ی سختی‌ها و محرومیت‌ها، دهه‌ی اتحاد و  همدلی بود. دهه ۶۰ نمایش صمیمیت‌ها و محبت‌های مردمانی بود که بعد از آن، افزایش درآمد خانوار‌ها و سطح رفاه، فاصله‌ی دهک‌ها را بیشتر و بیشتر کرد.

گرمایش اکثر خانه‌ها در دهه‌ی ۶۰ از طریق نفت تأمین می‌شد. صف‌های طویل دریافت نفت یکی از صحنه‌های فراموش نشدنی آن دوران است. البته در روستا کمتر این مشکلات حس می شد

در زمستان‌ها ما فقط در یک اتاق بخاری نفتی روشن می‌کردیم. یک بخاری قدیمی ارج بود که با دنگ و فنگ خاصی روشن می‌شد و چشمتان روز بد نبیند اگر حواسمان پرت می‌شد و نفت زیادی در مخزن اصلی جمع می‌شد و دیر کبریت می‌زدیم...در این سالها داشتن دو تا بخاری رفا بود

یادم میاد دهه هشتاد وقتی می خواستم علی را در مدرسه ثبت نام کنم ضمن فرم ثبت نام باید به این سوال پاسخ می دادیم که در خانه رایانه داریم یا نه و داشتن رایانه یعنی رفا ،اکنون تقریبا خانه ای نیست که کامپیوتر نداشته باشد

 

سه شنبه نمایشگاه کتاب شاهرود –نشست تخصصی

موضوع :چالش های خانواده ی ایرانی

من گفتم : ما  امروزدر حالی فرزندانمان را اشرافی تربیت می کنیم که خود جزء طبقه اشراف نیستیم  الان اضافه می کنم  : نگاهی بیندازید به کودکان امروز، بچه‌هایی که قبل از تولد تخت و کمد و لباس‌های رنگارنگ و اسباب‌بازی‌های شهرفرنگ‌شان آماده است، چیزی به اسم سختی و نداری را نچشیده‌اند که بخواهند بفهمند. همین باعث می‌شود که رؤیاهای آن‌ها غیرمنطقی و زیاده‌خواهانه باشد. چون همه‌ی آن چیزی را که می‌بایست با تلاش به آن برسند، پیشاپیش و بدون زحمت دریافت کرده‌اند. انسان برای چیزی که دارد رؤیاپردازی نمی‌کند. امروزه داشتن موبایل برای نوجوانان، نه یک کالای لوکس بلکه یک نیاز ضروری تلقی می‌شود و این‌ها را فضای چشم و هم‌چشمی جامعهسبک تربیتی غلط و بالا رفتن سطح خواسته‌ها تحمیل کرده است، نه پاسخ به یک نیاز واقعی. چه آن که نوجوانی که یا در خانه است یا در مدرسه چه نیازی به تلفن همراه دارد؟

از یک فرهنگی بازنشسته  شنیده شده است که فرزند جوانش را که اخیراً به سن ۱۸ سالگی رسیده به گرفتن گواهی‌نامه تشویق کرده که کمک حال خانواده باشد و پاسخ فرزند واقعاً شنیدنی است. این جوان نسل چهارم فرموده‌اند: «من پراید سوار نمی‌شوم، لطفاً اگر می‌خواهید من گواهی‌نامه بگیرم، برایم پژو ۲۰۶ بخرید» و این‌ها را کاملاً جدی گفته است.

در این‌جا چند سؤال مطرح می‌شود:

یک " آیا با افزایش سطح رفاه فرزندان، قدرشناسی و خوداتکایی آن‌ها افزایش یافته یا کاهش؟ و اگر کاهش یافته چه باید کرد؟

دو" چه کسانی و چه رسانه‌هایی برای جوانان ما رؤیاپردازی می‌کنند؟

سه" نسلی که برای رسیدن به خواسته‌هایش متکی به خانواده است، چگونه می‌خواهد خود و جامعه‌اش را اداره کند؟

دردآورترین جمله‌ای که نه از زبان یک نفر بلکه از چند نفر شنیده‌ام این است که جوانان نسل چهارم وقتی در پاسخ به خواسته‌هایشان عباراتی مثل «خودت می‌دانی که ما نداریم» را می‌شنوند، می‌گویند: «شما که نداشتید بی‌خود کردید که بچه آوردید!»

شنبه کلاس آموزش خانواده مدرسه فرشته

موضوع: نوجوانان و بحران شخصیت

 

خیلی از پدر و مادرهای فعلی می‌گویند: «ما داریم کار می‌کنیم و زحمت می‌کشیم که فرزندانمان در رفاه باشند». پدر عزیز! مادر گرامی! داری به فرزندت خیانت می‌کنی! بچه‌ای که لای زرورق بزرگ شود فردا سربار جامعه است و گلیم خودش را نمی‌تواند از آب بیرون بکشد و آخر سر، کارش به زرورق ختم می‌شود!

علامه حسن حسن زاده آملی که در علوم مختلف استاد تمام است، از هیئت و نجوم و فقه و کلام و حدیث گرفته تا علم جفر و اعداد و ریاضیات و هندسه و طبّ، در کتاب الهی‌نامه‌ی خود می‌گوید:

«الهی! شکرت که به ناز و نعمت پرورده نشدم والا کجا حسن می‌شدم!»

 حاشیه ی بعد:

پدر و مادرها می‌بایست بدانند که دوست‌پسر و دوست‌دختر داشتن به گفته‌ی کارشناسان، از یک امر نادر به یک پدیده‌ی فراگیر اجتماعی تبدیل شده است به گونه‌ای که به گفته‌ی دکتر گلزاری بیش از هشتاد درصد دختران دبیرستانی دوست‌پسر دارند و برای نحوه‌ی رویارویی با این مسأله می‌بایست آگاهانه و باظرافت رفتار کنند تا حاصل عمرشان  پرپر نشود یا به دست طمّاعان و بیماردلان نیفتد

لذا نوع رفتار والدین ، نیاز به یک سرمایه‌ی انسانی بالا و پختگی  دارد تا  بتواند از این آزمون سربلند بیرون آید

فرزند من باید بیاموزد که برای کارهای خوبی که می‌کند (نظیر کمک کردن در چیدن سفره، کمک به پدر و مادر، جمع کردن وسایل اتاقش و جارو کردن خانه) و کارهایی بدی که نمی‌کند، جایزه و اسباب‌بازی دریافت نخواهد کرد. این کودک فردا نیز در جامعه یاد خواهد گرفت که باید با تلاش و زحمت و از مسیرهای درست به خواسته‌هایش برسد.

 

الان پشت کامپیوتردر منزل

موضوع :سخنی بامسوولین و نوجوانان

می‌دانم که نمی‌شنوید! می‌دانم که لازمه‌ی  ریاست، ندیدن و پنبه در گوش گذاشتن و زشتی‌ها را زیبایی انگاریدن نیست. اما …

اما می‌گویم که نگویید: «نمی‌دانستیم» می‌گویم که تکلیف از من ساقط شود!

مسائل اجتماعی نظیر دوست‌پسر و دوست‌دختر، نظیر میل جوانان به شراب و اعتیاد و دختران و زنان خیابانی، نظیر مصرف انواع مخدّرهای صنعتی و سنّتی از جنس شترسواری است که دولّا دولّا نمی‌شود. باور کنید نمی‌شود روی آنها سرپوش گذاشت و ماله کشید. مگر می شود حرف مادری را که امروز به من می گفت پسر دوست دختر دارد و می گوید برای سرگرمی است را کتمان کرد؟! مگر می شود حرف مادی که مستاصل می گفت دخترم گفته است من باید با دوست پسزم صحبت کنم را نشنید؟!مگر جوانانی که پیش روی من به کام اعتیاد رفتند و هر روز به خاطر ناآگاهی و مشکلات .... به این راه می‌روند را می‌توان نادیده گرفت؟!

تا زمانی که این مسائل به عنوان واقعیت‌های اجتماعی به رسمیّت شناخته نشوند و به جامعه، مطبوعات، محققان و رسانه‌ها اجازه داده نشود که با آمار و اخبار رسمی در این باره سخن بگویند، این مسائل حل نخواهد شد.

سخنی با نوجوانان:

ارّابه‌ی عشق را ترمزی نیست، قبل از سوار شدن بر آن، دفترچه راهنمایش را بخوانید. عشق از تکرار دوست‌داشتن‌های ساده شروع می‌شود. از تکرار سرزدن‌ها، تکرار پیامک‌ها و کامنت‌ها و تک‌زنگ‌ها و … قبل از این که این ارّابه دور بگیرد، می‌توان آن را متوقف کرد، اما اگر دلبستگی و دلدادگی اتفاق افتاد، دیگر به این آسانی‌ها و بدون درد و دردسر، جدا شدن و فراموشی آن ممکن نیست و وا اسفا اگر دل‌های واله و شیدا، به هم نخورند و کفو هم نباشند و خدای ناکرده یکی شیشه خرده داشته باشد که پایانش درد و رنج و سرخوردگی و دیوانگی و جنون و حتی مرگ است.

عشق یعنی آتش! عشق یعنی پرواز! عشق یعنی زندگی با دور تند! اولش ببینید این کاره و مرد این راه پرخطر هستید؟

این یادداشت را با شعر زیبایی از مولانا به پایان می‌رسانم که:

عشق آن شعله‌ست کو چون بر فروخت     هر چه جز معشوق، باقی جمله سوخت

 

عصر جمعه منزل

موضوع : مشاوره با یک زوج جوان

هر یک از زوجین در خانواده‌ی خود باید حافظ منافع همسرش باشد تا موضوعات و مباحث مطرح گردیده به تعادل برسد و هیچ یک از طرفین احساس غربت و تنهایی نکنند و خدای ناکرده بعداً این قبیل موضوعات تبدیل به کینه و عقده نشود.

خانواده‌ی هر یک از زوجین نیز در تقسیم تعریف و تمجیدها از طرفین باید رعایت عدالت و انصاف را بنمایند تا موجبات دلخوری و سرشکستگی فراهم نگردد.

دوشنبه صبح ستاد کنکور

موضوع : کنکور

خیلی از مسایل مرتبط با کنکور عیب کنکور نیست ،عیب از دانشگاه ما و وزارت علوم وسیستم آموزش عالی ما است

بهترین جوانان ما را انتخاب می کنند و در کلاس ها سرگرم می کنند،  به تعبیر نویسنده ای چند سال روی صندلی های سفت نشستن و اس ام اس بازی کردن غذای ارزان خوردن و تقلب زدن و نهایتا بعد از چهار سال تکرار این رفتار به این فرد می گویندکارشناس . آن وقت بسیاری از کسانی که پای گردنه کنکور پا زدند راهی اروپا وامریکا می شوند بعد از پنج شش سال همین وزارت علوم در حالی که فارغ التحصیلان خود را در ادارات مختلف کارمند کرده است یا روانه شغل ازاد کرده است با سلام و صلوات می رود دست همان پشت کنکوری ها را می گیرد به ایران می اورد و برکرسی استادی یا مقامات برجسته ی مملکتی  می نشاند

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم بهمن 1393ساعت 22:19  توسط حسن رستمی  | 

نرخ ارزاق در شاهرود در تابستان 1311هجری شمسی از قرار ذیل بوده است :

گوشت بره پروار     یک من                      5قران

هیزم                  یک خروار                    10 قران

زغال                  یک خروار                    18 قران

سیب زمینی       یک خروار                    14 قران

پیاز                   یک خروار                     10 قران

شیر                  دومن و نیم                  1 قران

ماست               منی                          سه عباسی

                                                                             نقل از یادداشت های مرحوم جمالزاده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم دی 1393ساعت 22:39  توسط حسن رستمی  | 

ترس از مرگ جز این نیست که آدمی خود را دانا پندارد بی آنکه دانا باشد ، یعنی چیزی را که نمی داند گمان کند که می داند .هیچ کس نمی داند مرگ چیست و از این رو نمی تواند ادعا کند که مرگ امری سهمگین است .شاید مرگ برای انسان نعمت بزرگی باشد و ما از آن بی خبرباشیم ، با این همه مردم چنان از مرگ واهمه دارند و از آن می گریزند که گویی به یقین می دانند که مرگ بزرگترین بلاهاست             سقراط

ما را نیز می باید رفت که روز عمر ما به شبانگاه آمده است    بیهقی

دردآشکار این روزگار غوغای تربیت است .غوغا کردن بر سر آن که چرا نسل امروز بد شده اند و اینکه چرا خوب بار نمی آیند .مگر نه آنست که ما مربیان آنانیم و ماهم باید پاسخگو باشیم ؟ پاسخ ساده تر از آنست که به فریاد نیاز باشد ،ما نتوانسته ایم آنان را ،آنگونه که دلخواه ماست ،تربیت کنیم.

شاید بی اغراق مهمترین و عمده ترین معضل تربیت در این زمانه بیش از هر زمان دیگر نه در درستی ونادرستی قدم هایی است که بر داشته می شود،که در خوداین قدم ها و اقدام های تربیتی است .تراکم این اقدام ها که ناشی و بر آمده ازنوعی بی برنامگی وآشفتگی ذهنی است خودموجب شده است تا راه بندان تربیتی بوجود بیاید .

اعتماد به مدرسه ،امروزدیگر یک مساله شخصی و یک امر روانشناختی نیست .امری است کاملا اجتماعی و فرهنگی .منزلت و جایگاه مدرسه از چنان موقعیت خطیری برخوردار است که یکی از چالش های قرن حاضررا به خود اختصاص خواهد داد از این جایگاه نهاد های اجتماعی دیگر نظیرخانواده،رسانه ها و دولت را به چالش خواهد کشید...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم دی 1393ساعت 22:26  توسط حسن رستمی  | 

در شهر مدرسه ای بود که چند سال ار تاسیسش می گذشت اما معلم فلسفه برای اولین بار در این مدرسه درس می داد دانش آموزان کلاس معلم فلسفه زیادنبودند معلم تازه وارد روش عجیبی داشت او وقت کلاس را به دو قسمت تقسیم کرده بود در وقت طولانی تر آن برای دوستان آشنایان و همسرش نامه می نوشت او زندگی خود در روستا و شهرهای مختلف را برای آنان شرح می داد ، به کتا بهایی که خوانده بود اشاره می کرد و هر از گاه تصویری از بچه ها در نوشته هایش ترسیم می کرد در این زمان بعضی از بچه ها سرشان را روی میز می گذاشتند و بعضی بازی می کردند بعضی روی میز اسم خودشان را می نوشتند بعضی کتاب یا مجله ای را که به همراه آورده بودند به دیگری نشان می دادند .در قسمت دوم بچه ها را ساکت می کردو نامه اش را با صدای بلند می خواند بچه ها با دقت به نامه آقا معلم گوش می دادند آن رامثل آدمهای گرسنه با ولع سیری نا پذیر می بلعیدند بچه ها در باره ی چیزی که شنیده بودند ، سوال می پرسیدند .چیزی که در کلاس درس و آموزش کمتر اتفاق می افتاد معلم کاری به آموزش رسمی نداشت اشتیاق زیادی در شنیدن سوالات بچه ها از خود نشان می داد بی آنکه نگران فوت وقت باشد و یا از عقب افتادن از جدول درسی به خود واهمه ای راه دهد به سوالات بچه ها پاسخ می داد . آقا معلم عادت داشت زود سر اصل مطلب نرود .برای پاسخ هایش مقدمه چینی می کرد در میان پاسخ هایش کمی به تاریخ اشاره می کرد او می گفت هر چیزی سرگذشتی دارد .حتی سنگ ها.او اعتقا داشت اگر چیزی را می خواهی بشناسی باید تاریخ آن را مطالعه کنی .حتی از این همه بالاتر.او معتقد بود که هر چیز ،هرکس ، چیزی به جزسرگذشتش نیست .آقا معلم در باره تاریخ کلاس درس ، از سقراط و قبل از آن سرگذشت مدرسه با بچه ها صحبت می کرد در نامه هایش هم همینطور بود.گاه شعری می خواند و یا از کتابی مثالی می آورد .او با وسواس شعرهایش را انتخاب می کرد.آقا معلم می گفت شعر فقط یک قطعه ادبی نیست بلکه محصول یک عمر زندگی است .یک قطعه شعر یا یک نوشته ، تجربه زیسته آدمهاست .او وقتی شعری را می خواند ،حتی وقتی آنها را در ذهنش مرور می کرد ،چشمانش نمناک می شد.انگار از فضای مه آلود زیر باران عبور کرده است .در تمام این مدت بچه ها را زیر نظر داشت و نگاهش را حتی تعداد واژهایش را ، بین بچه ها تقسیم می کرد . بچه های کلاس در امتحانات پایانی موفق بودند دلیل این موفقیت را خیلی ها نمی دانستند .بچه های کلاس ،چیزهای دیگری هم آموخته بودند که آموزش رسمی خبری از آنها نبود .آقا معلم می دانست که با این کار نه تنها می تواند درسش را بهتر ارائه کند، وقت بیشتری هم خواهد داشت که به موضوع های مهمتری بپردازد .زمان زیادی را که معلم ها دیگر صرف ساکت کردن بچه ها و یا نصحیت آنان می کردند آقا معلم به موضوعات مهمتری می پرداخت ،چیزهایی که بچه ها دوست داشتند و با شوق به آنها گوش می دادند . بچه ها هم درباره موضوعاتی که آقا معلم می گفت خیلی چیزها می دانستند بعضی از آنها هم کم و بیش به انها عشق می ورزیدند آقا معلم می دانست همه بچه ها کم و بیش عاشقند و معنای عشق را می فهمند اوفقط این حالات را در بچه ها کشف می کرد و به آنها جهت می داد. بچه ها آموخته بودن مثل آقا معلم نامه بنویسند .آنها نامه هایشان را به آقا معلم نشان می د ادند معلم نامه ها را می خواند و هیچ یک را از قلم نمی انداخت اشتباه آنها را تصحیح می کردبرخی قواعد دستوری را توضیح می داد و گاه و بیگاه کنار نامه بچه ها چیزی می نوشت .بچه ها به سکوت آقا معلم حین خواندن نامه ها ،گوش می سپردند.آنان آموخته بودند که در نگاه آقا معلم حتی وقتی از پنجره کلاس به بیرون خیره می شود، چیزهایی جدیدی را جستجو کنند.در این موقع ضربان قلب بچه ها شبیه ضربان قلب آقا معلم می شد .وقتی کلاس تمام می شد و زنگ می خورد آقا معلم عادت داشت رفتن بچه ها را تماشا کند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 20:34  توسط حسن رستمی  | 

 

درآمد

این هفته برای من ازچهارشنبه 93/8/28 شروع شد  ،برای اولین باردر این بیست و چند سال تقریبا مجبور شدم که ازمدرسه مرخصی بگیرم علتش هم کارگاه چهار روزه ای بود که با موضوع روش تحقیق در علوم انسانی  به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان استان سمنان قول داده بودم ، مربیان کانون که حاضرین کلاس درس بودند افراد با روحیه ای به نظر می رسیدند کسانی که مثل ما معلم های مدرسه هویت حرفه ای شان دچار بحران نشده است ماندن چند شب در سمنان خستگی یک ماه قبل را از تنم در آورد گفتگو با دوست دیرینم آقای فراتی فرصت مقتنمی بود از معدود مدیرانی است که هیچ وقت گله و شکایتی از کم و کسری ها ندارد تقریبا همه مربیان و مدیرانش هم مثل خودش شده اند در یکی از روزهای کارگاه مراسم رو نمایی از کتاب شعرخانم مهرناز نصیری از شرکت کنندگان دوره بود  کتابش را با نام رویای صلح به من هدیه دادشعرش واقعا شعر است شنبه عصر برگشتم

حزین

یکشنبه مدرسه شهید میرغفوریان بودم فلسفه و روان شناسی درس دادم  اگر به من بودتصمیم می گرفتم دیگر روان شناسی وهیچ درس دیگری از این دست درس ندهم فقط دلم می خواهد در دانشگاه  آمار و روش تحقیق درس بدهم و البته ممنون خواهم شد اگر سال آینده در مدرسه هم ریاضی درس بدهم چون آمار و ریاضی ازجمله درس هایی است که به نظر من می شود برای نمره هم درس داد در حالی که روان شناسی ،فلسفه و دین و زندگی و...این ویژگی را ندارد. زنگ تفریح موضوع صحبت معلم ها، قتل معلم بروجردی توسط دانش آموزش  بود. به نظر من این مساله به اندازه برداشتن تحریم ها در سیاست در فرهنگ اهمیت دارداما نه تنها سانسورخبری شد بلکه به آن پرداخته هم نشد با خودم فکر می کنم ما باید بترسیم از دانش آموزی که در ذهن خودش در روزده بار معلمش را می کشد و در عمل جرات اینکار را نداردما باید به سراغ دانش آموزی  که روزانه به فکر انتقام از معلم هستندو معلم را مقصر می بینند برویم .بعد ازظهر در دبیرستان نوزده دی به بحث پیرامون بازبینی روش تدریس قرار بود بپردازم که سر ازمهارت ارتباط در آوردم ایجاد یک دوره بازآموزی برای معلم ها که شیوه برخوردشان را با دانش آموزان تا حدودی تغییر دهند منتج به این خواهد شد که معلمین از سر دلسوزی خشونت را در جامعه گسترش ندهند.البته پدرو مادرها و همه کسانی که که منبر یا تریبونی در اختیار دارندباید خشونت در ادبیاتشان نباشداگر این معلم می توانست این دانش آموز را قانع کند که چرا نمره اش کم شده یا این دانش آموز می دانست وقتی نمره پایین گرفت باید چطور عمل کند این اتفاق نمی افتاد خانم فاطمه نصیری کتاب تالیفی خودش با نام مناظره را آورد مدرسه و به من هدیه داد طرح نو در افکنده است

نفیر

دوشنبه مدرسه تیزهوشان بودم دانش آموزنابینایی دارم، لوح فشرده ای که برای درس روان شناسی و فلسفه به او داده اند مربوط به کتب قدیمی است چند ماه است پی گیر است اما نتیجه نداده است تصمیم گرفتم با دکتر مجید قدمی معاون وزیرو رییس سازمان استثنایی کشور تلفنی صحبت کنم هم احوال پرسی هم تقاضای شاگردم را مطرح کنم یاد حرف دکتر قدمی افتادم وقتی رییس سازمان نبود وروی صندلی پارک نشسته بودیم می گفت پیامبر یک روز در مسجد گفت ازفرداهمه برای نماز به مسجد بیایند ابابصیر که نابینا بود گفت یا رسول الله من نمی توانم بیایم پیامبر (ص) به امیر المومنین و زبیر گفت : از لیف خرما ریسمانی بسازیدوازمنزل ابابصیر تا مسجد طنابی بکشید تا ابابصیر راحت به مسجد بیاید و نتیجه گرفتیم که معلولیت در دیدگاه پیامبر مشکل جامعه است نه فرد.

ساعت11 ماشین را برای سرویس بردم پیش تعمیرکار ،همه کارش را کنار گذاشت به ماشین من پرداخت کارش که تمام شد گفتم اُستا چقدر شده؟ با خنده و البته جدی گفتم از من یک کم بیشتر بگیر چون وضعم خوب است راستش از اینکه در هوای سرد با دقت کار کرده بود خیلی دلم می خواست دستمزد مناسبی بدهم اما او هم خندید و گفت قبلا برای فرزندم کاری انجام دادی شما یادت نیست اما من یادم است هر چقدر اصرار کردم بی فایده بود نه کار را گفت نه پول را گرفت

بعد ازظهر دردوره ی آموزشی  دبیرستان نمونه الزهرا با معلمین محترم مشغول لیست کردن مشکلات آموزشی و رفتاری دانش آموزان شدیم یکی از معلمین گله اساسی داشت از وضعیت تغذیه نامناسب در جامعه و قرار شد درهفته بعد بیشتر در مورد رفتار شاگردان بحث کنیم

عشاق

سه شنبه صبح منزل بودم به کم کسری های خانه از جمله خرید پرداختم به تقاضای علی به مدرسه اش رفتم جویای درسش شدم .یک فرم داده بودند که آقای دانش آموزعلی رستمی چون شما در درس عربی ضعیف هستید باید در کلاس جبرانی شرکت کنید در غیر اینصورت عواقب آن با خود شماست و علی معتقد بود عربی 20شده و اشکالی در نامه است گفتم حالا برو کلاس بد نیست گفت نه اگر بروم می شوم دانش آموز ضعیف معاون مدرسه با سعه صدرحرف علی را پذیرفت و گفت این موضوع را برای دانش آموزان دیگر هم باید توضیح دهد تا از کلمه ضعیف استنباط بدی نداشته باشند ساعت یازده مدرسه بودم سرکلاس روان شناسی تا دو وربع بچه ها هفته قبل خواسته بود که این هفته امتحان بگیرم خب گرفتم

بعد ازظهر باید می رفتم دبیرستان شاهد کلاس ضمن خدمت با موضوع رفتار متقابل  به دودلیل کلاس را تعطیل کردیم یکی اش به من مربوط می شد یکی هم به مدرسه شاهد که جلسه با اولیا داشتند اما من هم می خواستم در جلسه مدرسه محمد مهدی شرکت کنم اما متاسفانه به دلیل سرما خوردگی نتوانستم پس در منزل ماندم

فرود

چهارشنبه صبح جلسه شورای تحقیقات بود موضوع این بود که در هفته پژوهش چکار کنند خوب است به نظرم سرعت در اجرا و انجام کارها بدگمانی می آورد هفته با درآمد روش تحقیق شروع شده بود و با فرود شورای پژوهش تمام شد مسوولیت من هم در هفته پژوهش معلوم شد که باید  انجام بدهم بعد از جلسه با سرعت آمدم مدرسه دیدم شاگردانم مدیر را کلافه کرده اند چون گویا یک معلم دیگر هم نبوده ضمن اینکه هفته قبل هم من نبودم بچه ها از اینکه من در طول 4ساعتی که با من کلاس دارند سرپا و مشغول نوشتن هستم لذت می برند اگر چه برای من هم خوب است شب راحت می خوابم

راست پنجگاه

پنج شنبه کلاس چگونگی برگزاری جلسات را برای مدیران گروه های درسی دانشگاه آزاد راس ساعت 8 شروع کردم ،بعد از ناهاربعضی پزشکان با عذر داشتن بیمار یکی یکی رفتند البته وقتی هستند مشارکت خوبی در مباحث دارند مشکلات دانشگاهیان هم شنیدنی است یکی از اساتید فنی می گفت دانشجویی سرکلاسش آخر ساعت گفته استاد شما معارف درس می دهید ؟

بعد از کلاس اساتید اسلایدهای تدریس را خواستند که البته تقدیم کردم اما معمولا اگر کتاب کسی را به اسلاید تبدیل کرده باشم نمی دهم چون نگاهی به لیست کشورهای عضو کنوانسیون برن برای حمایت از آثار ادبی و هنری جداً مایه‌ی شرمندگی و خجالت است. وقتی کشورهایی نظیر کره شمالی، گینه بیسائو و بنگلادش به این کنوانسیون پیوسته‌اند و خود را ملزم به رعایت حقوق معنوی مؤلفان و تولید کنندگان آثار ادبی و هنری می‌دانند و ایران در کنار چین، عراق، کویت، افغانستان و ۲۱ کشور دیگر همچنان از احترام به حقوق مولدان فرهنگ ممانعت می‌کند، چگونه می‌توانیم ایران را مهد فرهنگ و تمدن بدانیم و از ادامه‌ی روند کنونی در نپذیرفتن قانون حق نشر، شرمسار و سرافکنده نباشیم؟

ساعت سه  کلاس تمام شدبعد از کلاس هم دو ساعتی پای صحبت پدر و مادرم نشستم پدرم کتاب جدیدی در دستش بود به اسم قصه امام حسین و این اعتراض را داشت که چرا به امام حسین علیه السلام می گویند ارباب و به نظر من هم رسید که اصطلاح خوبی برای امام نیست چرا که نه امام ارباب است ونه نوکر لازم دارد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 22:15  توسط حسن رستمی  | 

نوشته رسول جعفریان شیعیان کوفه، درزمانی که لشکریان ابن زیاد برای اعزام به کربلا عزیمت می‌کردند، در چه حالی بودند و چه می‌کردند؟ ‌این پرسشى است که تاکنون تحقیق جدى درباره آن صورت نگرفته است. طى پنج روز از زمانى که امام حسین(ع) به کربلا رسید تا روزى که لشکر عظیم کوفه ـ که شمارش بین ۲۲ تا ۲۸ هزار نفر می‌رسید ـ به کربلا رسید، شیعیان در یک حالت بلاتکلیفی مانده، و تشکّل لازم را براى تصمیم‌گیرى متمرکز نداشتند. این همان مشکلى بود که در زمان حضور مسلم بن عقیل در کوفه هم داشتند. ترس از شمشیر عبیدالله هم که بى امان افراد مظنون را به قتل می‌رساند، آنان را خانه نشین کرده و تنها در این اندیشه بودند که اولا جان خود را از تهدید حکومت در امان بدانند. و ثانیا آن که به زور مجبور نشوند در سپاه کوفه حاضر شده، در کربلا برابر امام حسین(ع) قرار گیرند. شمار زیادى از کسانى که در شرایط عادى می‌توانستند در سپاه امام باشند، به اجبار در سپاه کوفه حاضر شدند. تلاش آنان این بود تا از این سپاه فاصله گرفته بگریزند. به همین دلیل همراه سپاه از کوفه بیرون آمده و در طول مسیر می‌گریختند: و کانَ الرّجل یبْعث فى ألف، فلایصل إلاّ فى ثلاثمائه و أربعمائه و أقلّ من ذلک، کراهه منهم لهذا الوجه. گاه یک فرمانده با هزار نفر اعزام می‌شد، اما تنها با سیصد، چهارصد یا کمتر از آن به کربلا می‌رسید؛ چرا که مایل به آمدن به این جنگ نبودند. (۱۱۶) هرثمه بن سلیم که از شیعیان على بن ابى طالب(ع) بوده، از کسانى بود که به کربلا آمد و از آنجا گریخت. وى در این باره یادآور شد که وقتى در مسیر صفین با امام على(ع) در اینجا آمدند، حضرت مشتى از خاک کربلا برداشت و فرمود: واهًا لک یا تربه! لیحشرنّ منک قوم یدخلون الجنّه بغیر حساب. وى می‌گوید: وقتى در سپاه کوفه به کربلا رسیدم، خدمت امام رفتم و ماجرا را تعریف کردم و گفتم اکنون نه می‌خواهم با تو باشم و نه علیه تو. حضرت فرمود: از اینجا بگریز و شاهد کشته شدن من مباش که هیچ کس شاهد آن نخواهد بود مگر آن که خداوند او را در آتش خواهد سوزاند. و من هم از آنجا گریختم. (۱۱۷)
پیوستن برخى از شیعیان به طور تک تک در روزهاى آخر ادامه یافت. یکى از آنان عبدالله بن عمیر کَلْبى مجاهد در جبهه‌هاى جنگ با کفار بود. وقتى دید عده‌ای در نخیله کوفه آماده جنگ با امام حسین(ع) می‌شوند، گفت: من علاقمند بودم در جهاد با مشرکین شرکت کنم؛ اما اکنون احساس می‌کنم نبرد با کسانى که به جنگ حسین فرزند فاطمه می‌روند، اولى است. آن گاه به خانه آمد و این مطلب را با همسرش در میان گذاشت. همسرش از سخن وى استقبال کرد و گفت: درست دریافته اى؛ من هم با تو می‌آیم. ایندو شبانه از کوفه خارج شده به امام حسین(ع) ملحق شدند، فخَرَج بها لیلاً حتى أتى حُسَینا فاقامَ معه. (۱۱۸)
حبیب بن مظاهر از شیعیان برجسته کوفه بود که در همین ایام به امام حسین(ع) پیوست. وى کوشید تا شمارى از طایفه بنى اسد را که در آن نزدیکى زندگى می‌کردند به امام حسین(ع) ملحق سازد؛ آنان را راضى کرد، اما سپاه ابن زیاد از راه رسید و مانع شد. (۱۱۹) نمونه دیگر مسلم بن عَوْسجه بود که وى نیز از شیعیان مقیم کوفه بود که به امام حسین(ع) پیوست. این نشان می‌داد که اگر شیعیان کوفه اراده می‌کردند، می‌توانستند به امام بپیوندند. حتى شمارى از آنان با سپاه کوفه به کربلا آمدند و در آنجا به امام حسین(ع) پیوستند. عمار بن ابى سلامه دالانى کوشید تا در نخیله عبیدالله را ترور کند، اما نتوانست. پس از آن به سرعت گریخت تا به امام حسین(ع) ملحق شد. در راه با سپاه زحر بن قیس که به کربلا می‌رفت، برخورد کرد. در آنجا با رشادت جنگیده و در حال جنگ به کربلا رفته، به امام حسین(ع) پیوست.

+ نوشته شده در  شنبه دهم آبان 1393ساعت 20:35  توسط حسن رستمی  | 

 

 

سقراط : این عقاید را از که آموخته ای

الکیبیادس :ازمردم

سقراط :استادخوبی نشان ندادی

خیلی سال است که  دلم می خواهد کتابی پیرامون امام حسین بنویسم اما هر چه بیشتر مطالعه می کنم کار را سخت تر می بینم و با خود می اندیشم جایی که اندیشمندی چون علامه جعفری آرزو کرده و گفته : حاضر بودم تمام زندگیم را بدهم تا مردی چون ویکتورهوگو درباره امام حسین مطلب بنویسد (جعفری 1380ص6) دیگر آرزو داشتن من  محلی ندارد اما به قول مولوی به قدر تشنگی باید چشید

در باز خوانی عاشورا انسان چیزهایی را می بیند که گذشتگان یا ندیده اند یا دیده اند و نگفته اند  غور در این جمله را با مقدمه هایی آغاز می کنیم .اینکه در دهم محرم سال 61هجری در گوشه ای ازجهان اسلام فرزند پیامبر اسلام به دست عده ای از مدعیان پیروی از همان پیامبر گشته شد ه است در حالی که با 73 نفر یا 200نفر همراه بوده است که همه کشته شده اند یعنی در واقع امام حسین با همه هستیش کشته شدو کمال جود به بذل موجوداست و آن حضرت همه ی موجودی خود را در این حماسه داد پس نیازی به اختلاف در عدد شهدای کربلا نیست چون تعداد آنها همه نفر بود

تاکید برعدد شهدای کربلا عظمت این حماسه را نشان نمی دهد .سیلونه می نویسد : در همه ادوار انواع حکومتها ،بالاترین کار روح این است که خود را نثار کند تا خود را بجوید،خود را فنا کند تا خود را باز یابد .انسان چیزی به جز آنچه می دهد ندارد . (سیلونه 1381ص435)

بلکه توجه به این نکته لازم است که امام حسین نه تنها خودش بلکه همه یاران وخویشان و16نفر از خانواده اش را نثار کرد این جنبه حماسی عاشورا  رانشان می دهد .اما جنبه تراژدی عاشورا نیز بسیار بزرگ است آنچه در کربلا و در ماه حرام رخ داد در واقع جنگ نبود بلکه شبیخون به امام و یارانش بود هیچ یک از اصولی و قوانین جنگی چه اصولی که اسلام گفته بود و چه قوانینی که عرب جاهلی  در جنگ بدان پایبند بود رعایت نشده بود و این که خون حسین به تعبیر عطار نیشابوری نمی خسبد جنبه تراژدی عاشورا را نشان می دهد

بسی خون کرده اند اهل ملامت

ولی این خون نخسبد تا قیامت

هر آن خونی که بر روی زمانه ست

برفت از چشم و این خون جاودانه است  

ابو ریحان بیرونی گفته است : با امام حسین و یارانش چنان رفتاری شد که مانند آن ،در هیچ جامعه ای ،با مردم شرورهم نشد. مانند کشتن با تشنگی و شمشیر و سوزاندن و بریدن سرها و اسب دواندن برجسدها.... (بیرونی 1380ص420)

باز اگر بخواهیم بیشتر به جنبه تراژدی بپردازیم بهتر است در معنای لقب ثار الله در کتاب شفاء الصدور فی شرح زیاره العاشور دقت کنیم مولف محترم پس از بررسی معانی مختلف نتیجه می گیرد که خون امام حسین بس حرمت داشت و ریخته شدن آن ،جنایتی بسیار بزرگ بوده اما این جنایت آنهم در زمانی که فقط 50سال از مرگ پیامبر گذشته بود رخ داد وخون خدا آنهم بصورتی فجیع ،به زمین ریخته شد (طهرانی 1370ج 1ص226) پس کدام تراژدی خونبارتر از اینکه خونی آسمانی بر زمین نقش شد؟

پس عاشورا ترکیبی از حماسه و تراژدی است اما سوال این است که چرا از گذشته اصرار به برجسته کردند جنبه مصیبت عاشورا بوده است ؟و چرا صدای معدود افرادی نظیر محدث نوری ،علامه امینی ، آیت الله کاشانی و این اواخر مرحوم مطهری و جلال آل احمد که تاکید بر خرافه زدایی و حماسه پروری عاشورا داشتند به جایی نرسیده است ؟

اگر جنبه حماسه ی عاشورا را اصل قرار دهیم نتیجه اش این می شود که هیچگاه تن به ذلت ندهیم و آزادگی پیشه سازیم عزتمند زندگی کنیم اما اگر جنبه مصیبت . عاطفی و تراژدی را برجسته کنیم نتیجه آن می شود که مرثیه سرایی کنیم روضه خوانی راه بیاندازیم و اشک وعلم وکتل و قمه و زنجیر و هیات نتیجه آن خواهدبود شک نیست که اصل در عاشورا حماسه است اگر چه فرجام این حماسه تراژدی است چرا که حماسه کار امام حسین است اما تراژدی عارضی و معلول جنایت یزید است مضافا اینکه همین تراژدی در دیده نزدیک بین ما مصیبت است اما در دیده ی عارفه ی کربلا زینب کبری زیبایی است که ما رایت الا جمیلا .

در گذشته بنا به دلایل متعددی از جمله اینکه علما عموما درگیر سیاست نبودند و دغدغه سیاسی نیز نداشتند بیشتر با نگاه عاطفی به عاشورا نگاه شده است اما از قرن چهاردهم بیشتر نگاه سمت و سوی حماسی پیدا کرده است .به اسم بعضی از کتابها که در گذشته پیرامون موضوع امام حسین نوشته شده است عنایت بفرمایید

طریق البکاء ، طوفان البکاء، محیط البکاء ،  عمان البکا ء، امواج البکاء ، ریاض البکاء ،منبع البکا ء ، ریاض البکاء ، مفتاح البکاء، منبع البکاء و شما به کلمات مخزن ،معدن ، مناهل، مجری ، سحاب، عین ، و 37 کلمه دیگر از این دست بکاء را اضافه کنید و احزان را به 24 کلمه مثل نوحه الاحزان مهیج الاحزان بحر الخزن و.... دمع را به 23 کلمه مثل فیض الدموع سحاب الدموع و ینبوع الدموع  و بحر را به 13 کلمه مثل بحر غم و مصیبت را به 23 کلمه مثل کنز المصائب و مجمع المصائب و اکلیل المصایب و (حبیبی ،کتاب شناسی عاشورا 1389) این ها هم می شود اسم کتبی که پیرامون موضوع عاشورا نوشته شده است و موضع همه نیز ترویج مصیبت است

اما در زمانی تزدیک به زمان ما کتبی با موضوع حماسه نیز نوشته شده است مثل در سایه سر وآزادی ، حسین پرجمدار آزادی ،مظهر آزادگی ، حماسه حسینی ،حماسه عاشورا،حماسه کربلا ،مردان انقلاب ،ثوره الحسین ،ثوره الطف ، رستاخیز عاشورا و ...چند کتاب دیگر که بعضی در موضوع و بعضی حداقل در اسم به جنبه حماسی پر داخته اند

قبل از هرچیز اجازه بدهید تا تکلیف کتابشناسی عاشورا را همین جا مشخص کنیم اگر چه موضوع حرفم چیز دیگری است اما به قول بیهقی از کلام کلام زاید

به تعبیر محمد اسفندیاری بگذار 5قرن نخست تاریخ اسلام دوره قدیم ، و 5قرن دوم را دوره اخیر بنامیم پس منابع اسلامی ،اولا آثار قدیم است وثانیا آثار اخیر و ثالثا وجود ندارد یعنی آثار بعد از این وجود ندارد یا آثار بعد از این منبع شمرده نمی شود چرا که کتاب قرن یازدهم مثل قرن چهاردهم است (اسفندیاری  1384ص82) به عنوان مثال کتاب تحف العقول ،از منابع قدیم یا دست اول و کتاب لهوف از منابع دست دوم و منبع دست سومی وجود ندارد و اگر کتابی هست اگر چه از لحاظ دیگر ممکن است خیلی مهم باشد اما از لحاظ منبع بودن بی ارزش است

آنچه در مورد امام حسین در 5قرن نخست به صورت مستقل نوشته شده است و باقی مانده است فقط دو کتاب است 1- تسمیه من قتل  مع الحسین ،از فضیل بن زبیر رسان که کمتر از 10صفحه است و نویسنده در قرن دوم در گذشته است 2- فضل الزیاره الحسین ،از ابو عبدالله محمد علول شجری (-445 میلادی )

و آنچه در باره امام حسین در 5قرن دوم به صورت مستقل نوشته شده و باقی مانده فقط 5 کتاب است 1- مقتل الحسین از خوارزمی 568م 2-مقتل از فردی ناشناخته اما جعال که آن را به ابی مخنف نسبت داده و در قرن ششم می زیسته است 3- اللهوف از سید بن طاووس 664م 4- مثیر الاحزان از ابن نما 680 م 5- راس الحسین از ابن تیمیه 728م که موضوع آن مدفن سر مبارک امام است  (اسفندیاری ،همان ،83) پس جمع کتبی که در مورد امام حسین داریم که منبع دست اول و دوم حساب می شود هفت کتاب است و این یعنی بقیه کتابها از روی این کتابها نوشته شده یا از ذهن نویسندگان که هر چیز را خواسته اند جزء تاریخ جا زده اند و این نشان می دهد که در این مورد بسیار کم کاری شده است در حالی که آثاری که در همین چند سال ده قرن اول در مورد فقه نوشته شده است  به صدها عنوان می رسد اما چرا ؟ چون در جهان اسلام همه علوم قربانی فقه شده است اما اجازه بدهیم یک حاشیه هم در این مورد بزنیم

می دانیم که در آیات و روایات فقه و تفقه به معنی دین شناسی است و البته درک همه ی ابعاد دین اما چند  اتفاق رخ داد که فرهنگ اسلامی را نا متوازن کرده است اول اینکه تفه در دین به تفقه در بخشی از دین که احکام است محدود شد دوم اینکه فقیه امروز و در گذشته به کسی اطلاق می شودکه به این بخش از دین مسلط باشد سوم اینکه فقیه بر مفسر و متکلم مورخ ،فیلسوف و دیگر عالمان برتری یافت چهارم اینکه فقیه عالم است و دیگران فاضل پنجم و بدتر اینکه مرجع مردم در غیر فقه هم همان فقیه شدو مردم در تاریخ ،عقاید،قرآن و....به فقیه که تخصصش چیز دیگری است رجوع کردند یا بهتر بگویم تقلید کردند و به قول مولوی خلق را تقلیدشان بر باد داد

از قرن چهاردهم به بعد با رواج چاپ و البته بیداری مسلمانان رویکرد به عاشورا بیشتر شددر 200سال گذشته کتابهای خوبی در باره امام حسین نوشته شده است اما این باعث نمی شود که بگوییم کتاب سست نیز کم نیست و به همین دلیل است که علامه سترگ امینی می گفت: کتابهایی که در این سالها در شرح حال ائمه در زبان فارسی نوشته شده است ،باید ریخت به دریا.(حکیمی ص297)

شیخ محمد باقر خراسانی نیز گفته است : کتب مقتل رایج در این زمان ،مصداق این شعر شده است

الهت بنی تغلب عن کل مکرمه /قصیده قالها عمروبن کلثوم .(معنی شعر /یک قصیده ضعیف کهعمروبن کلثوم گفت ،قبیله بنی تغلب را بزرگی باز داشت ) این کتابها بسیار ضایع است و عذری نیست در قیامت برای کسی که از آنها نقل حدیث کند و مقتل بخواند (کبریت الاحمرفی شرایط المنبر 1347 ص102)

و استاد احمد آرام نیز گفته است : در این زمان چون مردم روضه خوان شده اند ،بسیاری از روضه خوانان قدیمی ،روضه نویس شده اند و در این سالهای اخیر ،از این کتابها بسیار منتشرشده که اکثر آنها به مفت نمی ارزد(صالحی 1360)

اما چرا چنین کتابهایی نوشته شده است چون تاریخ قربانی فقه شده است از دیر باز معارف اسلامی به سه بخش تقسیم شده است 1- اعتقادات یا کلام 2-اخلاق 3- احکام یا فقه ، اگر چه اخلاق از همه مهمتر است و هدف نخست ادیان آسمانی تهذیب اخلاق بوده است با این وجود در اسلام همیشه فقه صدر نشین بوده است و به همین دلیل همیشه فقیه بر صدر نشسته و سایرین که فضلا نامیده شده اند در مرتبتی پایین تر وفیلسوف فروتر از فقیه بوده است این همه اهمیت به فقه و فروع دین این علم را غنی ساخت اما سایر علوم از جمله تاریخ را نزار ساخت اگر چه همین تاریخ منبع اعتقادات و احکام نیز هست اگر فقه التاریخ مثل فقه الاحکام شود تاریخی غیر از این خواهیم داشت

عزاداری بر امام حسین کمترین وساده ترین وظیفه ماست اما این وظیفه ساده را شرح و بسط دادن شانه خالی کردن از وظیفه اصلی است

اینکه امروز عوام را که نخستین مشتریان خرافاتند را به عنوان منبع تاریخ و دین بدانیم بسیار غم انگیز است چرا که عوام که خیلی از مداحان و پا منبری ها از این گروهند نخستین سفارش دهندگان و مصرف کنندگان خرافاتند بقول دورانت : توده ها خواهان دینی هستند که از حیث معجزه و اسرار و اساطیر غنی باشد(دورانت 1368ص207)

هیوم می گوید : دین عامیانه باید ناگزیر مایه شگفتی شود و پر رمز و راز جلوه دهد و جویای تاریکی و ابهام باشد(عنایت 1360ص88)

خب از آنجایی که شکل دقیقی برای غزا داری مثل نماز و روزه مشخص نشده است و موضوع امام حسین نیز ظرفیت بالایی دار د میدان برای سلیقه های مختلف باز شدو خرافه و بدعت به آن چهره تابناک غلبه کرد مثلا در کدام عرف دنیا قمه زدن جزء عزا داری است ؟ سوراخ کردن و قفل زدن چی ؟ زنجیر و تیغ چی ؟ اگر بقول فقها عرف معیار است در این مورد این معیار از کجا آمده است ؟در حالی که این هم موجب اضرار به نفس است هم وهن دین اما چرا رواج دارد ؟ چرا بعضی از بزرگان هنوز به این موضوعات دامن می زنند ؟باید از فقهایی که قمه زدن را جایز می دانند پرسید چرا خودشما فی المثل یکبار قمه نمی زنید تا از ثواب آن بهرمند شودید چرا عاشور را از پشت خورشید به خاک می کشید چرا شما قمه زدن را خلاف شرع نمی دانید اما خلاف شان می دانید؟

فاش می گویم که هیچ آزاده ای نمی تواند برای امام حسین گریه نکند ،چشمی که بر حسین نگرید بسته باد پس مخالف با اصل عزاداری نیست با شکل عزاداری است البته از گذشته گروهی بوده اند که گفته اند : همین خرافات است که دین را زنده نگه داشته است ،خرافات موجب تضییع دین نمی شود بلکه برعکس کانون دین را گرم می کند بدیهی است آنچه اسلام و هر دینی را قوام می دهد عقلانیت و منطق است نه اعتقاد این گروه

چرا پیامبر با خرافات مبارزه می کردوچرا ما اصرار داریم گوش مردم را با موم موهومات ببندیم  تاکید می کنم اصلاح روضه خوانی و عزاداری بسیار ضرورت دارد

برای رفع یکنواختی گوش بسپارید به سخنان آیت الله کاشانی در دیدار هیات های مذهبی با ایشان در سال 1326

...حسین می خواست به مردم بفهماند که نباید زیر بار ظلم و جور رفت ودر راه احقاق حق باید دریغ نداشت حسین برای اوضاع و احوالی نظیر آنچه ما امروز داریم ،تن به شهادت داد ....آقایان اگر شما در کربلا بودید و ناله حسین را می شنیدید آیا آماده همراهی با آمال و هدف حسین می شدید یا خیر ؟اگر واقعا،آماده کمک به حسین بوده اید پس چرا حالا حاضر به متابعت از دین و روش مقدس او نیستید؟... وضع مسلمین در زمان یزید بهتر از حالا بود :کفار به مسلمین باج و خراج می دادند ولی حالا بر سر ما می کوبند اسلام رو به توسعه می رفت و حالا رو به زوال است وضع اجتماع ما به مراتب ،بدتر از زمان یزید شده است....(دهنوی 1361ج1صص21و26و27)

مگر نه اینکه امام خمینی یک عاشورا را آنطور که اسلام می خواست رهنمود داد و مردم احیا کردند و نتیجه ها آن سقوط رژیم شاه بود بله عاشورای 1399آذر 1357 که در این روز بزرگترین راهپیمایی بر علیه شاه برگزارشد و از آن به رفراندوم بدون شمارش رای نام برده می شود

خب با اجازه شما بعد از این حاشیه طو لانی بر می گردیم به موضوع اصلی که چرا جنبه تراژدی موضوع برجسته شده است اگر چه ضمن حاشیه دلایلی نیز آورده ایم اما یکی از دلایل هدف کشی از قیام امام حسین بوده است همه نویسندگان هم گویندگان و هم حکام در این موضوع نقش داشته اند نویسندگان :قیام امام حسین را یک تکلیف شخصی تلقی کردند مثل ناسخ التواریخ : حسین عالما ادراک شهادت را تصمیم عزم داد. به حکم مصلحتی که سر آن جز خدا ی کس نداند ...و نتوان گفت که چرا دانسته خود را به تهلکه انداخت .زیرا تکلیف امام بیرون تکالیف خاص و عام است (لسان الملک  1398ج 1ص226)

هدف کشی نه محو هدف که مسخ هدف است ببینید شریف طباطبایی چه می گوید:

امام مستجاب الدعوه است پس اگر حضرت سید الشهدا علیه السلام می خواست نفرین کند که دشمنان او ،مانند قوم عاد و ثمود ،هلاک شوند ، پیش ازآنکه بر او دست یابند ،نفرین می کرد و خداوند عالم همه را هلاک می کرد لکن چون می خواست کشته شود از برای اینکه مومنین اولین و آخرین بر او جزع کنند و گریه و زاری نمایندو تمنای این کنند که کاش با او بودند و به فوز عظیم شهادت فایز بودند تا به این وسیله گناهان ایشان آمرزیده شود و گریه و اندوه ایشان کفاره گناه ایشان باشد و این گریه و اندوه بدون شهادت چنین بزرگواری صورت وقوع نمی یافت پس در واقع شهادت آن بزرگوار کفاره جمیع گناه گناهکاران است (شریف طباطبایی  صص 134-133)

ماننداین سخن و بدتر را ملا مهدی نراقی که از اعلام عصر خویش است گفته است اگر چه فرزند شهیرش ملا احمد در کتاب عوائدالایام این نظر پدر بزرگوار را رد می کند اما بشنوید سخن ملا مهدی را :

امام حسین برای رسیدن به شفاعت کبرا که مقتضی استخلاص همه محبان و موالیان باشد....به شهادت راضی شد ...زیرا که رفع کدورات معاصی امت و شفاعت ایشان موقوف بر خون و تالم ایشان است (نراقی ص 4)

البته باز همین جناب ایشان در جایی دیگر ذکر احادیث و روایات ضعیف را برای گریاندن و استحباب خوب می داند(همان ص 2)و باز هم توسط فرزند این عقیده نیز نقد می شود و رد

اما گروه دوم که به این داستانها دامن زدند پادشاهان بودند که ضمن برگزاری عزاداری جنبه مرثیه و هدف کشی را در آن تقویت کردند

عزاداری به شکل کنونی آن که مردم به کوچه و خیابان آیند از قرن چهارم آغاز شد در آن هنگام زنان نیز بیرون می آمدند و موهای خود را پریشان می ساختند کاری که بعدا متروک شد ابن کثیر ضمن رخدادهای سال 352می نویسد: که در روز دهم محرم معزالدوله دیلمی فرمان داد: بازارها تعطیل شود ،زنان لباس پشمی بر تن کنند و به خیابانها آیند پرده برگیرند موها را پریشان سازند وصورت خود را بخراشندو نوحه گری بر امام حسین کنند (ابن کثیر ج11ص425)

عزاداری در زمان صفویه و به جان هم انداختن آنها و از پشت پنجره تماشا کردن شاه عباس را هم بهتر است از زبان پیتردلا واله جهانگرد ایتالیایی و همنشین شاه عباس بشنوید : اما مراسم شهادت حسین مانند شهادت علی است جز اینکه با تشریفاتی بیشتر ،دسته هایی بزرگتر و تمایلی افزونتر برای در گیری میان چماقدران است در روز عاشورایی که من سوار براسب ناظر این مراسم بودم ماموران نتوانستند از بروز درگیری جلو گیری کنند شنیدم که در نقاط دیگر شهر در گیریهایی پیش آمده و عده ای زیادی با سر شکسته و صورت خونین به خانه هایشان برگشتند. (دلا واله 1380ج1ص521)

و باز شما بهتر می دانید که دیکتاتورهایی مثل ناصرالدین شاه در تکیه دولت و رضا شاه و محمد رضا هیچ تعارضی بین شیوه های ظالمانه حکومتشان و عزا داری بر امام حسین نمی دیدند

چند خط ازخاطرات مرحوم محمد علی جمال زاده را بخوانید:...روزعاشورا من و پدرم روی ایوان منزلمان که مشرف به قبرستان شهر قم بودنشسته بودیم وتماشای دسته های عزا را می کردیم .جوانان قمه و غداره به دست با کلاه خود وزره جلو افتاده بودند.ناگاه دو دسته درست در مقابل منزل ما بهم رسیدند ومرافعه ونزاع شروع شد .جوانان با اسلحه شکم اسب های بیچاره را که شهدا بر آن سوار بودند می شکافتند و پدرم از زور وغضب به هر دو دسته دشنام می داد و می گفت بزنید پدر همدیگر را در آورید (خاطرات جمالزاده ص29)

رفع کسالت چند بیت بخوانید از ملک الشعرای بهارکه در وصف این عزاداری هاست

خادم شمر کنونی گشته، وانگه ناله ها

با دو صد لعنت زدست شمر ملعون می کنند

بریزید زنده می گویند هردم صد مجیز

پس شماتت بر یزید مرده ی دون می کنند

پیش ایشان صد عبید الله سر پا،وین گروه

ناله از دست عبید الله مدفون می کنند 

اما گویندگان ،مداحان و روضه خوانان چند خط از خاطرات عبد الله مستوفی را در مورد فاضل دربندی  بخوانید:

تیغ زدن روز عاشورا از کارهایی است که این آخوند در عزاداری وارد کرد یا لامحاله آن را عمومی کرد وفعل حرام را موجب ثواب پنداشت

و باز می دانیم که او می خواست محل  امامزاده قاسم که  بالای تجریش است را مدفن سر قاسم بن حسن جا بزند تا دستاویزی برای عزاداری بیشتر باشد اما وقتی فرهاد میرزا شاهزاده فرهیخته قاجار سند خواست و مخالف کرد او قرآنی از زیر بغل بیرون آور و گفت: به این قرآن قسم که این قبر مدفن سر قاسم بن حسن شهید وقعه طف است.

منشاءشماری از تحریفات همین روضه خوانان هستند و این گونه تقسیم کار صورت گرفته است  که فقه به عالمان فقه سپرده شود و عقاید به عالمان عقاید و هر رشته دیگر به عالمان دیگر امام تاریخ امام حسین و مهمترین واقعه حیاتش به روضه خوانان  بقول خدا : تلک اذا قسمه ضیزی (در این صورت این تقسیمی ناعادلانه است )

توجه به نقش مردم و نگاهی فرهنگی به عاشورا  که به نظر من گزینه مغفول است و نوشتن را برای این موضوع شروع کردم باشد تا وقتی دیگر همینطور  ذکرمنابع و ماخذ

 

 

 شب اول محرم 1393

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 9:33  توسط حسن رستمی  |